تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۲۷ دقیقه ۸ ثانیه

بوی حلوا، صدای زجه مویه زنانی که خیلی هاشان را نمی شناختم، صوت عبدالباسط و شمع های مشکی رنگ که قطره قطعه آب می شدند همگی گویی خنجری شده و بر روحم کشیده می شد. روحی که به اندازه کافی این روزها زخم خورده بود. کاش از خانه بروند این جمعیت سیاه پوش؛ بروند و من بمانم و اتاق مادر. اتاقی با یک دنیا خاطره .بروند تا بتوانم با قاب عکس های مادر، با بوی عطری که هنوز روی لباس هایش مانده و با لبخند شیرینش در عکسی که کنارش روبان سیاه خورده تمدد اعصاب کنم.

نگاه بی روحم سر می خورد روی چهره مثلا ماتم زده تک تک افراد حاضر در مجلس. اکثرشان از همکارهای مادر بودند؛ یعنی خودشان را این طور معرفی کرده بودند! از مدیر و معلم و دفتردار بگیر تا کارمند بازنشستگی اداره آموزش و پرورش. همین ! مادرم گریه کن نداشت؛ خودم بودم و خودم.

در دل برایش خون می گریستم اما چهره بهت زده ام چیزی بود که از بیرون به نظر می رسید. عادت کودکی ام بود در جمع شلوغ که قرار می گرفتم چشمه اشکم گویی خشک می شد. تلافی این خشک شدن باران نیمه شبانه ای بود که بالشتم را خیس می کرد!

تنهایی را دوست داشتم .در تنهایی می گریستم بدون اینکه نیاز باشد دلیل گریه هایم را توضیح دهم، بدون اینکه کسی جمله مسخره "گریه نکن" را به زبان بیاورد. به راستی مگر آدم ها نمی دانند که گاهی انسان نیازمند گریه می شود ؟! زمانی که هیچ کاری از دستت برنمی آید، زمانی که می دانی هر چقدر هم تلاش بکنی نمی شود آن چیزی که می خواهی، تنها راه گریه است! گریه برای تسکین قلبت، گریه برای خاموش کردن آتش از دست دادن یک عزیز.

اما من فقط تنهایی را برای گریه می خواستم نه برای زندگی! من هنوز می خواهم شادی هایم را با کسی تقسیم کنم. هنوز می خواهم وقتی درب خانه را می گشایم و خسته و کوفته خودم را به هال می رسانم مادری باشد که به رویم لبخند بزند و خسته نباشید بگوید و بعد با طمانینه به سمت سماورش برود واز آن قوری چینی گل قرمز چای خوش رنگ و عطری برایم بریزد . بعد بنشینیم کنار هم و یک دل سیر از اتفاقات در طول روز صحبت کنیم.

به راستی از این به بعد قرار است صبح ها با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شوم؟ قرار است تنها غذا بخورم، تنها فیلم ببینم و تنها در این خانه که بوی غربت گرفته نفس بکشم ؟

دستی روی بازوی می نشیند. سر بر می گردانم و چهره غم زده بهار را می بینم. بهار با بقیه فرق دارد. بهار را می شناسم؛ غم چشم های بهار واقعی است .شاید هنوز هم خیلی تنها نشده ام ! بهار هنوز در کنارم است ؛بهاری که وجودش می تواند دل خزان زده ام را دوباره به زندگی بازگرداند.

انگار از چشمانم می خواند که بی تاب شده ام ،که خواهان خالی شدن خانه هستم .می خواهم بروند این آدمایی که مثلا برای تسلی خاطر بازماندگان آمده اند اما جمله تکراری "غم آخرت باشد" آن ها نمک روی این زخم تازه می پاشد. حالم را که می فهمد آرام لب می زند :یکم دیگه تحمل کن، الان تموم میشه ....

و کاش تمام شود این مجلسی که از ابتدا تا انتهایش هیچ نفهمیدم و چشمانم میخ کوب دیس خرماهای پودر نارگیل پاشیده شده است. حتی نمی دانستم این خرماها را چه کسی خریده! حلوا را چه کسی درست کرده ؟! اصلا پول ناهار مراسم را چه کسی پرداخت کرده است؟ باید پرس و جو کنم و هزینه هایی که شده را بپردازم .مادر هیچ دلش نمی خواست زیر دین کسی بماند.

به همین زودی چهل روز گذشت چهل روزی که انگار من مرده ای بودم که تنها اکسیژن مصرف می کرد.

بعد از اتمام مراسم خانه به لطف کمک های بهار و مادرش و چند خانم دیگر جمع و جور شد. واقعا که داشتن دوست خوب از بزرگترین نعمت هاست.

بهار را از هشت سالگی می شناختم؛ از همان زمان که پدر از پیشمان پر کشید و مادر به خاطر رهایی از آزار و اذیت های مرد همسایه که انسان درستی نبود تصمیم به عوض کردن خانه گرفت. همان زمان بود که ما با خانواده بهار آشنا شده و در طبقه دوم خانه نقلی ویلایی شان جا گرفتیم.

من و بهار مانند دو خواهر با هم بزرگ شدیم. همدم و هم غصه یکدیگر بودیم .تا همین سه سال پیش هم با آن زندگی می کردیم؛ تا همین سه سال پیش که بهنام برادر بزرگتر بهار تصمیم به ازدواج گرفت و مادرش در لفافه به ما فهماند که خانه را برای بهنام و همسرش در نظر گرفتند و این شد که مادر تصمیم گرفت به این خانه نقل مکان کنیم.

بهار آن اوایل از خانواده اش دلخور بود اما مادر با او صحبت کرد و به او فهماند همین که پدرش در این پانزده سال بدون اینکه به ما سخت بگیرد خانه شان را در اختیارمان قرار بود، باید ممنونش باشیم .

من هم با مادرم موافق بودم. در دوره ای که ما هیچ کس را نداشته و در این شهر غریب بودیم، خانواده بهار مانند معجزه ای سر راهمان قرار گرفتند و مانند اقوامی که هرگز نداشتیم در کنارمان بودند. مادر هیچ گاه از گذشته اش چیزی تعریف نمی کرد و من نمی دانم اصلا خواهر و برادری داشت یا نه و پدرم از دار دنیا فقط یک برادر ناتنی داشت که از مادر با هم یکی بودند. آن برادر هم حدود ده سال بود که دیگر خبری از ما نگرفته بود.

همیشه زندگی مادر برایم معمایی لاینحل بود اما هرگاه صحبت خانواده و گذشته اش را پیش می کشیدم با تندی با من برخورد می کرد. مادری که هرگز اخم به رویش نمی آمد، با شنیدن حرف های من و کنجکاوی درباره زندگی اش رو ترش می کرد و من می فهمیدم او اصلا دوست ندارد به آن روزها فکر کند.

به هر حال مادر دیگر در کنار من نبود. بهار می خواست پیشم بماند اما از او خواستم تا کمی مرا تنها بگذارد. او که فهمید من واقعا به این تنهایی نیاز دارم نه اینکه قصد تعارف داشته باشم، بعد از توصیه های لازم همراه مادرش خانه را ترک کرد.

روی مبل سه نفره در پذیرایی نشسته بودم .کم کم آفتاب غروب کرد و فضای خانه تاریک شد اما تمایلی به روشن کردن چراغ ها نداشتم.

من حالا دختر بیست و سه ساله ای بودم که باید راه خود را در این جامعه پرخطر پیدا می کردم . که می گوید حتما یک مرد باید پشتت باشد تا دلت گرم باشد؟! مادر اندازه یک لشکر مرد بود. تا وقتی بود خیالم راحت بود از اینکه یک حامی قوی دارم تا در روزهای سخت مرا یاری دهد ؛ اما حالا چه کسی بود که به فریادم رسد؟ دختر نازپرورده ای نبودم اما با خودم که رودربایستی نداشتم ؛من می ترسیدم!! به شدت می ترسیدم. آن روزها آینده مبهمی را پیش روی خود می دیدم.

با همین فکرها همان جا خوابم برد. صبح با شنیدن صدای آلارم گوشی چشمانم را باز کردم . گردنم خشک شده بود و به شدت درد می کرد. برای اینکه کمی سرحال بیایم سرسری دوشی گرفته و لباس پوشیدم . مدت ها بود اشتهای خوردن هر چیزی را از دست داده بودم برای همین با خوردن یک لیوان شیر از خانه بیرون زدم.

پا که به کوچه گذاشتم با شنیدن صدای بوق ماشینی نگاهم را به سمت راستم انداختم. آن پراید سفید را می شناختم؛ ماشین بهراد بود، برادر دوقلوی بهار .بهار و بهراد سه سالی از من بزرگ تر بودند.

شیشه را پایین کشیده بود و با مهربانی به من زل زده بود. جلو رفتم و به آرامی سلام کردم...

- سلام صبحت بخیر. بیا بشین می رسونمت. میری سر کار دیگه ؟

-آره میرم سر کار ولی ممنون مزاحم نمی شم. با اتوبوس میرم.

اخم دل نشینی کرد و گفت :

- از این حرفا نداشتیما !گفتم بشین می رسونمت. می خوام باهات حرفم بزنم .

با طمانینه به سمت در شاگرد رفته آن را باز کردم و داخل خودرو نشستم. ماشین را به حرکت درآورد. بعد از چند ثانیه سکوت نگاهی به من انداخت و پرسید:

- چرا رنگت انقد پریده؟ حسابی لاغر شدی . معلوم هست داری با خودت چی کار می کنی؟ خدا مادرت رو بیامرزه ولی زنده ها باید زندگی کنن. اصلا صبحونه خوردی؟

از اینکه توجه خرجم می کرد کمی خجالت زده شده و گفتم:

- اشتها ندارم. حالا توی اداره یه چیزی می خورم.

- اگه موافق باشی همین بغل بزنم کنار یه چیزی بخوریم با هم صحبت هم بکنیم.

چندان تمایلی نداشتم اما توی رودربایستی زیر لب" باشه" ای گفتم .

یک چهارراه جلوتر جلوی مغازه ای کنار زد .رفتیم داخل و نشستیم. سفارش دادیم و تا زمان رسیدن صبحانه سکوت کرده بودیم .هر کس غرق در افکار خودش بود. کاسه های حلیم که روبرویم قرار گرفت عطر خوشش زیر بینی ام پیچید. بغض کردم . یاد روزهای جمعه ای افتادم که مادر حوصله اش می کشید و برای صبحانه حلیم می پخت . اصلا هر چیزی در این دنیا در این چهل روز اخیر مرا یاد مادر می انداخت و دلیلی بود برای گریه کردن. اما این جا جایش نبود بنابراین دو نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بر خود مسلط شوم. شکر و دارچین را روی حلیم پاشیدم و با بی میلی قاشق را کمی پر کردم و به سمت دهانم بردم اما هنوز قاشق را داخل دهان نگذاشته بهراد به حرف آمد:

- راستش من خیلی نگرانتم پناه!

در دل گفتم" منم بهراد ! من هم خیلی نگران خودم هستم." اما در ظاهر لبخند زدم و گفتم:

- متوجه منظورت نمی شم. نگران چی هستی؟

جواب داد :

-تو خودت خوب می دونی زندگی برای یه دختر تنها توی این جامعه پر از گرگ چقدر می تونه سخت باشه. تا زمانی که سایه مادرت بالا سرت بود خیال همه راحت بود که یک بزرگتری داری اما حالا چی؟ فکر نمی کنی لازمه کسی کنارت باشه ؟

همان یک ذره اشتها را هم برای خوردن صبحانه ام از دست دادم. حدود چهار سالی بود که زیرپوستی فهمیده بودم بهراد به من علاقه مند است. حتی بهار هم در خلوت هایمان گفته بود حس می کند بهراد به من حس هایی دارد.

