دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تاریخی دختری که نباید زنده می ماند اثر نرگس قاسم زاده

رمان دختری که نباید زنده می ماند

  • زبان فارسی
  • 5.2K 👁
  • 34 ❤️
  • 21 💬

خلاصه رمان تاریخی دختری که نباید زنده می ماند

نرگس تنها برادرش مهدی را دارد؛ پناهگاهی در دنیایی که هیچ کس به او مهربانی نکرده. اما یک نامه، همه چیز را نابود می‌کند. تمام دلخوشی های کوچکش را تباه می‌کند. در ناامیدی مطلق، دست به کاری می‌زند که باور ناپذیر و خطرناک است. راهی را شروع می‌کند که آخرین فرصت جبران اشتباهش است‌. اشتباهی در یک شب شوم. دیدار با یک غریبه و رازهایی که آشکار می‌شود. رازهایی که باید سر به مهر می ماند تا کسی کشته نشود. نرگس که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت وارد راهی تاریک می‌شود. راهی که سفری است به تاریک ترین بخش های زندگی جهنمی او. راهی که قدیمی ترین خاطرات اعماق ذهنش را بیدار می‌کند. خاطراتی که تلاش زیادی برای پنهان کردن انها کرده بود. او با ترس و ناامیدی می جنگد اما آیا پایان این راه پیروزی در انتظارش است؟ می‌تواند اشتباهی که زندگیش را تباه کرد جبران کند یا در ناامیدی و تنهایی که اشتباهش به ارمغان آورده غرق خواهد شد؟

