لعل بخارا به قلم فاطمه علی آبادی
پارت شصت و ششم :
***
در مسیر گرگانج بودند. نریمان در اسارت به سر میبرد و آنان در مسیر گرگانج بودند. نریمان تبعید گشته بود و آنان در مسیر گرگانج بودند. تن نریمان بیرحمانه تکهتکه گشته و آنان در مسیر گرگانج بودند. نریمان را به دهاتکورهای دور دست میفرستادند و او رهسپار رویای دیرینهاش بود. مَرد را شبانه روز قوتی جزء میدادند و او رهسپار رویای دیرینهاش بود. نریمان هر روز از درد خیانت و بیوفای
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه دنیا ممنونم بانو جان😍😍
۹ ماه پیشم
0خوندیم تعریف کرده بودن منم خوندم ولذت بردم ،هم رمان خوب بودهم نویسنده خوش اخلاق وباذوق وباسواد وهم دوستان خواننده رمان نظرات قشنگی میزارن که من همه رو میخونم
۱ سال پیشم
0خیلی حیف شد زود تمام میشه،تامدتهاجای خالیش حس میشه،یه رمان کامل بود،پرمحتوای تاریخی وپزشکی،اولین باردیدمش گفتم وای یه رمان تاریخی خیلی کسل کننداست ولی وقتی نظرات رو دیدم دوستایی که با هم رمان مشترک خو
۱ سال پیشم
0نامه ها خیلی قشنگ بود وکارش خیلی قشنگ تر،حتما طبابت رو جای دیگه هم میشه یاد بگیره یا بعدها بانریمان پیش ابوعلی بروند اما غم این بی وفایی هیچوقت نمیگذاشت زندگی موفقی داشته باشه
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1وقتی لعل رو شروع کردم فک نمی کردم آنقدر وابسته ش بشم که با شنیدن این خبر اشک تو چشمام جمع بشه 😭🥲خیلی دوست دارم فاطمه جان با آرزوی موفقیت روزافزون منتظر رمان بعدی هستم 💜💜💜🌟🌟🌟🌟🌟 زیاد حرف زدم😅
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1آخی عزیزم خیلی عالی اصلا نامه های عاشقانه ش واسه نریمان رو دوست دارم چون کلا نریمان رو دوست داشتم و اینکه بهترین تصمیم رو گرفت.لعل داره تموم میشه ومن خیلی ناراحتم از اینکه دیگه نمیتونم همراهشون باشم😭
۱ سال پیشنهال
0حیفه این داستانهایی که مفیده و پراز اطلاعات تاریخی. به این زودی تموم بشه.واقعا منم جای نبات بودم همین کار میکردم.الکی که نریمان بهش نگفت شیرین عسل چشم .قلمتون پایدار.واقعا لذت بردم وارزوی موفقیت دارم
۱ سال پیشنهال
0اما هیجان رمان و خط بطلان رو تصوارات من موقعی شروع شد که صدرا مرد و واقعا با نبات گریه کردم هنوزم دلم واسه صدرا میگیره که کاش زنده بود حتی اگه با نبات نبود.باز شما مارو با جناب نریمان سوپرایز کردین
۱ سال پیشنهال
0بار اولی که لعل خوندم حسی نداشتم. فکر کردم مثل اکثررمانها فقط واسه سرگرمی میخونم.فکر میکردم همونجا پیش التون میمونه یا بالاخره خانواده اش میان پیداش میکنن و بقیه اتفاقها اونجا میوفته.
۱ سال پیشنشمین
0نبات بهترین تصمیم و گرفت چون اگه این کار و نمی کرد یک عمر شرمنده دلش میشد وهمیشه چشمم پشت سرو میپاید نمیتونست در طبابت موفق شود چون دل و عقلش و جا گذاشته بود
۱ سال پیشمهلا
0💜💜💜🥰
۱ سال پیشاسرا
2می بینیم وتاریخ کامل توضیح میدهی سرسری ازچیزی برنگشتی وچونکه خودتون پزشکی خوندیددرهررمان اثری اون وجودبابت این ممنون بانو💋
۱ سال پیشاسرا
1بانبات بنت علی رفتم به تونل زمان اون لباسهااون عشقهادیدم مثل فیلم نیست برای یک فیلم این مانیستیم که خیال میکنیم اون کارگردان طرح صحنه لباس که باعث میشن اون چیزکه اونهامیخوان میبینیم ولی اینجانه خودمون
۱ سال پیشFafa
0سلام مهربون قشنگم... خیلی خیلی قلمت رو دوس دارم خیلی خوب ومهربونه مثل خودت... و این که با این پارت چشام قلب قلبی شد مخصوصا با نامه ها امیدوارم زود بهم برسن
۱ سال پیشAa
0عالی وشیوا مینویسی بسیار ممنون معمایی وتاریخی که عالی بودی حتما طنز هم میترکونی قلمت پر تکرار وتوانا.فکر کنم نبات شاعر ونویسنده بشه در کنار نریمان. خانم دکتر خسته نباشی 👏👏👏🙏🌺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مینو
1فوق العاده زیبا بود،هر کلمه اش به جا و پرمغز و درس زندگی بود،احسنت بر شما نویسنده ی با سواد