پارت شصت و پنجم :

حالا با نبات در میدان شهر ایستاده و منتظر بودند نریمان را از زندان خارج کنند. با دست و پایی بسته بر شتری سوارش کرده و به جُرجان می‌فرستادنش.
دانه های برف آهسته آهسته بر زمین می افتادند. خورشید پشت ابرها پنهان شده بود و آسمان رنگ خون به خود گرفته بود.
با باز شدن درب غول‌پیکر اسارتگاه، نبات آب دهان فرو فرستاده و گوشه‌‌ی پیراهن طوسی‌رنگش را در مشت فشرد. لباسش تحفه‌ای از جانب نریما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاوژین

    0

    وایی خدااا واقعا قلبم مچاله شد وقتی که نریمان گفت آنقدر پر آوازه شو که به راحتی پیدایت کنم😥

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام امروز وقت کردم بخونم عالی بود احساس جدایی سخت ترین حالت هست امیدوارم جداشون زیاد طول نکشه نوای زیبایی میزارین برای من خوب زمانی هست

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh.ataei

    0

    بازم مثل همیشه گل کاشتی ازت ممنونم بخاطر رمان زیبا و پر از محتوا

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    1

    و مسئولیت پذیر بودن نریمانه که سعی میکنین قشنگ جلوه کنه برای همین دوست داشتم ازتون تشکر کنم که خودتونو بابت متنایی که مینویسن مسئول میدونین (البته خیلی نویسندهام هستن که واقعا لایقن من یه عده رو گفتم

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    1

    اماتواین رمان واقعا مییبینم که درقالب داستان اینهمه اطلاعات تاریخی قراره داره یا مثلا انگیزه نبات برای طبابت باوجود از دست دادن عشقشو نشون میدینو بجای عبوس بودن مهربونی و حمایتگر بودن صدرا و مسئولیت پ

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    2

    بجای اینکه ازهدف برای اینده بگن کل دغدغه زندگیو خلاصه میکنن تو عشقو عاشقی یااینکه بجای مردای مهربون و باادب ادمای سادیسمی مغرور و از خود راضی  رو یه ادم جذاب جلوه میدن(چه بسا نویسنده های محبوبیم هستن)

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    1

    معمولا متنای داستانی مثل رمان برای نوجوونا کشش بیشتری نسبت به بقیه کتاباداره برای همین همیشه ناراحت بودم که چرا اکثر نویسنده های  رمان به عنوان کسایی که میتونن افکار ماهارو تقویت کنن انقدر کم لطفی میک

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    بکتوزن مصداق اون نه ازگندم ری خوردنه ازخرمای بغدادصدای شجریان عالی وخوب 🙏❤

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    عالی بودخصوصابااون اهنگ

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    اخ نریمان چقدرامیدداره که برسه روزی که بتونه پیداکنه گیسوکمندوچشم عسل بانورو وبهم برسن منتظرم بهم رسیدنشونوببینم رفاقت وبرادری که حسین درحق نریمان کرد هم خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالی بودفاطمه خانم ممنون بخاطررمان زیباومتفاوت که نوشتی چقدردیرشیرین بانو اعتراف کردبه دوست داشتن

    ۱ سال پیش
  • نشمین

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    1

    آهنگ عالی بود چندبار گوشش دادم..همش صفحه رو تار میدیدم هی باید چشامو خالی میکردم و بازم پر میشدن😢😢 فکر نمیکردم قصه ی نبات به اینجا برسه.غیرقابل پیش بینی بود ماشالله بهت و ممنونم ازت👏👏👏👏👏🫂💖

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    1

    واقعا ترکوندی دختر دمت گرم چقققد خوب مینویسی..واقعا تاریخی نوشتن سخته..این پارت فوق العاده بود هم غم انگیز هم عاشقانه با کلمات قدیمی..آخر هر جمله ای من واقعا شگفت زده میشدم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ممنون فاطمه جونم اشکم در اومد خیلی غمناک بود😭🤧💜💜💜💜

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!