امیدوار بودم این حرف ها جدی نبوده و فقط از روی هیجانات دخترانه خودمان باشد اما حرف های امروز بهراد مهر تاییدی بر تمام آن تصورات بود.

نه اینکه بهراد پسر ایده آلی نباشد، نه ! اتفاقا خیلی هم خوب بود اما نمی دانم چرا من هرگز نمی توانستم خودم را به عنوان همسر در کنار او تصور کنم. دوست داشتم بهراد در حد همان برادر بهار بماند. برادر بهار که بر حسب جوانمردی گاهی هوای دوست خواهرش را هم داشت. این بهراد عاشق پیشه را دوست نداشتم.

با اینکه دیرم نشده بود اما برای رهایی از آن وضعیت و صحبت ها نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و گفتم:

- ببخشید بهراد من واقعا دیرم شده. نگرانم توبیخ بشم. اگه میشه منو تا اداره برسون اگر نه هم که خودم میرم.

- ولی آخه تو چیزی نخوردی!

- ممنون گفتم که اشتها ندارم .

به قول بهار خورده بود توی برجکش! میز را حساب کرد و با هم به سمت اداره رفتیم. موقع پیاده شدن فوری خداحافظی کرده و رفتم. صبر نکردم تا چشمان غمناکش را ببینم. هیچ دوست نداشتم دل بهراد را بشکنم اما این علاقه یک طرفه او می توانست برای هر دومان آزاردهنده باشد.

