لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت سی و سوم :
قلبم با صدای بلندی توی سینه می کوبید و استرس دستانم را به لرز انداخت. با نفسی که بند امده بود از ان ها جدا شدم، هنگامی که داشت رویش را بر میگرداند تا برود اخرین نگاه را بهمدیگر انداختیم بزور چشمانمان را از هم دزدیدیم اما نگرانی در چشمان او هم لانه کرده بود.
زایا دستش را دور مچم پیچاند، دستش به حدی داغ بود که یخ بودن تمام بدنم را پوشاند.
مچ دستم را بزور از چنگالش بیرون کشیدم و ناخن
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آنیا
1ولی احتمالش هست که از هول حلیم افتاده باشه توی دیگ ب اصطلاح اومده خودش شخصن ایزاکینوبکشه باتعغیرچهره ب زایا ولی گیرافتاد
۱ سال پیشمرضیه
2کاش بگیرن بکشن این سلیطه رو😡😡 آقا چرا احساس میکنم انگار آیوا ، ایزاکین رو دوست داره؟؟
۱ سال پیشاکرم بانو
2ینی زایا مرده؟
۱ سال پیششاپرک
3دستت طلا نویسنده جون❤️👌بنظرم مدوسا نیست.انگار طلسم شده.شده از یارای مدوسا
۲ سال پیشزهرا
3من مطمئنم یه جای کار می لنگه چون مدوسابه این آسونی گیر نمیوفته حدیث جون دست مریزاد مثل همیشه فوق العادست
۲ سال پیشحدیث
2به همین اسونی ؟؟ مطمئنا بجای کار میلنکه
۲ سال پیشدلارام
5دلم میخواد جای لارا و ایزاکین من مدوسا رو بکشم ، ولی یکم زیادی عجیبه ، مدوسا اونقدر ساده و احمق نیست که خودشو اینجور راحت در دسترس بزاره...؟ ممنون ازت نویسنده خوش قلم🌹
۲ سال پیش♧◇♡♤
1عالییی❤️❤️
۲ سال پیشفیونا
1چه زود گیرش انداختن! احیانا یه جای کار نمی لنگه؟
۲ سال پیشثریا
1این رمان عالیه 🥰😫
۲ سال پیشثریا
1عالی بود عزیزم ❤️ 🔥👌🏻
۲ سال پیشفاطمه
1فوق الاده بود، عیدت پیشاپیش مبارک، موفق باشی🌹🎀
۲ سال پیشسوما
1عیدت هم پیشاپیش مبارک بانو با استعداد پرنسس قصه هااااا 🧝 ♀️💖💐🥳
۲ سال پیشسوما
1عالی بود عزیزم بابت پارت دمت گرم با این که سیستمت خراب بود باز هم ما رو از یاد نبوردی تنکو💖🫂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0یعنی الان بگم تو دلم عروسیه دروغ نگفتم خیلیییی باحال و خفن بود 💙💙💙💙