پارت سوم :

نگاه بغض آلودم به لبان دکتر و حرکات دستش بود که با دقت زخم را می بست و همچنان با همان چهره ی گرفته و ناراضی زیر لب غر می زد که اینکار خطاست؛ ملحفه را جلوی دهان و چانه ی لرزانم گذاشتم و نالیدم!
-‌ ولی دکتر شما که گفتید حال دخترم خوبه!
دکتر زیر چشمی اول مرا و سپس با نگرانی و ترس آریایی را که بی تفاوت به حرفهای دکتر مشغول روشن کردن پیپش بود نگاه کرد و گفت: خانم صلحی من که دستگاه سونو ندارم تا با جزئیات دقیق جنین رو معاینه کنم؛ نهایت کاری که توی خونه از دستم برمیاد اینه که با گوشی ضربان قلب جنین رو گوش بدم و بر همون اساس فقط می تونم بگم زنده هست یانه!
اما با آسیبی که شما دیدید و کبودی چشم گیری که روی پهلو و شکمتون دیدم نمی تونم به یقین اعلام کنم وضعیت قرار گرفتن جنین و سالم بودن اعضای حیاتی صد در صد هست یانه!
با ناامیدی سر بزیر انداختم و صدای گریه ام را درون ملحفه محبوس کردم!
دکتر که کارش به پایان رسید لب تابش را ازکیف بیرون کشید و بروی پاهایش گذاشت و همزمان که حواسش به تایپ کردن بود بروی کاغذ نسخه ام را نوشت و آنرا روی میز کنار تختم گذاشت و از جا برخاست و در حالیکه کتش را بر تن می کرد رو به آریا بحرف آمد: داروهاش رو تهیه کنید تا سرساعت مصرف کنه!
و شما آقای صلحی بهتره تو تصمیمتون تجدید نظر کنید و همسرتون رو هر چه زودتر برای چکاب کامل به بیمارستان بیارید با این شرایط دیگه اومدن من هم بی فایده هست و بدون عکس و آزمایشات دقیق نمی تونم دارو تجویز کنم!
آریا صاف ایستاد و دود پیپش را بیرون فرستاد و دست به کمر با همان مقدار غرور کاذب پاسخ داد!
- مشکلی نیست دکتر تا الانش هم لطف کردید که تشریف آوردید؛ دیگه نیازی به بیمارستان نیست خانمم حالش بهتر شده انشاالله تا چند روز دیگه استراحت کنه بهتر هم خواهد شد!
دکتر که شدت خشم و عصبانیتش از این همه سنگدلی و بی تفاوتی آریا چندین برابر شده بود کیف و لب تابش را از روی تخت برداشت و گفت: ببنید جناب صلحی من سالها دکتر خانوادگی شما بودم پدر و پدر بزرگ شما انسانهای فوق العاده بی نظیری بودند و خوبی و مرامشون به من ثابت شده بود. اگر هم می بینید با وضع شرایط مسئله دار خانمتون باز سکوت کردم و برای معاینه میام فقط و فقط به احترام پدر خدا بیامرزتون بود که فوق العاده انسان خوب و با ارزشی بودن...
آریا که بی حوصله تر از آن بود به حرفهای دکتر گوش کند با پوزخندی غیر مودبانه حرف دکتر را نیمه کاره گذاشت و پک محکمتری به پیپش زد و بروی صندلی راک نشست و گفت: دکتر...
دکتر محمدی عزیز؛ هم شما و هم من خوب می دونیم که در کنار تموم این تعارفاتی که تیکه و پاره کردید و تموم تعریف و تمجیدهاتون از پدر و پدر بزرگم دستمزد هنگفتی از طبابت خانواده ی من به جیب زدید که براتون بد نبوده و اینم خوب می دونم که سکوت الان شما فقط بخاطر انسان بودن پدرم نبوده بلکه بیشتر بخاطر دستمزد چشمگیری هست که هر جلسه عایدتون میشه!
بهتره خودمون رو فریب ندیم و گول نزنیم دکتر محمدی بزرگوار..‌
دکتر که رنگ چهره اش از شدت خشم به کبودی می زد؛ لب باز کرد که پاسخش را بدهد اما منصرف شد و بی خدا حافظی از اتاق خارج شد!
من ماندم و خودش و صدای بالا و پایین رفتن پایه ی هلالی صندلی که تنها صدای موجود در اتاق بود!
زیر چشمی حواسم به حرکاتش بود و بلاخره طاقتم تمام شد!
لااقل اجازه بده به بهانه ی چکاب ماهانه به دکترم زنگ بزنم وقت سونو بگیرم!
من نگران دخترمون هستم...
آریا که با نگاه حقیرانه اش چشم از من بر نمی داشت از جا برخاست و سمتم آمد و لب تخت کنارم نشست و با نفرت من و شکمم را نگریست!
آخرش چی میشه؟!
هوووم؟! چی میشه افریته؟!
هیچی؛ هیچی قرار نیست بشه
نهایت اون بچه ی مثل خودت منحوس و بدقدم میمیره دیگه!
جز این چیز دیگه ای قرار نیست پیش بیاد!
پس الکی زر زر نکن و اعصاب من و خودت رو بهم نریز که من آخر کار رو بهت گفتم که نه برام اهمیت داره و نه نگرانشم! فهمیدی یا خودم کلمه به کلمه یادت بدم!
غریبانه نگاهش کردم؛ به چشمان میشی و خشمگینش که خون تمام سفیدی اش را فرا گرفته بود و ذره ای انصاف درونش دیده نمیشد!
- آریا انصافت کجاست؟ اصلا من به جهنم یعنی دلت برای دخترت نمی سوزه نگران سلامتیش نیستی؟!
پوزخندی چندش آور پاسخ سوالم بود که تحویلم داد. گویی او از من طلبکار تر بود و ذره ای بابت گناهش عذاب وجدان نداشت!
پس خم شد و چانه ام را نگه داشت و سرم را بالا کشید!
- ببین دختره ی زباله دونی بوی گند آشغالت داره حالم رو بهم می زنه نمی تونم تحملت کنم بعد تو توقع داری بچه ای که تو وجودت رشد کرده رو دوست داشته باشم؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    قلمتون جذب کننده است موفق باشید کاش رمان کامل بود

    ۳ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    سپاسگزارم مهربون

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    0

    لاوین برام شخصیتش آشناست چون مثلش رو دیدم قبلا

    ۳ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    همه دیدیدم در اطرافیانمون چنین زنانی زیاد هستن

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    0

    از اریاااا متنفرم 😩😩 حیف اسم به این قشنگی که رو توئه چقدر بدجنسههه😑😑

    ۳ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزممم

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    0

    باسلام؛ عزیزدلم ببخشید که کم کم میخونم این اواخر(از موقع جنگ) یکم سرم شلوغه الانم تا اول پارت ۵ خوندم ولی خب وقت نمیشه ولی رمانو عضو شدم حتما میخونمش🙃🙃💛🖤

    ۳ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلممم ممنونم از همراهی و نگاه قشنگت 💋💖

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    0

    لطف داری کمترین کاریه که ازم ساختس💛💛

    ۳ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمی شما 💋💖

    ۳ ماه پیش
کپی شد!