سردرد امانم را بریده بود .نمی دانم چطور خود را به خانه رساندم . از کابینت داروها دو عدد مسکن درآورده و با یک قلوپ آب پایین فرستادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاق رفتم و روی تختم دراز کشیدم. بعد از دقایقی قرص ها اثر کردند و خواب عمیقی مرا ربود. خواب عجیب و مبهمی دیدم . فقط یادم می آید گویی صدای گریه های زنی را می شنیدم. صداها بلند و بلندتر شد تا اینکه مثل صدای گرومپ گرومپ به گوش رسید. چشمانم را باز کردم. هوا کاملا تاریک شده بود و یکی محکم به در می کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هراس از جا بلند شدم. با همان لباس های بیرون خوابم برده بود .مقنعه ام را که گوشه ای افتاده بود به سر کردم و به سمت در رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را که گشودم آقای حمیدی را دیدم ؛صاحب خانه مان بود. لبخندی زدم و آهسته سلام کردم .جوابم را داد. حرفی می خواست بزند اما گویی تردید داشت. هی این پا و آن پا می کرد تا اینکه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده آقای حمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند شرمگینی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شرمنده دخترم. باور کن من تو این مدت جز خوبی از شما مادرت ندیدم اما خب می دونی... راستش همسایه ها یه مقدار رو اینکه مجرد تو این خونه باشه حساس هستن. تا زمانی که مادرت بود کسی حرفی نداشت اما از وقتی اون خدابیامرز رفت ، دائم به من فشار میارن که نباید دختر مجرد توی این خونه باشه. باور کن خیلی وقته دارن این حرفا رو می زنن . من صبر کردم تا چهلم مادرت بگذره بعد بهت بگم که زیاد به هم نریزی . می بخشی دخترم ولی ما با این همسایه ها سال هاست که زندگی کردیم. حالا نمی خوام این قضایا برام دردسر بشه. می خواستم بگم موعد اجاره دو ماه دیگه تموم میشه. من قصد ندارم تمدیدش کنم، از الان گفتم که به فکر خونه باشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم بی حس شد .دندان روی دندان ساییدم از کج فهمی این مردم با حرص گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خب، یه دختر تنها باید بره بمیره! خونه نمی خواد که؛ توی کوچه باید بخوابه ! این طوری مردمم در امان می مونن. انگار لبخند شرمگینی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کن من این طور فکر نمی کنم . من به شما مثل دختر خودم اطمینان دارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم . چشم دنبال خونه می گردم. نگران نباشید برای شما دردسر درست نمی شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد در را محکم روی هم کوبیدم. از آقای حمیدی هم دلخور بودم . چطور عقلش را به دست این جماعت داده بود؟ حالا در این وانفسا خانه را چه کار کنم؟ اصلا می توانستم با چندرغاز حقوق خودم و پولی که از بیمه عمر مادر واریز می شد یک خانه یک خانه مناسب با اجاره ای کم پیدا کنم ؟ با این افزایش قیمت های سرسام آور با آن پول پیشی که داشتم شاید فقط می توانستم یک خانه حلبی در حومه تهران اجاره کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصیبت پشت مصیبت بود که بر سرم نازل می شد. اصلا دوست نداشتم دست به دامان خانواده بهار شوم ،خصوصا با توجه به فهمیدن احساسات بهراد می دانستم دیر یا زود باید دست رد به سینه او بزنم ؛هیچ دلم نمی خواست نمک خورده و نمکدان بشکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فردای آن روز افتادم دنبال پیدا کردن خانه اما خانه هایی که پیدا می کردم یا کرایه زیادی داشت و یا اینکه اصلا محیطش مناسب زندگی یک دختر تنها نبود . از طرفی کم کم مشغول جمع کردن وسایل شده بودم. به جز یک فرش باقی را لوله کرده و گوشه های خانه کارتن چیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهار چند باری می خواست به دیدنم بیاید اما از ترس این که مبادا به بی پناهی ام پی ببرد و بخواهد مرا به خانه خودشان ببرد، هر بار جوری او را می پیچاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود دو هفته بعد بود که در حال جمع آوری اتاق مادر بودم .اشک می ریختم و وسایلش را که برایم از هر چیزی در این خانه گران بهاتر بود، داخل کارتون می چیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آینه روی دراورش را برمی داشتم که دستم به چیز فلزی و سردی برخورد کرد. آینه را برگرداندم و دیدم کلید کوچک طلایی رنگی با چسب پشت آن وصل شده است .کلید را می شناختم، کلید یکی از سه کشوی مادر بود که می گفت گم شده ؛ البته هیچ وقت پی اش را نگرفت چون می گفت در آن کشو چیزی نداشته و به آن نیازی هم ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی حالا برایم جای تعجب داشت ؛کلید گم نشده بود بلکه پنهان شده بود . چه کسی می توانست غیر از مادرم آن را پنهان کند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید را جدا کردم و به سمت آخرین کشو رفتم آن را داخل قفل کرده و چرخاندم. کشو را بیرون کشیدم؛ کشو خالی نبود!! بلکه یک دفترچه قدیمی با جلد چرمی که ترک های ریزی برداشته بود در آن قرار گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رویش را خاک گرفته بود . به آهستگی آن را برداشته و با دست خاکش را پاک کردم و بعد هم انگشتانم را با وسواس به هم مالیدم تا تمیزشان کنم. دفتر را که باز کردم بوی نا به مشامم خورد .وکاغذهای کاهی رنگش با نوشته هایی پر شده بود؛ دفتر از آن هر کس که بود، به جرئت میتوان گفت بسیار خط زیبایی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا درک نمی کردم. دفترچه قدیمی تر از آن بود که بتواند از آن مادر باشد پس این تر برای کیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیجان و کنجکاوی تمام وجودم را قلقلک می داد . دفتر را برداشتم و به سمت اتاق خودم رفتم . روی زمین نشسته و بلافاصله از صفحه اول آن شروع به خواندن کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تاب چوبی نشسته بودم؛ همان جایی که از کودکی پاتوق همیشگی ام بود . دست داخل موهای فر مشکی رنگم می کشیدم. بلندی اش تا کمرم رسیده بود اما آقا جان دوست نداشت کوتاهشان کنم. همیشه موهایم را با کمی آب زدن و دست کشیدن مرتب می کردم، از شانه کردن موهایم خوشم نمی آمد چون فر های زیبایشان باز می شد و موهایم به شکل نامرتبی در هم می پیچید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان طور که آهسته با حرکت پاهایم خود را تاب می دادم شعرهایی را زیر لب زمزمه می کردم و گاهی آن را با آواز می خواندم . عاشق اشعار فروغ فرخزاد بودم. مادر همیشه تاکید داشت که مبادا در جایی که نامحرم باشد آواز بخوانی و صدایت را روی سرت بیندازی ! عیب است . پسر مردم نباید صدایت را بشنود . اما آن گوشه دنج جایی بود که می دانستم به راحتی می توانم موهایم را آزاد و رها بگذارم و آواز بخوانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته این آن چیزی بود که من فکر می کردم اما در حقیقت آن قسمت باغ چندان هم حریم خصوصی من نبود . این را از صدای گیرا و جذاب و مردانه اش فهمیدم زمانی که پشت سرم ایستاد آهسته دستانش را روی بند های تاب گذاشت و کمی سرعت تاب خوردنم را بیشتر کرد. در همان حین زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صدات مثل مخمل نرمه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهمیدم چطور خود را از روی تاب به جلو پرتاب کردم . زمین خوردم و سر زانویم بدجور ضرب دید . چهره درهم کشیدم . با هول به سمتم آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماه بانو چته؟ چرا همچین کردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست دستم را بگیرد که خود را با شتاب عقب کشیده و ایستادم. با خجالت به یاد آوردم که موهایم بدون هیچ پوششی در برابر دیدگانش است . با هول و ولا دستم را سپر موهایم کردم تا حجم کمتری از آن هویدا باشد. بعد هم با صدایی که می لرزید تند تند بلغور کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید ارباب زاده ..‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سرعت از محیط فرار کردم. به اتاقک کوچک ته باغمان که رسیدم خودم را پرت کردم داخلش. قلبم چنان بر سینه می کوبید که گفتم هر آن ممکن است آن را شکافته و در دستانم بپرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت آینه رفتم. رنگم پریده بود اما گونه هایم همچون سیب های رسیده روی درختان باغ سرخ شده بود‌ خجالت به وجودم چنگ انداخت. با خودم گفتم "اگه آقا جان بفهمه جلوی ارباب جوان بدون حجاب بودم و آواز می خوندم سرم رو گوش تا گوش می بره ".‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همایون خان چهار پنج سالی از من بزرگ تر بود. ما نوکر خانه زاد ارباب بودیم. هرمز خان ارباب این آبادی، ارباب مردم سبز تپه و پدر همایون خان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم از وقتی کودک بود پیش پدر هرمز خان کار می کرد بعد هم ازدواج کرد و با مادرم به همین خانه آمد و در آن زندگی کرد و من هم در همین خانه متولد شدم. از وقتی یادم می آید همایون خان هم بازی من بود. البته مادرش جواهر خانم چندان علاقه ای نداشت که دُردانه پسرش با دختر سرایدارشان نشست و برخاست داشته باشد اما خب همایون خان به دور از چشم پدر و مادرش پیش من می آمد، با هم به انتهای باغ می رفتیم و بازی می کردیم . این دوستی ما ادامه داشت تا زمانی که من حدودا ده ساله شدم. همان روزها بود که یک روز مادرم، هاجر مرا کنار کشید و گفت" ماه بانو دردت به جونم، تو دیگه بزرگ شدی . همایون خان هم همین طور. خوبیت نداره دختر و پسر توی این سن با همدیگه بگن و بخندن. فاصله ات رو ازشون حفظ کن. همایون خان چند صباح دیگه میشه ارباب این ولایت. مطمئن باش اون موقع دیگه توی روت هم نگاه نمی کنه ."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همان زمان شد که فاصله من و همایون خان کم کم به اندازه یک دریا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواندن آن صفحات اول نه تنها از تعجبم کم نکرد بلکه باعث شد بیشتر گیج و سردرگم شوم.ماه بانو کیست؟ همایون خان هرمز خان دیگر چه صیغه ای است ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدیمی بودن صفحات دفترچه و صحبت از خان و خانزادگی در آن نشان می داد این نوشته ها حداقل مربوط به پنجاه سال پیش است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیروقت بود. برای رفتن به سر کار فردا سرحال می بودم بنابراین علی رغم میل باطنی ام دفتر را بستم و به رختخواب رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدازظهر فردا که از محل کارم باز می گشتم زنی را دیدم که جلوی در ایستاده . وقتی جلوتر رفتم حدس زدم کیست اما خدا خدا می کردم که اشتباه گمان کرده بوده باشم . ولی وقتی صورتش به سمتم چرخید و برایم دست تکان داد آهی از سر ناچاری کشیدم. حالا این را کجای دلم بگذارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفته و با خوشحالی ظاهری بهار را در آغوش کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی بی معرفتی !ما را نمی بینی خوشحالی ؟ چند وقته رفتی حاجی حاجی مکه !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید بهار جون ... به خدا خیلی سرم شلوغ بود . حالا اینجا چی کار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی اینجا چی کار می کنی ؟! یعنی من نباید بیام به دوستم سر بزنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا چرا... ممنون که اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا نمی خوای دعوتم کنی بیام بالا؟ به خدا خسته شدم. دو ساعته این جا وایسادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید معطل شدی. امروز یکم کارم بیشتر طول کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه اشکال نداره. درو وا کن بریم بالا که از گرما هلاک شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیز ... بهار می خوای بریم بستنی آبمیوه ای چیزی بخوریم؟ تو این گرما می چسبه ها !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده؟ تو از دست من ناراحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه این چه حرفیه ؟! چرا باید از دستت ناراحت باشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا احساس می‌کنم دوست نداری بیام توی خونه ات؟ احساس کردم بهانه جویی بیشتر می تواند باعث سو تفاهم های زیادی شود بنابراین به ناچار کلید انداختم و در را باز کردم و با دستم او را به داخل هل دادم. تا به ورودی خانه برسیم در دل هزار جور سناریو چیدم که چطور داستان را به نحوی تعریف کنم که بفهمد چندان علاقه ای به اینکه به خانه آن ها بروم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را که باز کردم ، قدم که به داخل گذاشت با چشمانی گرد شده به سمتم برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری اسباب کشی می کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره صاحب خونه عذرم رو خواسته... می خواد خونش رو به کس دیگه اجاره بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه چرا؟ تو که با درآمدی که داری و پولی که از بیمه مادرت می گیری می تونی از پس کرایه خونه بربیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خب... میدونی بحث سر این چیزا نیست. ترجیح می ده خونه اشو به یه خانواده اجاره بده و ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرتیکه ی... بذار برم ،حسابشو میرسم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست با عجله به سمت خانه آقای حمیدی برود که دستش را گرفتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ول کن بهار جون . جایی که آدمو نخوان که به زور نمی شه بمونی. بعدا هزار جور مشکل برات ایجاد می کنن. بیا بریم تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ناچار به داخل خانه آمد و روی مبلی که رویش پارچه سفید کشیده شده بود نشست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم یعنی انقد بی شعوری که اگه نمی اومدم بهت سر بزنم نمی خواستی بهم بگی داری از این جا میری ؟ لابد دو روز دیگه میومدم جلو در خونه ات می دیدم هیچ خبری از کسی نیست تو هم می رفتی برای همیشه گم و گور می شدی.آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه حرفیه می زنی؟ من فقط خواستم مزاحم شما نشم .مطمئن باش برای چیدن خونه جدید خبرت می کردم. آخه من که تنهایی نمی تونم ؛ به علاوه سلیقه تو توی چیدن دکوراسیون حرف نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا جایی هم پیدا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دروغ گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره یه دو سه جا دیدم قیمت خوب بود . منتظرم ببینم با کدومش به توافق میرسم .نگران نباش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئن باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمدم که دیدم بهار در حالی که دفترچه قدیمی را در دست گرفته ، به سمتم می آید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چیه؟ پناه داری رمان می نویسی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا رمان چیه ؟! نمی‌بینی چقدر قدیمیه؟ فکر می کنی سن من قد داده که اینو بنویسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس کی نوشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم... قاطی وسایل مامان پیداش کردم اتفاقی. انگار قایمش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس مامانت داشته رمان می نوشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه مامان اهل این کارا نیست ؛ از طرفی من خط مامانو می شناسم، نمی تونه برای مامان باشه . خودم هنوز نمیدونم از کجا و چطور از این جا سر درآورده!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس بیا بخونیمش . خیلی کنجکاو شدم بدونم چیه. صفحات اولشو خوندم، به نظرم باید داستان جالبی بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خودمم همین طور فکر می کنم. پس بیا بریم بشینیم و بخونیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم به سمت کاناپه رفتیم و در حالی که چای می نوشیدیم شروع به خواندن ادامه داستان کردیم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانوی چپم به خاطر ضربه ای که خورده بود بدجور درد می کرد اما صدایم هم در نیامد. چطور باید توضیح می دادم چه اتفاقی افتاده است؟ از آن جا که دختر ساده و بی ریایی بودم هرگز در دروغ گفتن تبحر نداشتم می دانستم مادر و پدرم به محض اینکه اولین کلمات دروغ از دهانم خارج شود مچم را می گیرند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایام برداشت برنج بود و به همراه خانم های دیگر باید به شالیزار می رفتیم. نمی دانستم با این زانوی دردناک چطور قرار است ساعت ها سر شالیزار خم شوم و کار کنم ‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح مشغول چیدن صبحانه برای خانواده ارباب بودیم. سعی می کردم درد پایم روی راه رفتنم تاثیر نگذارد اما انگار لنگ زدن نامحسوسم از چشم همایون خان دور نماند. وقتی چای قند پهلو را جلویش می گذاشتم به آهستگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انگار ضربه ای که به پات خورده جدی بوده . می خوای دکتر خبر کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه آقا نیازی نیست. یه خراش کوچیک برداشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با این پا می خوای بری سر شالیزار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم که مشکلی نیست. شما نگران نباشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همایون خان بی توجه به صحبتم بلند رو به فاخته خاتون، سرخدمتکار عمارت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه رو با خودت نبر شالیزار . مثلا این دختر -در حالی که به من اشاره می کرد- رو نگه دار . این جا هم یه سری کارها هست که باید انجام بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاخته خاتون آرام چشمی گفت و بعد هم مرا به گوشه ای کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بمون و کارای عمارت رو انجام بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم از خدا خواسته قبول کردم. روسری سفید رنگم را پشت گردن گره زدم. دامنم را بالا گرفتم و مشغول تمیزکاری خانه شدم؛ از گردگیری طاقچه ها بگیر تا شستن ظرف های صبحانه. شاید کارم در شالیزار سبک تر بود اما خوبی کار در عمارت این بود که از سوز آفتاب در امان بودم و کمتر به پایم فشار می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از چندین ساعت بی وقفه کار کردن کمی چای هل برای خودم دم کردم و به داخل سمت باغ رفته و روی همان تاب نشستم و درحالی که چای خود را می نوشیدم به عمارت زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخود نبود که نام این عمارت شده بود عمارت الماس!! یک روستای سبز تپه بود و یک عمارت الماس اش. عمارت در میانه تپه ای بزرگ و بالاتر از سطح دیگر خانه های روستا قرار داشت. به هنگام طلوع خورشید وقتی نور از امتداد افق بر عمارت تابیده می شد، به خاطر آینه کاری های نمای عمارت و شیشه های پنجره سرتاسری بزرگ آن ، ساختمان مانند یک تکه الماس در قلب تپه شروع به درخشش و تلألو می کرد. سر ستون های بلند به رنگ سفید و ایوان هایی که با گل های یاس تزئین شده بود سبب می شد تا هر بار این عمارت و هیبت آن را می بینم، در دل معمارش را تحسین کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن وقت ها که کوچک تر بودم همیشه خود را خانم این خونه تصور می کردم!! در ذهن خود خیال ازدواج با همایون خان را می پروراندم و این که پس از جواهر بانو این من هستم که اولین زن عمارت می شوم. امان از رویاهای دخترانه!! همایون خان خواهر بزرگ تری داشت به نام کتایون خانم. کتایون به فرنگ رفته بود و آن جا طب می آموخت. میخواست پزشک شود. راستش برای من خیلی غیرقابل باور بود که زنی بتواند پزشک شود. من حتی اجازه نداشتم خواندن و نوشتن یاد بگیرم. تنها کسی که بین ما سواد داشت پدرم بود که آن هم به خاطر اینکه بتواند حساب و کتاب های ارباب را جمع و جور کند ، در حد خواندن چند عدد و رقم و جمع و تفریق می توانست سواد یاد بگیرد. آن زمان کتایون خانم نوجوانی بیش نبود، از روی علاقه و مهربانی ذاتی که نسبت به اطرافیان داشت به من برخی حروف را یاد داد، اما وقتی مادرش بر او تشر زد که" خدمتکار جماعت اگر سواد یاد بگیرد، دیگر نمی توان جمعش کرد و دمش دراز می شود"، کنار کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز یک هفته از ماجراهایی که در باغ اتفاق افتاده بود نگذشته بود که ولوله ای در عمارت برپا شد؛ ظاهرا خان مهمان عزیزی داشت. یکی از دولت مردان که به قول معروف خرش حسابی در دربار می رفت قرار بود مهمان خان شود و این مرد کسی نبود جز صابر خان پامناری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تا به حال این خانواده را از نزدیک ندیده بودم؛ یعنی تا به آن روز به روستا نیامده بود، اما تعدادی از خدمتکاران که برای کمک به ما در این چند روز از خانه شهری ارباب آمده بودند، می گفتند خانواده ای به شدت جاه طلب و صد البته ثروتمند هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دار دنیا یک دختر بیشتر نداشتند و او هم نامش جلوه بود. وصف این جلوه خانم را زیاد شنیده بودم؛همه می گفتند دختری زیبا و البته بسیار مغرور است . می گفتند خیاط است اما نه از آن خیاط ها مثل بی بی زینب خودمان . ظاهرا لباس های خانم های اشرافی را طراحی می کرد و می دوخت و با قیمت گزافی به آنان می فروخت . مزونی که در خیابان لاله‌زار تهران داشت از معروف ترین مزون های پایتخت بود. یک کلام؛ از آن خیاط های آدم حسابی بود!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روزها بدجور سرمان شلوغ بود. دو تا از اتاق طبقه دوم عمارت را باید برای آقای پامناری و همسرش و دخترشان آماده و مرتب می کردیم. خیلی وقت بود که ارباب میهمانی به این خانه راه نمی داد بنابراین اتاق های مهمان به شدت کثیف بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که مشغول مرتب کردن یکی از اتاق ها بودم، گرد و خاک هایی که داخل خاک انداز جمع کرده بودم را بدون توجه به اینکه کسی از زیر پنجره و ایوان گذر می کند یا نه بیرون ریختم. با شنیدن فریاد خشمگینی سر از پنجره بیرون بردم. همایون خان بود که تمام سر و وضعش خاکی شده بود. با خشم سرش را بالا آورد اما تا چشمش به صورت رنگ پریده من افتاد، گویی در یک لحظه آتش چشمانش خاکستر شد و نگاه طوفان زده اش آرام گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواهر خانم که صدای فریاد پسرش را شنیده بود از خانه بیرون دوید . با آن کفش های پاشنه تق تقی به سختی می توانست راه برود اما اصرار داشت که همیشه آن ها را به پا کند تا قدش یک سر و گردن بلندتر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن سر وضع همایون نگاهی به بالا انداخت و با آن صدای جیغ جیغویش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حواست کجاست دختره غربتی ؟ مگه کوری ؟ نباید نگاه کنی ببینی کسی رد میشه از این جا یا نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همایون مداخله کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحت نباشید مادر چیزی نیست. آروم باشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور آروم باشم؟ این کت و شلوار رو پدرت تازه از فرنگ سوغاتی آورده بود . ببین چه روزی افتاده!! اینو که بشوری دیگه مثل قبلش نمی شه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست مادر زیاد سروصدا نکنید. اتفاقی نیفتاده که!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته شاید خیلی هم بد نشد. جلوه بیاد بهش می گم اندازه هاتو بگیره و یه کت و شلوار بدوزه . البته مطمئن نیستم توی کار لباس مردونه ام هست یا نه اما خب پرسیدنش که ضرری نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم با آمدن نام جلوه چشمان همایون خان دوباره پریشان شد . از مادرش رو گرفت و به سرعت به سمت ماشینش رفت و از عمارت خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم این جلوه چه کسی بود اما هنوز ندیده از شنیدن نامش دلم آشوب می شد. نفس عمیقی کشیدم و به ادامه کارهایم پرداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای موبایل بهار هر دو از بحر داستان بیرون کشیده شدیم. به سمت موبایلش رفت و آن را جواب داد. مادرش بود و از او می خواست به خانه برگردد. نگاه که کردیم دیدیم هوا تاریک شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه دلمان نمی خواست داستان را در این جا قطع کنیم اما بهار ناچار بود برود ؛ البته از من قول گرفت که تا زمانی که دوباره نیامده داستان را به تنهایی نخوانم .من هم دفترچه را بستم و بعد از خوردن شام مختصری خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای آن روز در اداره روز بدی بود . با اینکه من پوشه های بایگانی شده را مرتب تحویل داده بودم اما انگار یکی از پوشه های مهم گم شده بود و همین باعث شده بود همه مرا مقصر ببینند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتیم عزادارید، رعایتتون رو کردیم. اما بی نظمی ها و بی دقتی شما دیگه داره واقعا آزاردهنده میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آقای ملکی بود ،مسئول بخشمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعتراض گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای ملکی باور کنید من پوشه ها رو مرتب تحویل دادم. همه سر جاشون بودن من نمی دونم کی برداشته یا چه اتفاقی افتاده که این این طوری شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کافیه خانم!! بهونه نتراشید. همیشه با اینکه زن تو این بخش کار کنه مخالف بودم. شما زن ها به درد کار کردن توی اداره نمی خورید. باید بشینید بچه بزرگ کنید و رخت بشورید. واقعا از این حرف هایش به ستوه آمده بودم. چندی پیش هم از لابه لای حرف هایش فهمیده بودم مردی بسیار زن ستیز است اما تا به حال این گونه آشکارا عقاید مزخرفش را بیان نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که کارتن سنگین را در دستم جابجا می کردم به سختی موبایلم را که زنگ می‌خورد، از توی جیبم بیرون کشیدم ؛بهار بود. جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام . خواستم ببینم کجایی بیام بقیه داستانو با هم بخونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از فردا هر وقت دلت خواست بیا .من دربست توی خونم یعنی کاری جز خوندن اون داستانا ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟ نکنه به سمت ریاست رسیدی که دیگه هر وقت دلت بخواد میری هر وقت نخوای نمیری ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اتفاقا از هفت دولت آزاد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اخراج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟ اخراج شدی؟! اون وقت می تونم بپرسم چرا انقد بی خیال و ریلکسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشتباه نکن اصلا بی خیال و ریلکس نیستم!! اتفاق خیلی هم خوشحالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو پاک مختو از دست دادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه نمی دونی که. ملکی رئیس بخشم رو شستم و آبش چلوندم و پهنش کردم تو سینه کش آفتاب تا خوب خشک بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی داری می گی؟ من اصلا نمی فهمم پناه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرتیکه با اون عقاید مزخرف و پوسیده حرف مفت زد منم هر چیز از دهنم در اومد و تو این مدت توی دلم تلنبار شده بود بارش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دیوونه ای دختر! میشه بپرسم از فردا می خوای از کجا پول نونی که می خوای بخوری رو دربیاری؟ به علاوه باید خونه هم تحویل صاحب خونه بدی. با این یه ذره حقوقی که داری به زور می تونستی خونه اجاره کنی چه برسه به حالا که همون منبع درآمد هم دیگه نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش خدا بزرگه. یه فکری براش می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واقعا که!! خیلی خوب من راه دارم می افتم تا یک ساعت دیگه پیش توام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تاکسی دربست گرفته و به خانه رفتم. قهوه جوش را به برق زدم تا هنگام خواندن داستان با یک فنجان قهوه از خودمان پذیرایی کنیم. وقتی بهار آمد بدون هیچ معطلی به سراغ دفترچه رفتم آن را باز کردم و شروع به خواندن کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره روز موعود رسید و خانواده پامناری قدم به عمارت گذاشتند. در ابتدا که شورلت مشکی رنگشان در حیاط عمارت پارک کرد ، مرد جوان لاغر اندامی پیاده شد و به سمت در کنار راننده رفت و آن را باز کرد. مردی با سیبیل ها و موهای جوگندمی که وسط سرش طاس شده بود و کت و شلوار نقره ای رنگ و عصای گران قیمت چوبی خود از خودرو پیاده شد و با لبخند به سمت هرمز خان رفت و یکدیگر را در آغوش کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده سپس به سمت در عقب رفت و آن را باز کرد . زن میان سالی که باید همسر آقای پامناری باشد با آن کفش های پاشنه بلند از ماشین پیاده شد. موهای کوتاه و قهوه رنگش را به حالت پف داری آراسته بود و از همان نگاه ها و رفتارهای اولش می شد فهمید که با همسر هرمز خان رقابت تنگاتنگی بر سر صدای جیرینگ جیرینگ النگوها و لباس های گران قیمت دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اما آخرین نفر که پیاده شد، همان کسی که وصفش را زیاد شنیده بودم و حالا می توانستم ببینم آنچه از زیبایی او شنیده ام دروغ نبوده است! دختری نسبتا قد بلند و باریک اندام با پوستی بسیار سفید از خودرو پیاده شد. موهای حالت دار مسی رنگش که مشخص بود رنگ آن خدادادی است تا سر شانه هایش می رسید که آن با گیره هایی به شکل زیبایی به عقب هدایت کرده بود. دماغ کوچک و خوش حالتی داشت و ماتیک قرمزی که زده بود با توجه به رنگ پوستش به زیبایی جلب توجه می‌کرد. اما چشمانش!! چشمانش آبی خیلی روشن بود، تقریبا رنگش مانند دو تکه یخ بود و به انسان همان حس سرما را منتقل می کرد .غرور و نازپروردگی از سر و رویش می بارید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن چهره زیبا و آن رفتارهای دلبرانه حقیقتا او را برازنده نامش می کرد؛ الحق که خوب جلوه گری می کرد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از سلام و احوال پرسی های معمول یکی از خدمتکاران مسئول راهنمایی خانواده پامناری به اتاق هایشان شد .