پارت دوم :

عطر تنش عطر پدر بود و مسخ کننده ی روح خسته ام و آغوشش آرام دهنده ی زخمهایم!
اشک امانم نمی داد و با همان اندک قدرتی که در بازوانم باقیمانده بود سهیل را در آغوش می فشردم و سهیل که از من بی تاب تر بود موهایم را بوسید و در حالیکه نگاهش به سر و صورت کبود وخونینم بود زیر لب لعنتی نثار آریا کرد و در حالیکه موهایم را پشت گوش می فرستاد با غیظ گفت: خودت مقصری اگه اجازه بدی این بی سر و پا یه گوشمالی حسابی بشه دیگه جرات نمیکنه دست روت بلند کنه!
لاوین باور کن دنیا اونقدرها هم ترسناک نیست و تو اونقدر ها هم تنها نیستی که بخوای از سر ناچاری..‌.
اشکهایم را با پشت دست گرفتم و مانع حرف زدنش شدم!
- نگو...
جان لاوین نگو؛ من دوستش دارم آریا در کنار خوی خصلت تند و عصبی که داره یه مرد خوش قلب و مهربونه یعنی من بهش حق میدم که اینطور رفتار کنه شاید کارش اشتباه باشه اما اون از سمت من صدمه دیده و اینو نمیشه نادیده گرفت!
سهیل اخمش غلیظ‌تر شد و لب گزید!
- دختر تو کوری یاخودتو زدی به نادونی؟
نمی بینی چه کرده با روزگارت؟!
بخودت بیا اینقدر خطاهای این مرتیکه ی بی صفت رو گردن مظلومیت و سرنوشت گذشته ی خودت ننداز!
مگه آدما تو خوب یا بد بودن پدر و مادرشون یا سرنوشت دوران کودکی خودشون نقشی دارن که به صراحت میگی خودت باعث عصبانیت آریا و کار زشتی که انجام داده بودی؟!
سپس از جا برخاست و در حالیکه پنجه داخل موهایش می کشید و پریشان نگاهش به اطراف می چرخید ادامه داد!
نه...
نه من اصلا نمی فهممت دختر!
ما یعنی من نباید حماقت کنم و به حرف توئه عاشق مجنون گوش بدم.
اصلا اگر دروغی هم بهش گفته شده باشه اون حق نداره با تو اینکارو کنه
باید خودم یه کاری کنم و حساب این پسره ی بی همه چیز رو بزارم کف دستش!
نگران پتو را در چنگ فشردم و منتظر عکس العمل بعدی سهیل بودم که پیش دستی کرد و بدون حرفی اضافه راهی در شد و در لحظه ی آخر زیر لب چیزی گفت که پریشانم کرد!
- می دونم این بی سر و پا الان کجاست؛ کلوپ جاسم!
و فوری از درگاهی اتاق خارج شد با قدمهای تند سمت پله ها رفت!
با وحشت نگاهم سمت راضیه که مات و مبهوت ایستاده بود و رفتن سهیل و گریه و ناله های مرا می نگریست چرخید و بی اختیار سرش فریاد کشیدم!
- بدو برو مانعش شو؛ درست گفت آریا الان با دوستاش تو کلوپ بیلیارده اگه سهیل تنهایی بره اونجا زنده موندنش با خداست!
چرا وایسادی مثل ماست نگاهم می کنی؟
برو دروغکی بگو من حالم بد شده بیهوش شدم که برگرده؛ تو رو جون عزیزت بدو تا بدبخت نشدم!
راضیه یکه ای خورد سرش را بعلامت تایید حرفم تکان داد و دوان دوان از اتاق خارج شد!
بی حال تر از آنی بودم که بخود تکانی بدهم پس همان دم سر بروی بالشت گذاشتم و بی رمق چشم بستم!
***
دکتر با دقت و حوصله مشغول باز کردن آخرین دور از بانداژ مچ دستم بود. چشمم بروی ورم محسوس مچ دستم ثابت بود که دکتر با برداشتن پانسمان و دیدن جای بریدگی و بخیه ها اخمی پر رنگ تر ارائه داد و در حالیکه با دقت بیشتری به زخم نگاه می کرد رو به آریا که بی تفاوت پشت به ما کرده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد گفت: جناب صلحی به شما گفته بودم این دست نیاز به عکس و اتاق عمل داره توجه نکردید!
من الان نمی دونم استخوان مچ دست شکسته یا فقط ضرب دیده!
اگر از من می پرسید خانم صلحی با شرایطی که دارن باید امروز باید تو بیمارستان چکاب کامل بشن
هم عکس و ام آر آی از جمجمه و...
بناگاه آریا سر چرخاند و خشم نگاهش را معطوف من و دکتر کرد و حرف دکتر بینوا در دهانش ماند!
- گفتم که غیر ممکنه همین جا یه کاریش کنید
بیمارستان بی بیمارستان!
دکتر با درماندگی نگاهی به من و احوالم انداخت و سپس پاسخ داد!
- باشه من دوباره این زخم رو شستشو و پانسمان می کنم وظیفه ی من بود به شما گوشزد کنم که وضعیت جسمانی خانمتون اصلا مناسب نیست دیگه بقیه اش و عواقب این اتفاق با خودتون!
سپس با غیظ زیر لب ادامه داد!
بنظر من جنین هم نیاز به سونو و آزمایش داره..‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگل

