رمان دختری که نباید زنده می ماند
- به قلم نرگس قاسم زاده
- ⏱️۱ ساعت و ۶ دقیقه ۱۰ ثانیه
- زبان فارسی
- 5.8K 👁
- 38 ❤️
- 25 💬
خلاصه رمان :
نرگس تنها برادرش مهدی را دارد؛ پناهگاهی در دنیایی که هیچ کس به او مهربانی نکرده. اما یک نامه، همه چیز را نابود میکند. تمام دلخوشی های کوچکش را تباه میکند. در ناامیدی مطلق، دست به کاری میزند که باور ناپذیر و خطرناک است. راهی را شروع میکند که آخرین فرصت جبران اشتباهش است. اشتباهی در یک شب شوم. دیدار با یک غریبه و رازهایی که آشکار میشود. رازهایی که باید سر به مهر می ماند تا کسی کشته نشود. نرگس که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت وارد راهی تاریک میشود. راهی که سفری است به تاریک ترین بخش های زندگی جهنمی او. راهی که قدیمی ترین خاطرات اعماق ذهنش را بیدار میکند. خاطراتی که تلاش زیادی برای پنهان کردن انها کرده بود. او با ترس و ناامیدی می جنگد اما آیا پایان این راه پیروزی در انتظارش است؟ میتواند اشتباهی که زندگیش را تباه کرد جبران کند یا در ناامیدی و تنهایی که اشتباهش به ارمغان آورده غرق خواهد شد؟
قسمتی از متن رمان دختری که نباید زنده می ماند
فاطمه
0داستان جالب و متفاوتی بود
۱ هفته پیشپارمیدا
1خیلی رمان زیبا و عبرت آموزی بود ممنون از نویسنه
۲ ماه پیشفاطمه
0شاهکار بود و خیلی هم متفاوت بود درکل عالی بود
۳ ماه پیشونوس
0عالی بود.ولی یکم کوتاه بود.
۳ ماه پیشیلدا
1خواهر واسه برادرش هر کاری میکنه واقعا برای داداش منم دعا کنید رمان خوبی بود
۴ ماه پیشKosar
2خوب بود ولی زمان قاجار و اون همه آزادی زن؟؟🤔🤔
۴ ماه پیشزهرا
0بهم یه رمان معرفی کنین که دختره تو دانشگاه عاشق میشه همیشه جلب توجه میکنه میره عشقشو به پسره اعتراف میکنه پسره چون ادم مذهبی هست قبول کنه و در عین حال با هیچ دختری هم نیست ولی یهو به خودش میاد و میبینه عاشق دختره شده و بدون اون نمیتونه
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0سجاده و صلیب
۴ ماه پیشVanil
0رمان زیبا و کوتاهی بود، ممنون نویسنده عزیزم:)
۵ ماه پیشآبان
0به نظر من قشنگ بود، دوسش داشتم.
۵ ماه پیشنفس.
0رمان خانم جذابه کسی پی دی افشو داره ؟
۵ ماه پیشدنیا(رفیق)
1راستش واقعا من این رمانت رو دوست داشتم و چون خودم برادر دارم (ولی اصلا دوسش ندارم) درک میکنم که با چه عشقی نوشتی دمت گرم عزیزم ایشالا قلمت بیشتر ما رو متعجب کنه !🥰🥰
۵ ماه پیشنسترن
1گاهى در لابه لاى ترس هاى کهنه و سایه هایى که از گذشته ها بر جا مانده اند، راهى تاریک پیش رو باز می شود؛ راهى که انگار پایانى ندارد. اما درست در دل همان تاریکى، جرقه ى کوچکى روشن مى شود؛ جرقه اى که یادآور مى شود هیچ ترسى ماندگار نیست و هیچ گذشته اى آن قدر سنگین نیست که نتوان از آن عبور کرد.
۵ ماه پیشMoon child
0عالییییی بوددددددد لذتتتتت بردممنننننمممم دم نویسنده گرم با این قلمش جادو کردیمونننننن نرگس خانممم
۵ ماه پیشفاطمه
1داستان بی نهایت زیبابودممنون ازنویسنده عزیزقلمتون پرتوان❤️
۵ ماه پیش

الهه
0رمان خوبی بود، اما متأسفانه با سلیقه ی من جور نبود و نتونستم اون طور که باید دوستش داشته باشم.