در این فرصت هم ما میز ناهارخوری بزرگ عمارت را با انواع غذاها مزین کردیم، از بره کباب شده بگیر تا خورش فسنجان لعاب افتاده در کنار دیس های برنج خوش عطر ایرانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و دو تا دیگر از دخترهای عمارت گوشه ای ایستاده بودیم تا اگر خانواده ارباب یا مهمان ها به چیزی نیاز دارند داشتند برایشان در اسرع وقت فراهم کنیم. آنچه برایم بسیار جذاب بود رفتارهای جلوه بود؛ با آرامش غذا می خورد، قاشق و چنگال را به زیبایی در دستانش گرفته بود و با تبحر از آن ها استفاده می کرد هر یک لقمه که می خورد گوشه های لبش را با دستمال سفید رنگش پاک می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینکه این موضوع برایم جالب بود به این دلیل بود که ما نه تنها هست قاشق و چنگال استفاده نمی کردیم و با دست غذا را می خوردیم، بلکه معلولا عادت داشتیم با سر آستین هایمان دور دهان چرب شده مان را پاک کنیم کنیم. البته مادر همیشه معتقد بود یک دختر اصلا نباید موقع غذا خوردن دور دهانش کثیف شود که بخواهد آن را پاک کند اما خب ما دخترهای جوان زیاد به این مسائل توجهی نمی کردیم و آن خوی سرکش خود را این گونه به نمایش می گذاشتیم. جواهر خانم به من اشاره کرد و وقتی نزدیکش رفتم از من خواست که ظرف خورشت را جلویش بگذارم. در حین برداشتن ظرف خورشت ناگهان دستم به لیوان دوغ جلوی جلوه خورد و لیوان روی لباسش چپه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا پرید و با صدای بلند فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معلوم هست داری چی کار می کنی ؟ مگه کوری ؟ این چه وضعیه؟ ببین این لباس رو به چه روزی انداختی؟ می دونی چقدر بابتش پول دادم؟ اصلا تا حالا دستت به پارچه ای که لباسم ازش دوخته شده خورده؟ دیدی تا حالا از نزدیک همچین لباسی؟ آخه معلوم هست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش با صدای رسا و کوبنده همایون خان قطع شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو این خونه ما فریاد نمی زنیم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه به سمتش برگشتند. هرمز خان با چشمانش برایش خط و نشان کشید و جواهر خانم نامحسوس چنگی بر روی گونه اش کشید تا بلکه پسرشان ساکت شود اما همایون خان بی توجه به بقیه ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا بنشینید. از خانمی مثل شما بعیده که خاطر کثیف شدن دامنتون چنین سروصدایی راه بندازید. از کمالات و ظاهرتون مشخصه که از این قسم لباس ها توی کمدتون کم ندارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوه که در ابتدا از پاسخ همایون خشمگین شده بود با جملات آخرش کمی نرم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرم بالا لباسمو عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سرعت از آن جا دور شدم. رنگم پریده بود. هیچ دوست نداشتم جلوی این آدم ها این طور تحقیر شوم اما خب من یک خدمتکار بودم؛ یعنی هر کسی حق داشت هر طور که می خواهد با من صحبت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از تمام شدن غذا و جمع شدن میز به انتهای باغ رفتم تا بتوانم بغضی که از آن لحظه در گلویم مانده بود را بشکنم. گوشه حیاط و پشت درخت بلند چنار خزیدم و آرام آرام اشک ریختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا آن دختر حق داشت با من این گونه صحبت کند؟ چرا به خودش اجازه می داد تا پز لباس هایش را به من بدهد؟ اصلا چرا امثال این ها باید بر ما برتری داشته باشند؟ فقط چون خان و خان زاده هستند؟! این قوانین انسانی مسخره ترین قوانین دنیا هستند. که آن ها اشراف و بزرگ زاده هستند قبول اما آیا نباید ما هم حقی در برابرشان داشته باشیم؟ اینکه ما خدمت گزارشان هستیم قبول اما آیا این به معنی برده بودن است؟ که مانند کالایی در دستشان جابه جا شویم و هر طور که می خواهند با ما برخورد کنند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دل نازک شدی ماه بانو!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت برگشتم که دیدم همایون خان با لبخند به من زل زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید .من خیلی دست و پا چلفتی ام. همش گند می زنم .اون از اون روز که کت و شلوار شما رو کثیف کردم اینم از امروز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کافیه دیگه. منم روزی هزار بار چیز میز از دستم می افته و می شکنه و می ریزه . این یعنی منم بی عرضه ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دور از جونتون آقا. شما فرق دارید .شما بزرگ ارباب زاده اید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ فرقی نداره. همه ما آدما ممکنه یه وقتایی اشتباها کارایی انجام بدیم . این به این معنا نیستش که مستحق مرگ باشیم که!! بیخود خودتو عذاب نده. امثال این دختره همین طوری هستن. کم ندیدمشون. فکر نکنی فقط با زیردست ها این طوری هستند، اینا انقدر مغرور که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن . حتی با اونایی که هم ردیف و هم شان خودشونم هستن همین طور با تحقیر رفتار میکنن . اونا فقط شخصیت خودشون رو زیر سوال می برن. پس الکی خودتو ناراحت نکن . تو کار بدی نکردی . اون نباید لیوان دوغ رو لبه میز می‌گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم حتما توبیخم می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش من باهاش صحبت می کنم. مادرم اون قدرها هم که فکر می کنی دل سنگ نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون که البته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در دلم گفتم "تو از مادرت حمایت نکنی چه کسی بکند؟ مادرت برای کوچک تر از اینا هم خون ما را در شیشه کرده است. چه برسد به ریختن آبرویش جلوی خاندان پامناری!!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما اشتباه می کردم چرا که جواهر خانم آن روزها فکرش بدجور درگیر بود و به کار دیگری مشغول بود. این را روزی فهمیدم که هندوانه های قاچ خورده را داخل ظروف بلورین چیده و به ایوان بردم؛ جایی که جواهر خانم و فرنگیس همسر آقای پامناری با هم مشغول صحبت کردن بودند. مردها برای سر زدن به زمین های اربابی خانه را ترک کرده بودند و جلوه هم گفته بود می رود تا در جنگل های اطراف گشتی بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خم شده بودم تا تکه های هندوانه را داخل پیش دستی های چینی بگذارم ، با شنیدن حرفی که از دهان جواهر خانم بیرون آمد دستم لرزید، دلم هم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دیگه فرنگیس جون! به هر حال ما خانواده های معمولی نیستیم ؛ طبیعتا باید با خانواده هایی که هم شان خودمون هستن وصلت بکنیم . این طوری به نفع هر دو طرفه. راستش همایون هم دیگه وقت ازدواجش رسیده. دخترای زیادی رو براش زیر نظر داشتم اما راستشو بخوای هر چی حساب کتاب کردم دیدم هیچکی به پای جلوه نمیرسه. ماشالا خوشگل و خوش بر و رو . از کمالات و وقار هم که چیزی کم نداره. خانواده اصیلی مثل شما رو هم داره. دیگه چی از این بهتر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-والا چی بگم جواهر جون! دخترای این دور و زمونه مثل ما انقد سر به زیر و سر به راه نیستن. باید با خود جلوه صحبت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره حتما باهاش صحبت بکن. اما فکر نمی کنم اونم از همایون بدش اومده باشه. چیزی که من تو این چند روز فهمیدم اینه که جلوه دنبال مردی مثل همایون می گرده. ×من که از خدامه والا خواهر! کی بهتر از همایون خان ؟ دختر منم در آینده میشه زن ارباب این آبادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر توان شنیدن نداشتم فورا با گفتن یک "با اجازه" از پله های ایوان پایین رفتم و خودم را به ته باغ رساندم. همان خلوتگاه همیشگی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما آن جا حالم را بدتر کرد چرا که یاد مکالمه هایم با همایون افتادم. اشکم سرازیر شد و بغضم شکست. از ته دل زار می زدم و هیچ تلاشی هم برای متوقف کردن گریه ام نداشتم. در این مدت هر چند جور دیگری وانمود می کردم، هرچند نزد خودم اعتراف نمی کردم اما خوب می دانستم که دل در گرو همایون دارم . دقیق از همان زمانی که مادرم گفت دیگر سمتش نروم و من فهمیدم که چقدر دلتنگش می شوم پی به عشق و علاقه خود برده بودم اما چه فایده؟ کجای دنیا تا به حال ارباب با رعیت خود ازدواج کرده است؟ حتی اگر همایون هم بخواهد مانع بزرگی همچون مادرش بر سر راهمان است؛ زنی که حتی نمی خواست من نوشتن حروف را از دخترش یاد بگیرم چطور ممکن است بپذیرد که من عروسش شوم ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرنوشت تلخ همین بو؛د من باید گوشه ای می ایستادم و وصلت همایون و جلوه را تماشا می کردم و در مجلس عروسی شان نقل و سکه بر روی سر و صورتشان می ریختم. معلوم است که همایون جلوه را به هر دختری ترجیح می دهد؛ به قول جواهر خانم "جلوه از زیبایی و کمالات و تحصیلات و ثروت خانواده چیزی کم نداشت ".دقیقا یک دختر ایده آل بود و شایسته همسری همایون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختر بیچاره !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای بهار سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم. چشمانش کمی اشکی شده بود. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره راست میگی. این خیلی سخته به کسی علاقه داشته باشی که بدونی رسیدن بهش تقریبا محاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر اون زمان ها بد بوده ها!! بیچاره رعیت ها چه گناهی کرده بودند؟ نه تنها خان ها ازشون سوء استفاده می کردن و حاصل تمام دست رنجشون رو می بردن بلکه باهاشون انقدر با تحقیر و توهین رفتار می کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دقت کنی می بینی درسته که امروزه دیگه اسم خان و خان زادگی و رعیت نیست اما هنوزم هستن کسایی که دستشون بدجور زیر ساطور ظالماست. اونا هم هر طور دلشون می خواد با مردم رفتار می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه میشه کرد این ذات آدمه. انگار آدما وقتی قدرت می گیرن دیگه یادشون میره که هوای زیردست رو داشته باشن. خب دیگه من باید برم. الان دیگه دیر میشه و مامانم باز زنگ می زنه و هی گله می کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاش می موندی یه چیزی درست می کردم با هم شام می خوردیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قربونت امشب خونه دایی اینا دعوتیم برای همین می گم بهتره زودتر برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه به سلامت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اینکه گونه ام را بوسید از خانه خارج شد. باز بغض لعنتی به جانم افتاد. من همیشه آرزو به دل ماندم که چنین جمله ای را بر زبان بیاورم " می خوام برم خونه خاله، دایی رو امروز دیدم ، عمه زنگ زد". اما چه فایده ؟ من هرگز چنین اقوام و خویشاوندانی نداشتم . به راستی این ماه بانو که بود؟ برای چه دفترچه یادداشتش پیش مادر من بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم رخت می شستند. هرچند به ظاهر به بهار گفتم خیالی نیست اگر اخراج شدم و بالاخره یک کاریش می کنم، اما خودم می دانستم که اوضاعم بحرانی شده . اصلا دلم نمی خواست بعد از رفتن مادر خودم هم آواره کوچه و خیابان شوم . دوست نداشتم بگویند این دختری است که تا وقتی مادرش بود زندگی خوبی داشت ولی وقتی مادرش فوت کرد نتوانست حتی یک سرپناه برای خودش پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا لعنت کند همسایه فضول را که این گونه بی خانمانم کرد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن یک شام ساده به رختخواب رفتم اما آن شب باز هم خواب دیدم ؛مشابه همان خوابی که چند شب پیش دیده بودم . خواب زنی که گریه می کند. انگار در یک جنگل مه گرفته بود اما هرچه او را صدا زدم و هرچه به سمت صدا رفتم او را پیدا نکردم. گویی صدا از تک تک شاخ و برگ های درختان آن جنگل بیرون می آمد و نمی شد فهمید دقیقا آن زن کجاست!! انگار روح جنگل داشت گریه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که بیدار شدم ناگهان به سرم زد ببینم اصلا روستایی به نام سبز تپه هنوز هم هست؟ وقتی صحبت از شالی و شالیزار بود یعنی باید یک روستای شمالی باشد. به یاد داشتم که مادرم دوستی داشت به نام خانم مظفری ؛معلم جغرافیا بود. شاید می توانست به من کمک کند تا نقشه دقیقی پیدا کنم و این روستا را بیابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دفترچه تلفن مادر شماره اش را پیدا کردم و با او تماس گرفتم. وقتی مرا شناخت دعوت کرد حتما روزی به خانه اش بروم .من هم که اشتیاق پیدا کردن روستای سبز تپه را داشتم از خدا خواسته قبول کردم . بعدازظهر بود که تاکسی گرفته و به آدرسی که داده بود رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منزل زیبایی داشت. یک آپارتمان نقلی چهار طبقه که خانم مظفری ساکن طبقه دوم آن بود. بعد از پرسیدن حال و احوال و خوردن چای و کیک خانگی از او خواستم که در این مورد به من کمک کند. مرا به کتابخانه اش برد .کتاب قطوری را بیرون آورد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-توی این کتاب نقشه دقیق تمام استان های ایران هستش. بعد هم از فهرست دو استان گیلان و مازندران را پیدا کرد. برگه های کتاب قابلیت جدا شدن داشتند .آن دو صفحه را جدا کرد و به دستم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی تشکر کردم و به خانه برگشتم. روی نقشه ها دقیق شدم. در مازندران روستایی به این نام پیدا نکردم اما در گیلان دو روستا بود. دلم می خواست ابتدا دفترچه را تا آخر بخوانم و ببینم اصلا ربط این ماه بانو به من چیست و بعد هم به آن روستا بروم . عجیب کنجکاو شده بودم ببینم این وقایع در چه جور جایی اتفاق افتاده است!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایول!! من که پایه سفر شمال هستم .میریم یه آب و هوایی هم عوض می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلت خوشه ها !! من که فعلا حکم یه دربه در بدبختو دارم. بعد هم بذار بفهمیم ماجرای این ماه بانو چی شده؛ آخرش چه اتفاقی براش افتاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا که کی گفتی تو دربه دری؟ مرده باشم روزی که تو دربه در باشی. قدمت سر چشم. فوقش دیدی هیچ جایی و نتونستی پیدا کنی میای خونه خودمون . دوما نگران خوندن داستان نباش. من اومدم این جا قرار شده یکی دو روزی هم بمونم خوب می شینیم داستان رو با همدیگه تا هرجا که بتونیم با سرعت بنز می خونیم. چطوره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از خدامه. البته فقط قسمت دوم حرفت چون هیچ دلم نمی خواد دیگه سربار شما بشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست حرفی بزند که دستم را به نشانه سکوت بالا آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا بی خیال این حرفا . به قول تو بذار مثل بنز داستان رو بخونیم که منم ناجور کنجکاوم بفهمم آخرش چی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب به یاد دارم آن روز را .