پارت سی و چهارم :

قلبم با شنیدن صدایش در سینه فرو ریخت و صورتم از ذوق، مثل گلی که تازه شکوفه داده، روشن شد. از میان شاخ و برگ درختان جلو آمد و با لحنی سرشار از تمسخر گفت:
— ما رو اون‌قدری ساده‌لوح دیدی که فکر کردی به همین راحتی می‌تونی گولمون بزنی، شیطان‌صفت؟

پوزخندی روی لب‌های زایای تقلبی نشست. باد موهایش را کمی تکان داد و او زهرخند بلندی زد:
— تا جایی که من می‌دونم، موفق شدم! حالا دیگه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    0

    ویییی چقدر بدذاته این موجوده چندش بکشیدش همه از دستش راحت بشن خیلی خوب و باحال بود ایول بهت حدیث جونم 💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    بخدا الان از حرص خوردن ام است میگیرم😭😭

    ۱ سال پیش
  • ...

    1

    من گیج شدم.الان تمام اون مدت اون پیشی خانومی که باهاشون بود از آدم های مدوسا بود یا فقط الان زایای تقلبیه؟

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مدوسا نیست از افرادشه

    ۱ سال پیش
  • حدیثه

    1

    سال نو مبارک عزیزم

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم همچنین سال نوی همگی شما مبارک 😍💚

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    سال نو مبارک حدیث جونم ❤️❤️ایشالله یه سال خیلی خوبی داشته باشی عزیزم ❤️❤️ایشالله یه سال پر از کامنت و نظر داشته باشی عزیزم 💋💋

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی حدیث جونم 💋💋مثل همیشه گل کاشتی عزیزم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    گائوس خراب کردی دلم میخواد خفه ات کنم😡😑

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    بر خرمگس معرکه لعنت حالا وقت آمدن بود گایوس ایکاش لنگ زدنت بیشتر طول میکشید 🔪

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵❤️💚🤎🧡🤍💛💙🩶💜

    ۱ سال پیش
  • آرورا

    7

    نویسنده عزیزم آیا اجازه میدهید اون دهن گشاد گایوس را ببندم🗡🔪🙃

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    اختیار داری عزیزم

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    3

    محشر بود واقعا خسته نباشید سال نوبر شما مبارک ایشالله سالی پراز موفقیت وشادی داشته باشید وسلامت باشید

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    7

    گایوس جان اتفاقی می افتاد اگه فقط سه ثانیه دیر تر سر می رسیدی؟🙂🔪

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    2

    عشق آدم و کور میکنه..لرد تو میتونی شمشیر و بزن گایوس حقیقت و با چشم ببینه یالا قبل از اینکه اتفاق بدتر نیفتاده

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    امیدوارم براشون اتفاقی نیوفته

    ۱ سال پیش
  • ونوس

    6

    زایا از اولش جاسوس بود😕اووف چه سردرگمه واسه چی همه چی بر علیهشونه خب یه یاری برسون بهشون حدیث جون دلت میاد🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️