    1

    کتکش زده میگه همین جا درمانش کن عوضی

    ۲ ماه پیش
  • لی لی

    3

    خوبه رمانش تازه شروع کردم به خوندن خسته نباشید قلمتون مانا

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنونم ممنونم قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • ژاله

    2

    بی نظیره تا اینجا خوندم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزمم

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    2

    خوشحالم که رمان به این نفس گیری و جذابی پیدا کردم عالی عالی بخدا

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عالی شماییی دوست مهربونمممم

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    3

    ای جونم به این میگن یه داداش باحال؛ بعدشم این اریائه چرا لاوینو شکنجه میکنه؟ خب نمیخوایش برو درخواست طلاق بده چرا شکنجش میکنی😡😡

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    سهیل در آینده اسطوره تر خواهد شد اینو لو دادم تو قصه ام چون خودم دوستش دارمممم🥰

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    2

    اقا😑😑 من کنجکاوتر شدم میخوام سهیلو ببینم عکسی مکسی نداری استوری کنی گلم🙃🙃

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    2

    استوری ها رو چک نکرده بودم گلم😅😅 اق سهیلمونم دیدیم ولی این اریائه چه جذبه ای داره ها😑😑 یه سوال دیگه ژیوار کیه؟😉😉

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    امروز حتما دو باره چک کن عکسهای بیشتری ازش میزارم سهیل قشنگم استاد دانشگاهه

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    2

    اوووو پس که باید دیگه صداش کنیم استاد🙃🙃

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    استاد عصبانیه فعلا🤭

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    استوری های امروز رو چک کن

    ۴ ماه پیش
  • سنا

    2

    آدما گذشتشون رو انتخاب نمیکنن اما اگر حتی گذشته لاوین دست خودش باشه دلیل نمیشه شکنجش کنه شاید اون آدم تغییر کرده باشه آدما تغییر میکنن

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    نمیشه قضاوت کرد قشنگم باید جای اون اشخاص باشیم تا ببینیم چه تصمیمی می‌گیریم

    ۴ ماه پیش
  • سنا

    2

    اما آخه چرا شکنجش می کنی من نمیدونم لاوین چیکار کرده ولی حتی اگر خیلی عصبانی باشی چرا در حق دخترت ظلم می کنی اون چه گناهی داره اون حتی پاشم روی این زمین نذاشته،😡😡

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمممم💖

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    4

    موضوع رمان عالیه و تکراری نیست از همین خوشم اومده که داره یه مشکل اجتماعی روانی رو توصیف میکنه خسته شدیم بس تو سایتها رمان ارباب رئیتی و خون بس و استاد دانشجویی دیدیم والا...

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنونم گلم از دیدگاهتون عالی حضور شماست 🙏💖

    ۴ ماه پیش
  • ...

    4

    عجب شوهر رو مخی داره لاوین😑خودش که از شوهرش بدتره😒😂

    ۵ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    آدمها شخصیت‌های متفاوتی تو جامعه دارند گلم همه اطرافیان ما رفتارها و کارهایی که انجام میدن با هم فرق داره و همین طور آدم خوب یا بد بودن اخلاقیات؛ افکار و منش ها متفاوته عزیز دلم

    ۵ ماه پیش
  • ...

    4

    بله درسته حق با شماست🥲من برا ادامه رمان زیادی عجله دارم🥺😂

    ۵ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    شما عزیز دلی 💖🪻 می رسیم به حقایق باورنکردنی قصه منتظر باشید

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    2

    چطوری میتونه مردی که انقدر آزارش میده رو دوست داشته باشه؟ مردی که حتی به بچه خودش رحم نمیکنه

    ۵ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بخاطر دروغ و پنهان کاری راز ترسناک و باورنکردنی گذشته و کودکیش از آریا به اون حق میده عصبانی باشه گلم و فکر میکنه روزی اونو میبخشه اما در ادامه ممکنه...

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️