آن روز یکی از زیباترین خاطرات من رقم خورد ؛ البته اگر اتفاقات شبش را در نظر نگیریم!! آن روز جلوه به اصطبل اسب ها رفت و با دیدن اسب های گران قیمت آن جا اصرار کرد که قصد سوارکاری دارد. می گفت هر کسی حریف او در سوارکاری نیست و همین هم همایون را تحریک کرد تا با او مسابقه بگذارد و به او ثابت کند که آن قدرها هم که فکر می کند سوار کار ماهری نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه مسابقه از جلوی ایوان شروع می شد . در حالی که پدر و مادرهایشان روی صندلی های ایوان نشسته بودند و نظاره گر آن ها بودند، جلوه و همایون سوار بر اسب و آماده فرمان هرمز خان برای حرکت بودند. من اما در سمت دیگری از عمارت به دور از هیاهوی مسابقه و بی خبر از همه جا مشغول رسیدگی به باغچه گل های رز بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارهای باغداری عمارت مربوط به باغبان می شد اما خب باغچه اختصاصی من حاصل دسترنج خودم بود. این بوته گل رز قرمز را از زمانی که بسیار کوچک بود خودم پرورش داده بودم تا به امروز که وفتی گل می‌داد، بویش در سراسر عمارت می پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسابقه که شروع شد همایون خان و جلوه با سرعتی باورنکردنی شروع به تاخت و تاز کردند. من هم که دیدم آب پاشی که برای گل ها آورده بودم خالی است ، راهم را به سمت آبنمای بزرگ وسط عمارت کج کردم تا مقداری آب بردارم، بی خبر از این که دو اسب با سرعت برق و باد از آن مسیر می گذشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد گذرگاه اصلی شدم، صدای فریاد همایون را شنیدم که می گفت "مراقب باش!" سر که برگرداندم دیدم اسب سفید رنگی که جلوه بر روی آن سوار است، فاصله زیادی از من ندارد. اتفاقات سریع رخ داد اما من در همان فرصت کوتاه دیدم که جلوه عمدا دهانه اسب را به سمت من کج کرد. در نتیجه اسب هم با پیروی از فرمان او به سرعت به سمت من آمد. برای اینکه از سر راهش کنار بروم خود را عقب کشیدم. پایم به سنگ های چیده شده دور باغچه که برای جدا کردن آن از دیگر قسمت های باغ بود گیر کرد و میان شکاف دو سنگ فرو رفت و من از پشت محکم به زمین برخورد کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوزش بدی در کمرم حس کردم اما از آن بدتر دردی بود که در مچ پایم پیچید. همایون به سرعت پیاده شد و به سمتم آمد. اشک هایم سرازیر شده بود و نمی توانستم جلویش را بگیرم. درد خیلی بدی بود؛ خیلی بدتر از درد زانویم آن روز که از روی تاب به زمین افتادم. جلوه با غرور تکبر و چشمانی که پیروزی در آن می درخشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حواست کجاست دختر جون؟ چرا اومدی توی مسیر اسب؟‌ اگه یه وقت اسب منحرف می شد و منو می زد زمین چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همایون با خشم به سمتش برگشت و غرید که :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ادعا می کنید سوارکار ماهری هستید؟ عجیبه!! شما به اندازه کافی فرصت داشتید که اسب رو کنترل بکنید تا به سمت ماه بانو نره . یا اون قدر ها که می گید حرفه ای نیستید یا عمدی توی کارتون بوده!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خوب می دانستم که این کار را جلوه از عمد انجام داده؛ شاید به تلافی آن روز که دامنش را سر ناهار کثیف کردم. قیافه اش خشمگین شد . این دومین بار بود که همایون به حمایت از من با او جر و بحث می کرد. به سرعت دهنه اسب را برگرداند و با تاخت به سمت عمارت برگشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همایون نگاهی به پایم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم درد داره اما باید از لای سنگ ها بیرون بیارمش پس سعی کن تحمل کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط توانستم سرم را به نشانه مثبت تکان دهم. آرام ساق پایم را گرفت و سعی می کرد با احتیاط آن را از شکاف سنگ ها بیرون بکشد. هرچند خیلی به آهستگی کارش را انجام می داد اما پایم به شدت دردناک شده بود. جیغ ناشی از درد را در گلویم خفه کردم و با یک حرکت پایم را بیرون کشید. نگاهی به مچش انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می کنم در رفته باشه اما خب کار من نیست . می گم دکتر عمارت بیاد ببینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیازی نیست مادرم کار شکسته بندی انجام میده . خودش می تونه پامو درست بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه پس حداقل بیا کمکت کنم سوار اسب بشی. با این پا که نمی تونی تا خونتون بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تا به حال سوار اسب نشده بودم و می دانستم با ارتفاعی که اسب دارد و پای معلولم به راحتی نمی توانم روی آن بروم از طرفی اصلا دلم نمی خواست همایون به من کمک کند. حتما کمک کردنش این بود که خودش مرا بلند کند و روی اسب بگذارد. نه شرم و حیا اجازه می داد و نه خوبیت داشت. اگر کسی ما را در چنین وضعی می دید هزار فکر ناجور کرد. بنابراین گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی زحمت یه چوب برام پیدا بکنید تا به عنوان عصر ازش استفاده بکنم. نیازی نیست سوار اسب بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری لجبازی می کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه به خدا آقا . من کی باشم که با شما لجبازی کنم؟ من این طوری راحت ترم. لطفا برام یه چوب پیدا کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار فهمید معذوریت را. نگاهی به اطراف انداخت و شاخه خشک نسبتا بلندی را پیدا کرد به دستم داد و من هم با کمک گرفتن از تنه درختی که کنارم بود روی پا ایستادم و به چوب تکیه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لنگ لنگان و آهسته آهسته به همراه همایون به سمت اتاقک مان رفتیم. مادرم مشغول شستن رخت ها بود که با دیدن من به سمتم آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا مرگم بده!! باز چی شده ؟ دوباره چه بلایی سر خودت آوردی ؟من از دست تو چکار کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هاجر خانم این دفعه تقصیر خودش نبود. یه اتفاق بود. با شنیدن حرف همایون مادرم ساکت شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم آقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم زیر بغلم را گرفت و مرا به سمت خانه برد . در خانه اول نگاهی به پایم انداخت از من خواست سرم را به سمت دیگری برگردانم و حواسم را پرت کنم و بعد به سرعت پایم را جا انداخت . صدای تلق استخوان هایم در گوشم پیچید و جیغ بلندی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یواش دختر چه خبرته؟ تو که نمی تونی همچین دردی رو تحمل کنی دو روز دیگه که بخوای چند شکم بچه بزای می خوای چی کار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر یکی نبود به مادر من بگوید در آن زمان فکری به حالش می کنم. دلیل نمی شود که دردم را مخفی کنم.به اندازه کافی جلوی همایون سعی کرده بودم خود را سرسخت و مقاوم نشان دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم پس از اینکه روی پایم ضماد گذاشت گفت که امشب خانواده خان به همراه خانواده پامناری قصد دارند در باغ عمارت دور هم جمع شوند و شب نشینی داشته باشند و باید برای کمک به دیگر خدمتکاران به جای من برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتنش بود که با خودم به اتفاقات امروز فکر کردم. امروز یکی از شیرین ترین روزهای زندگی ام بود. همایون به من توجه نشان داده بود و باری دیگر از من حمایت کرده بود. آیا ممکن بود او به من علاقه داشته باشد؟ آیا می شد همه این ها رویا نباشد و آن حسی که من در دل به او دارم او هم به من داشته باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین فکرها بودم که کم کم خوابم گرفت. نمی دانم چقدر از خوابیدن گذشته بود اما با حس سنگینی چیزی روی گردنم چشمانم را باز کردم. از آنچه دیدم وحشت کردم!! یک نفر در تاریکی نشسته بود و دستانش را محکم دور گردنم حلقه کرده بود. به خس خس افتاده بودم و نمی توانستم نفس بکشم. اول فکر کردم شاید کابوس می بینم یا بختک به جانم افتاده اما وقتی سرش را پایین آورد و چهره اش در معرض تابش نور ماه که از پنجره می تابید قرار گرفت، توانستم جلوه را بشناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چهره ای که هیچ شباهتی به آن صورت ملوس و دخترانه همیشگی اش نداشت به من زل زده بود. از چشم های آبی رنگش ترسیده بودم. با عصبانیت و خشم از لای دندان های کلیک شده اش غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین دختر جون من همایون رو دوست دارم . از طرفی قدرتش رو هم دوست دارم. من این جا اومدم تا صاحب همایون بشم، صاحب شکوه و جلال این عمارت ،صاحب مردم این آبادی !! پس دور و برش نچرخ. هیچ خوش ندارم اون رو از چنگ من دربیاری. خانواده های ما با هم به توافق رسیدند. هیچ اهمیتی نداره همایون واقعا بخواد یا نه!! من بالاخره زنش می شم. اما تو دختره عوضی؛ فکر نکن که می تونی مانع من بشی. تا حالا هیچ کس مانع کوچکترین خواسته های من نشده چه برسه به این مورد که یکی از بزرگ ترین آرزوها و اهدافم هست. پس اگه یه بار دیگه ببینم دور و برش می پلکی به جای پات گردنت رو خورد می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم عمدا فشاری به مچ پایم وارد کرد و صدای جیغ ام به خاطر راه نفسی که بسته شده بود بالا نیامد . دستش را از روی گردنم برداشت و با همان چشمان ترسناک نگاهم کرد. توانستم بالاخره هوا را ببلعم . به من زل زده بود و در حالی که با لبخند کریهش حرکاتم را زیر نظر داشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفای امشبم رو یادت بمونه. من یک بار به دشمنم هشدار می دم. ضمنا بهتره کسی از ملاقات دوستانه امشبمون چیزی نفهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد هم از اتاق خارج شد و این من بودم که می لرزیدم از ترس!! این دختر به راستی چه هیولایی بود و پشت آن ظاهر زیبا و رفتارهای موقرانه چه موجود پلیدی زندگی می کرد؟ آیا به راستی قصد داشت مرا بکشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتاری که از او دیدم هیچ بعید نمی دانستم که اگر به اخطارهایش توجه نکنم با جان خودم بازی کرده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای آن روز خانواده پامناری به تهران بازگشتند و اوضاع موقتا به حالت عادی برگشت و همه چیز طبق روال همیشگی پیش می رفت . من از ترس جلوه- با این که او دیگر این جا نبود- حتی از یک کیلومتری همایون عبور نمی‌کردم. از کجا معلوم به یکی از خدمتکارها نسپرده باشد که آمار ثانیه به ثانیه من را به او برساند ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کنم حدود یک ماهی گذشته بود از آن اتفاقات که یک روز با شنیدن سرو صدای زیادی از عمارت به آن جا رفتم. دخترهای زیادی گوش وایساده بودند و من هم به آن ها پیوستم. آرام پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبر شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملیحه یکی از دختران عمارت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم دارن همایون خان رو مجاب می کنن که برن تهران خواستگاری جلوه خانوم. اما همایون خان مثل اینکه دلش راضی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی دیگر از دختران آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیچاره همایون خان!! من تا حالا فکر می کردم فقط دخترا رو زور می کنن که شوهر کنن. نگو این خانواده پسر ها رو هم به زور زن میدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی دیگر از دختران گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از خداش باشه!! من خودم اگه یه مرد بودم خیلی دوست داشتم همسری مثل جلوه داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف های آن ها برایم ذره ای اهمیت نداشت . مهم دلی بود که شکسته بود و احساسی که زیر پا له شده بود !! مخالفت همایون با این وصلت گرچه کمی به من امیدواری می داد اما در هر صورت او تصمیم گیرنده نبود . مار خوش خط و خالی چون جلوه اگر بر این خانه صاحب می شد به دور این عمارت می پیچید تا جایی که نفس زندگی را در این آبادی ببرد. دختری که من آن شب دیدم کسی بود که می توانست کاسه ای از خونی هرکس را که مخالفش می ایستد، لاجرعه سر بکشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دعواهای همایون خان و خانواده اش برای رفتن به خواستگاری تا یک هفته ادامه داشت اما پس از یک هفته هرمز خان تیر خلاص را زد و همایون دیگر رمقی برای مقاومت نداشت. او پسرش را تهدید کرد که اگر حاضر نشود به این ازدواج تن بدهد اسمش را از شجره نامه خانواده خط زده و اجازه نمی دهد حتی یک وجب از زمین های اربابی یا عمارت به او برسد . همایون که عرصه را تنگ دید و متوجه شد پای غرورش وسط است و با اینکه به یک جوان آس و پاس و لاابالی تبدیل شود فاصله ای ندارد ، به ناچار پذیرفت. از آنجاکه تکلیف این ازدواج از قبل مشخص شده بود، بین مراسم عروسی تا خواستگاری فاصله زیادی نیوفتاد. حدود دو هفته بعد از اینکه خانواده خان به تهران رفته و جلوه را خواستگاری کرده بودند ، تدارکات عروسی در عمارت داشت فراهم می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان به کتایون خانم تلگراف زده بود تا سریع تر خودش را به ایران برساند و در مراسم عروسی تنها برادرش شرکت کند. کم کم جهیزیه جلوه را به عمارت آوردند؛ از قالیچه های ابریشمی نفیس بگیر تا قاشق و چنگال هایی که روکش طلا و نقره داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواهر خانم از شادی گویی بر روی ابرها راه می رفت؛ برای عروسش گران ترین پارچه ها و درخشان ترین جواهرات را خلعتی گرفته بود . هرمز خان رویای راه یافتن به دربار و افزایش نفوذ و قدرت خود را در سر می پروراند و جلوه خوشحال از اینکه قرار است به زودی مانند ملکه ای بر این سرزمین کوچک حکومت کند. اما آن کسی که غم چشمانش غیرقابل انکار بود همایون بود . من سعی می کردم زیاد به همایون نزدیک نشوم، این کار هم از لحاظ اخلاقی و هم به خاطر وجود تهدیدی مانند جلوه صحیح نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اتاق های طبقه بالای عمارت را برای زندگی مشترک جلوه و همایون آماده می کردیم، نگاه های پر از تمسخر جلوه را روی خود حس می کردم. انگار می خواست با چشمانش به من بفهماند که دیدی برنده این مبارزه من بودم و آن که شکسته است تویی ؟ به راستی که من شکسته بودم !! روحم تکه تکه شده بود و به این راحتی ها ترمیم نمی شد. خب در این بازی از اول مشخص بود برنده و بازنده چه کسانی هستند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم در باغ خلوت کرده و شعر می خواندم اما به مصراع دوم نرسیده بغضم می شکست و قطره های اشکم گلبرگ های گل های باغچه کوچک رز را تر می کرد. به راستی که انگار اشک هایم خون دلم بود که به سرخی همین گلبرگ ها بود. جلوه به همراه یکی دیگر از دوستانش که او هم خیاط ماهری بود برای خود لباس عروسی زیبایی دوخته بود. آن لباس سفید با دامن پف دار و توری که نگین کاری شده بود، زیبایی او را چند برابر می کرد. عمدا از من خواسته بود برای پوشیدن و امتحان کردن لباسش به کمکش بروم تا به چشمان خود ببینم که این جلوه است که در کنار همایون با این لباس سفید خواهد ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره روز عروسی فرا رسید. شب قبل را با خیال آسوده به حال خودم و دلم زار زدم و با خود عهد بستم فکر و خیال همایون و غم عشقش را از سر بیرون کنم . حالا دیگر او همسر داشت و این با اصول اخلاقی من مغایرت داشت که به مردی زن دار فکر کنم . اما با همه این ها باز هم وقتی به همراه دیگر دختران عمارت به اتاق همایون و جلوه رفتیم تا با آن حریر سفید حجله عروس و داماد را ببندیم، بغضم گرفت. به خداوندی خدا که نمی شد!! بستن حجله برای کسی که دوستش داری آن هم وقتی تو عروسش نبودی بدون این که خم به ابرو بیاوری کار حضرت فیل بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دیدم طاقت انجام این کار را ندارم به بقیه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

+ شما انجامش بدید. من میرم به غذا سر بزنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خود را به مطبخ رساندم. دیگ های غذا در حال قل قل زدن بود. خودم را با جابجایی هیزم های زیر دیگ ها و تنظیم آتش اجاق مشغول کردم. همه حسابی مشغول بودند. سرتاسر باغ از میز و صندلی پر شده بود و ریسه های لامپ حیاط را چراغانی کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن زمان ها برق تازه به روستای ما رسیده بود و من و دیگر خدمه با تعجب به لامپ ها نگاه می کردیم. دیدن آن لامپ های نورانی برایم شگفت انگیز بود. انگار نه انگار که هوا داشت رو به تاریکی می رفت!! باغ مثل روز روشن شده بود. جواهر خانم تاکید کرده بود که همه خدمه باید آراسته و مرتب باشد بنابراین به همراه دیگر دختران تا قبل از اینکه هوا تاریک بشود به حمام روستا رفتیم و خود را شستیم و سریع هم برگشتیم. نوترین لباس هایمان را به تن کردیم و آماده شروع مراسم بودیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو آرایشگر ماهر که ما آن زمان آن را مشاطه گر صدا می کردیم، برای درست کردن مو و آرایش کردن جلوه آمده بودند. من به بهانه ای سر خود را گرم کرده بودم تا برای کمک کردن به جلوه برای پوشیدن لباس مرا صدا نزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره مهمان ها آمدند و حیاط پر شده بود از زنان و مردان شیک پوش و البته رده بالا . جلوه و همایون که از پله های عمارت پایین آمدند و به مجلس پیوستند ، دلم هری ریخت. جلوه زیبا شده بود اما چشم من فقط همایون را می دید. همایونی که قسم خورده بودم او را فراموش کنم اما چطور می شود ؟! چطور می شود او با آن کت و شلوار و موهای روغن زده که به زیبایی شانه شده بودند را ببینم و دلم نلرزد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توان دیدن دلبری های جلوه و لبخندهای تصنعی همایون را نداشتم. تصمیم گرفتم به کارهای آشپزخانه بپردازم تا اینکه از مهمان ها پذیرایی کنم . برای همین خودرو به مطبخ رسانده و تا آخر مراسم مشغول پختن و کشیدن غذاها شدم. بعد از ساعاتی که مهمانی بالاخره تمام شد، مهمانان کم کم قصد رفتن کردند. بعضی از آن که از تهران آمده و این جا جایی نداشتند، در اتاق های عمارت سکنی گزیدند. عمارت آن قدر بزرگ بود که می توانست به اندازه چهل یا پنجاه نفر جا برای خوابیدن داشته باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و چند نفر دیگر مشغول شستن ظرف ها و جمع آوری آن ها بودیم. کار شستن که تمام شد، فقط من و آمنه ماندیم. من ظرف های شسته شده را داخل سینی هایی می گذاشتم و آمنه آن ها را به انبار می برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمنه که یکی از سینی ها را برد، داشتم سینی بعدی آماده می کردم صدای پای کسی و ایستادنش پشت سرم را شنیدم. گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه زود اومدی!! خیلی سریع رسیدی به انبار و برگشتی. بیا اینم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما وقتی برگشتم و نگاهم به پاهای فرد پشت سرم افتاد دیدم از گیوه های گل آلود آمنه خبری نیست، بلکه یک جفت کفش اصل چرم مشکی و براق جلو رویم است . همین طور که بالا می آمدم و از کت و شلوار نقره ای رنگش می گذشتم. به چشمانش رسیدم که با افسوس مرا می نگریست. خواست حرفی بزند که گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما چرا این جا هستید؟ نوعروستون منتظرتونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کردم تو از نگاهم می تونی بخونی که این عروسی برای من از صد تا مجلس عزا بدتره!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا اومدنتون چه فایده ای داره؟ چرا راحتم نمی ذارید؟ همینطوریش آتیش به جونم زدید. دیگه نمک نپاشید روی این سوختگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماه بانو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همون طور که گفتم نوعروستون منتظره. بهتره برید و از این سخت تَرش نکنید. من از این به بعد فقط یک کلفت ام و شما هم ارباب من . بذارید همه چیز مثل سابق باقی بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بخوای مثل سابق باقی بمونه نمی تونم تو رو نادیده بگیرم!! مگه توی همه این سال ها نادیده گرفته بودمت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما شما از امروز تصمیم گرفتید کس دیگه ای کنارتون باشه برای ادامه زندگیتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من مجبور بودم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته اما این چیزی رو عوض نمی‌کنه. حالا هم برید . برای من دردسر نتراشید . این دردی که توی قلبم حس می کنم برای آزار و اذیتم به اندازه کافی هست دیگه خواهش می کنم شما با بی آبرو کردنم بدترش نکنید. من خودم میتونم با این دل وامونده ام کنار بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که سخنان قاطعم را شنید، بدون حرف دیگری از مطبخ بیرون رفت . بغض بدی گلویم را می فشرد. این چه سرنوشت تلخی بود؟ فقط خدا می توانست کمکم کند تا بر این درد صبور باشم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفترچه را بستم و رو به بهار گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسه دیگه بهار .چشام واقعا جایی رو نمی بینه بهتره بخوابیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهار هم که خمیازه می کشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موافقم بقیش باشه برای فردا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به رخت خواب رفتیم . آن شب باز هم خواب دیدم اما این بار کمی متفاوت بود. باز هم همان جنگل مه آلود و ابری بود. مرا یاد جنگل های شمال می انداخت شاید جایی مانند همان روستای سبز تپه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم صدای گریه می آمد و کسی ماه بانو را صدا می زد. به دنبال صدا رفتم. اول صدا گنگ بود اما کمی بعد واضح شد. رد صدا را گرفتم و زنی را دیدم که پشت به من نشسته و بلند بلند ماه بانو را صدا می زند و می گرید. جلو رفتم تا ببینم این زن چه کسی است . صدایش برایم آشنا بود. دستم را روی شانه اش گذاشتم . وقتی برگشت بهتم زد. او مادرم بود که این گونه برای ماه بانو خون می گریست!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان با فریادی از خواب پریدم. بهار که کمی آن طرف تر خوابیده بود فورا بیدار شد و رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده ؟خواب بد دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من فقط به دیوار زل زده بودم . ناگهان دستم را بالا بردم و محکم روی پیشانی ام کوبیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا همچین می کنی پناه؟! دیوونه شدی نصفه شبی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من چقدر احمقم!! چطور حالیم نشد؟ چطور نفهمیدم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد هم به سرعت از اتاق خارج شدم و به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم . بهار هم دائم می پرسید چه اتفاقی افتاده و به دنبالم می آمد. کشو را بیرون کشیدم و شناسنامه مادر را که باطل کرده بودیم درآوردم . فورا صفحه اول را باز کردم ؛آری درست به یاد آورده بودم!! صفحه اول و در قسمتی که نام مادر آورده شده بود نوشته بود ماه بانو!! به سرعت نگاهم به نام پدر افتاد؛ همایون بود!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهار شناسنامه را از دستم گرفت و با دقت آن را نگاه کرد. انگار او هم متوجه این نکته شد که ناگهانی سرش را بالا آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای خاک دو عالم تو سرت! ماه بانو و همایون پدربزرگ و مادربزرگت هستن اون وقت تو نمی دونستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه مامان زیاد خوشش نمیومده به شناسنامه اش دست بزنم. اینم سال ها پیش دیده بودم که با خوابی که امشب دیدم یادم اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خدایا ! یعنی بالاخره بعد از کلی فراز و نشیب و این همه غم و غصه ای که برای ماه بانو خوردم آخرش با همایون ازدواج می کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این منو بیشتر می ترسونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر چی بوده حتی با اینکه ماه بانو تونسته با همایون ازدواج بکنه اما حتما زندگی شون عاقبت خوبی نداشته. چرا من الان هیچ کدوم از اقوام مادریم رو نمی شناسم؟ ظاهرا من من از نوادگان یک خان هستم. پدربزرگم خواهری داشته به اسم کتایون و مادربزرگم یه هوو داشته به اسم جلوه. حتما اونا بچه هایی دارن ولی من از هیچ کدوم شون خبر ندارم. از اون بدتر مادرم هیچ وقت دلش نمی خواست من از گذشته سر در بیارم. این یعنی قصه سیاهی توی گذشته اتفاق افتاده ! سرنوشت ماه بانو هر چی که بوده اون طور که تو فکر می کنی عاشقانه و رمانتیک و ختم به خیر نشده. ×راست میگی حتما گذشته خیلی تلخ بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یا شایدم فهمیدن گذشته خطرناک باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه داری زیادی جناییش می کنی!! چه خطری می تونه داشته باشه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدم بده این قصه زنی بوده به اسم جلوه که خب علاوه بر حسادت های زنونه، قدرت طلبی هم داشته. تو نمی دونی یه زن اگر پای احساسات یا قدرتش وسط باشه می تونه از خیلی مردها خطرناک تر باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کمی صحبت کردن دوباره به رختخواب رفتیم اما من آن شب دیگر خوابم نبرد. چه اتفاقی برای مادربزرگم افتاده بود ؟ جلوه چه کارهایی در گذشته کرده بود ؟ آیا او ارتباطی با زندگی مبهم ماه بانو دارد؟ مادرم چه رازهایی را می توانست از من پنهان کرده باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه سوالات بیشتری به ذهنم می رسید بیشتر می ترسیدم . حتی گاهی به خودم نهیب زدم" آخه تو رو چه به فضولی دخترجون!! اگه اون دفترچه رو بر نمیداشتی از هیچی خبردار نمی شدی و الان خیالت راحت بود و تنها دغدغه ات این بود که یه خونه واسه زندگی نداری."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه دنیای عجیبی!! من پدربزرگی داشتم با املاک اربابی زیاد و کاخی که به گفته مادربزرگم مانند یک تکه الماس بسیار بزرگ ارزشمند بود و حالا بی پناه و آواره شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و بهار دیگر از شدت کنجکاوی روی پابند نبودیم بنابراین صبح زود بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه مختصری دوباره به سراغ دفترچه رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوضاع طبق روال معمول پیش می رفت. جلوه حالا بانوی عمارت شده بود و از امر و نهی کردن به خدمه لذت می برد. در دل با خود می گفتم این دختر همه چیز دارد اما مانند آدم های نوکیسه و عقده ای از شنیدن بله و چشم دیگران لذت می برد !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چهار ماه از ازدواجشان نگذشته بود که خبر مهمی در عمارت پیچید؛ جلوه باردار بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را جواهر خانم و فاخته سر خدمتکار عمارت از روی حالات و تهوع صبحگاهی جلوه حدس زده بودند اما زمانی که طبیب مخصوص خان به عمارت آمد و او را معاینه کرد و این خبر را تایید کرد، شور و حال عجیبی عمارت را در بر گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ازدواج جلوه و همایون این اولین بار بود که می دیدم همایون حقیقتا خوشحال است. او وانمود به خوشبختی نمی کرد بلکه بارقه ای از نور امید در چشمانش دیده می شد. خب به هر حال هرچه که باشد بچه ای در راه بود که از گوشت و پوست و خون همایون بود و طبیعی است که همایون از انتظار کشیدن برای تولد این مهمان تو راهی خوشحال باشد؛ حالا مادرش را دوست داشته باشد یا نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در این میان خوشحالی جلوه را دوست نداشتم؛ نه به خاطر اینکه حسودی می کردم که توانسته مادر شود بلکه به این خاطر که احساس می کردم بیشتر از اینکه لذت و شوق مادر شدن را داشته باشد خود را در یک قدمی تصاحب همه ثروت خان می دید . به هر حال او داشت نوه خان را به دنیا می آورد؛ وارث تمام این شکوه و مکنت را . این بچه برای او ابزاری برای رسیدن به قدرت بیشتر بود، این بود که کمی مرا آزار می داد و تا حدودی دلم برای آن طفل معصوم می سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز یکی از خدمتکاران خبر آورد که همایون مرا احضار کرده. با دست و پایی لرزان و در حالی که زیر لب دائم ذکر می گفتم به اتاقش رفتم. در زدم و بعد از اجازه ورود داخل شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با من امری داشتید ارباب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ...اینو ببین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رد دستش را دنبال کردم و به گهواره ای کوچک و چوبی رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی قشنگه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای به دنیا اومدنش خیلی ذوق دارم. خاطرم هستش که تو کنده کاری روی چوب رو یاد گرفتی . می تونی برام پایه هاش رو کنده کاری کنی ؟ می خوام از این حالت سادگی در بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله حتما ولی نجاری که اینو ساخته حتما از من ماهرتر بوده!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم ولی می خوام این کار رو تو انجام بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منتظرم رنگش خشک بشه. تو می تونی بری. من فردا اینو برات می فرستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشانه اطاعت پایین آوردم و خواستم از اتاق خارج شوم که صدایم زد. برگشتم و منتظر نگاهش کردم. با جعبه قرمز رنگ مخملی که از کشوی میزش درآورده بود به من نزدیک می شد. آن را به سمتم گرفت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این حق الزحمه کاریه که می خوای انجام بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق الزحمه لازم نیست آقا. من خدمتکار این خونم . وظیفه دارم در قبال جای خواب و نونی که می خورم کار کنم براتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی این کار از وظایف تو خارجه. من می خوام جدا از اون بهت یه دستمزدی داده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تردید داشتم اما نمی خواستم غرورش را خدشه دار کنم بنابراین دستم را جلو بردم و جعبه را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بازش کن ببین دوستش داری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن را باز کردم. یک جفت گوشواره طلای بسیار زیبا با نگین یاقوت سرخ در آن می درخشید. سرم را بالا آوردم و با بهت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا این چه کاریه ؟ واقعا لازم نیست. حتی اگر بخواید بهم دستمزدی هم بابت این کار بدید یه همچین گوشواره هایی خیلی بیشتر از کار من ارزش دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این منم که تعیین می کنم چی چقدر ارزش داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا متوجه شده بودم کنده کاری گهواره و مهارت من همه بهانه بود . او به دنبال راهی می گشت تا بتواند هدیه ای به من دهد. این نشانه خوبی نبود! یعنی همایون هنوز دلبسته من بود. با وجود اینکه ازدواج کرده بود و حتی فرزندی در راه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشواره ها را لای پر روسری پیچیدم و بعد از اجازه گرفتن از همایون از اتاق خارج شدم اما عذاب وجدان مانند طنابی دور گردنم حلقه زده بود و داشت خفه ام می کرد. اصلا مهم نبود که جلوه آدم خوبی است یا نه، مهم نبود که چه انگیزه های شرورانه ای برای این ازدواج داشته، آنچه مهم بود این بود که او در هر صورت همسر همایون است و من می ترسیدم از اینکه ناخواسته باعث سردی روابط بین زن و شوهر شوم. از طرفی همایون به هر حال ارباب من بود و نمی توانستم دست رد به سینه اش بزنم و مجبور بودم کاری را که می خواست برایش انجام دهم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز پایم به اتاقمان نرسیده بود که آمنه دوان دوان به سمتم آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

× امروز چه خبره؟ چرا همه سراغ تو رو می گیرن؟ بدو برو که جلوه خانوم کارت داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار خون در رگ هایم یخ بست. هنوز خاطره ناخوشایند آخرین مکالمه مان در ذهنم مانده بود. هر کاری که داشت قطعا چیز خوبی در انتظارم نبود. زیر لب بسم اللهی گفتم و راهم را به سمت اتاق جلوه کج کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست هایی که مانند دو تکه یخ سرد و سنگین شده بود به آرامی در زدم. صدای پر عشوه اش را شنیدم که گفت" بیا تو ".در را باز کردم و او را دیدم که روی صندلی گهواره ای نشسته و از پنجره به باغ زل زده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا داخل و در رو ببند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطاعت کردم و در را بستم. نگاهش به سمتم چرخید به آرامی از جایش بلند شد و با چند قدم کوتاه خود را به من رساند. دستش را جلو آورد. داشتم با تعجب نگاهش می کردم که چه در سر دارد. ناگهان دستش به گره ته روسری ام رسید ، همان جا که جعبه مخمل را پنهان کرده بودم . تا به خود بیایم گره را محکم کشید تا باز شد و جعبه بیرون افتاد. خم شد و آن را برداشت و بازش کرد. با دیدن گوشواره ها پوست سفیدش ناگهان به سرخی لبو شد. نگاه خشمگینش را بالا آورد. نمی دانستم چه بگویم یا چطور توجیه بکنم. می ترسیدم در همین اتاق مرا سر ببرد . با تته پته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا... خانم من بهتون می گم... یعنی اصلا اون طور که فکر می کنید نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف تصورم با صدایی آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت هشدار داده بودم اما من دستم رو به خون امثال تو آلوده نمی کنم. وایسا ببین چه نمایشی برای تو و اون همایون خائن راه میندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ناگهان شروع به فریاد کشیدن و جیغ زدن کرد. روی زمین نشست و به پهنای صورتش اشک می ریخت . من مانده بودم که چه بکنم. تا همین چند ثانیه پیش اثری از گریه در چهره و صدایش نبود و حالا این طور می گریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای گریه هایش در به شدت باز شد و اول جواهر خانم و پشت سرش همایون داخل اتاق آمدند . جواهر با ترس به سمتش رفت و دستش را روی شانه هایش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده دخترم ؟ برای چی گریه می کنی؟ درد داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله درد دارم اونم چه دردی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا درد می کنه ؟ این درد غیر طبیعیه باید دکتر خبر کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دکتر لازم نیست. درد من با دوای دکتر درمون نمی شه. قلبم درد می کنه . قلبم از دیدن بی وفایی و خیانت درد می کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم نگاهش را بالا آورد و به طرز معناداری به همایون نگریست. جواهر خانم هم برگشت و رو به همایون و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظور جلوه از این حرفا چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من چه می دونم!! منم همین الان با شما اومدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوه که جعبه ای که در دستانش بود را بالا آورد. رنگ همایون و من هم زمان پرید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینید برای سوگلیش چی خریده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواهر خانم جعبه را گرفت و گوشواره ها را وارسی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت از سوگلی چه کسیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورم ماه بانوی عزیزش هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️