قسمتی از متن رمان دختری که نباید زنده می ماند

تمام شجاعتم را جمع کردم. دستم را بلند کردم و یک سیلی محکم به صورتم زدم. دردش کمک کرد، مرا به خود آورد. اما صدای سیلی، در آن فضای بی‌کران، پیچید و پیچید و برگشت. اکو شد، چند بار، ده بار، انگار اینجا دیوارهایی داشت که نمی‌دیدم. و این، مرا بیشتر از قبل ترساند.
یعنی اینجا چقدر بزرگ است؟ اگر قدم بعدی را بردارم، باز هم این سطح زیر پایم سفت است؟ یا ناگهان خالی می‌شود و سقوط می‌کنم؟
این فکرها را با زور از ذهنم بیرون کردم. حالا وقت ترسیدن نیست. حالا باید تمام تلاشم را بکنم تا یکم از فداکاری‌های مهدی را جبران کنم. اگر او برای من از بازگشت به زندگی عادی گذشت، من هم می‌توانم از ترسم بگذرم.
خودم را مجبور کردم. اولین قدم را برداشتم.
صدای ضربان قلبم توی گوشم می‌پیچید، تندتر از همیشه. به یادم می‌آورد که چقدر می‌ترسم. اما به خاطر مهدی، باید ادامه می‌دادم. نفس عمیقی کشیدم. بعد، در حالی که جیغ می‌زدم — آری، جیغ می‌زدم تا صدای قدم‌هایم را نشنوم که در آن فضای تهی اکو می‌شود — شروع به دویدن کردم.
نمی‌دانستم به کجا، نمی‌دانستم برای چه. فقط می‌دویدم.
ناگهان، صدایی در سرم پیچید. صدایی بلند، آشنا، زننده. صدایی که مرا به سال‌ها قبل پرتاب کرد.
صدای مهلا بود. خواهرم.
«تو یه بی‌عرضه به‌دردنخوری... تو نمی‌تونی حتی یه کار راحت انجام بدی...»
این حرف‌ها... خیلی برایم آشنا بود. مال یک خاطره قدیمی بود. خیلی قدیمی. زمانی که چهار سالم بود، شاید هم کمتر. مهلا به من پول داده بود تا برایش خوراکی بخرم. من رفته بودم، اما پول را از من گرفته بودند. دزدیده بودند. یک بچه چهار ساله، تنها، بی‌پناه، چه می‌توانست بکند؟
وقتی برگشتم، مهلا منتظر بود. اما نه با نگرانی، نه با مهربانی. با خشم. با آن صدا. با آن کلمات.
انگار همین دیروز بود. انگار همان لحظه داشتم دوباره زنده می‌کردمش. آن حرف‌ها در روحم طنین انداخت، تیزتر از خنجر، دردناک‌تر از زخم.
و ناگهان، جهان زیر پایم خالی شد.
سقوط کردم. در تاریکی مطلق، با سرعت وحشتناکی پایین می‌رفتم. با تمام وجودم جیغ می‌زدم، فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بمیرم، ممکن است به سنگی بخورم، ممکن است تکه تکه شوم.
اما نه. با یک نیروی عجیب، آرام روی زمین فرود آمدم. انگار کسی مرا گرفته بود، پایین آورده بود، نجاتم داده بود.
تاریکی اطراف کنار رفت. مثل پرده‌ای که کنار زده شود، صحنه‌ای مقابل چشم‌هایم نمایان شد.
خودم را دیدم. روی زمین افتاده بودم، کوچک، جمع‌شده، مچاله. و مهلا بالای سرم ایستاده بود و با مشت و لگد مرا می‌زد. با تمام توان. با تمام خشم.
صدایش گوشخراش بود. آنقدر زننده که دست‌هایم را روی گوش‌هایم فشار دادم، اما فایده نداشت. صدا داخل سرم نفوذ می‌کرد، از هر دری وارد می‌شد.
«خفه شو، دختر حرومزاده! هیچ‌کس تو رو نمی‌خواد! و حالا تو جرات کردی پول من رو بدزدی؟ فکر کردی با کی طرفی؟ اگر پدربزرگ نبود، تا الان مرده بودی! امیدوارم زودتر بمیری، چون مامان به خاطر تو خیلی ناراحته!»
این خاطره... مال خیلی قبل بود. سال‌ها پیش. من بزرگتر شده بودم، از آن روزها عبور کرده بودم. مهدی را در کنارم داشتم، پناهم شده بود، نجاتم داده بود. اما چرا این خاطره هنوز اینقدر دردناک است؟ چرا هنوز قلبم را می‌فشارد؟ چرا هنوز اشکم را درمی‌آورد؟
شاید چون بخشی از من، همان دختر کوچک مانده. شاید چون زخم‌های آن روزها، هیچ وقت خوب نشده. شاید چون یک تروما — اسمش را گذاشته‌اند تروما، یعنی زخمی که کهنه می‌شود اما خوب نمی‌شود. — است.
نگاه کردم به آن دختر کوچک روی زمین. مچاله شده بود، حتی توان جیغ زدن نداشت. فقط گریه می‌کرد، بی‌صدا، با شانه‌های لرزان. و مهلا بالای سرش، بی‌رحم و خشن بود.
چرا همان موقع نمردم؟
اگر مرده بودم، مهدی حالا زنده بود. اگر نبودم، او به خاطر من فداکاری نمی‌کرد. اگر نبودم، او کشته نمی‌شد. اگر نبودم، حالا اینجا نبود، در این وضعیت، با آن چشمان سفید، با آن سکوت مرگبار.
ای کاش می‌مردم. ای کاش زنده نمی‌ماندم...
وای مهدی...
همان لحظه، ناگهان، مثل جرقه‌ای در تاریکی، خاطره‌ای از مهدی در ذهنم روشن شد. چند سال پیش بود. باز هم مهلا مرا اذیت کرده بود، باز هم حرف‌های زننده‌اش را شنیده بودم، باز هم گریه کرده بودم. مهدی کنارم نشست، دستی به سرم کشید و گفت:
— ارزش تو رو حرف آدم‌ها تعیین نمی‌کنه. فقط خودت می‌دونی کی هستی.
آن کلمات، مثل نوری در تاریکی وجودم تابید. امیدی در قلبم روشن شد. مهدی به خاطر من فداکاری کرد. او زندگی‌اش را داد تا من زنده بمانم. اگر حالا تسلیم شوم، اگر در این آزمون شکست بخورم، یعنی فداکاری او را بی‌ارزش کرده‌ام. یعنی گفته‌ام حرف‌های مهلا درست بود، من به‌دردنخور هستم، من ارزش زندگی کردن ندارم.
نه. نمی‌توانم. نمی‌گذارم.
بلند شدم.
و تازه فهمیدم: چه مدت بود که داشتم گریه می‌کردم؟ بدنم می‌لرزید، اشک‌هایم صورت خیس کرده بود، اما خودم خبر نداشتم. از کی؟ از وقتی آن خاطره آمد؟ از وقتی سقوط کردم؟ از وقتی مهلا را دیدم؟
نمی‌دانستم. اما حالا، ایستاده بودم.
با بلندترین صدایی که در گلو داشتم، فریاد زدم:
— ارزش زندگی کردن من رو آدمی مثل تو تعیین نمی‌کنه!
صدا در آن فضای بی‌کران پیچید، اکو شد، چندبار برگشت. و بعد...
هوشیاری‌ام را از دست دادم.
نمی‌دانم چند لحظه گذشت، چند ثانیه، چند دقیقه. اما وقتی هوشیار شدم، درد بود. درد طاقت‌فرسایی که تمام بدنم را فرا گرفته بود. انگار آتش گرفته بودم، انگار تکه تکه می‌شدم، انگار هر سلول وجودم فریاد می‌کشید.
نفس‌هایم به سختی بیرون می‌آمد. می‌خواستم داد بزنم، اما صدا نداشتم. می‌خواستم تکان بخورم، اما بدنم قفل شده بود. می‌خواستم فریاد بزنم که کمک، که درد می‌کشم، که طاقت ندارم، اما هیچ صدایی از گلویم خارج نمی‌شد.
چه بلایی سرم آمد؟ این یک مرحله از آزمون بود؟ آن خاطره تمام شد؟ یا تازه شروع شده بود؟
سوال‌های زیادی در ذهنم می‌چرخید، اما درد، امانم را بریده بود. دیگر نمی‌توانستم فکر کنم. دیگر نمی‌توانستم تحلیل کنم. فقط درد بود و تاریکی و من.
نگاهی به اطراف می‌کنم. محیط کوچه برایم آشناست. همان کوچه‌ای که در خاطرات چند لحظه پیش دیدم. دیوارهای گلی بلند، کوچه باریک. هیچ دری به رویم باز نمی‌شد اینجا. بوی خاک نم‌خورده و علف‌های هرز در فضا پیچیده.
آری... یادم آمد. مهلا بعد از آن همه کتک، مرا همین‌جا رها کرد. توی این کوچه خلوت، جایی که هیچ‌کس رفت و آمد نمی‌کرد. رهایم کرد تا تنها بمیرم. یک دختر بچه چهار ساله، زخمی، ترسیده، تنها.
چطور وارد خاطره شدم؟ از وقتی این آزمون شروع شده، همه چیز عجیب است. حتی نمی‌دانم چطور باید از مراحلش عبور کنم. یا مراحل آزمون دقیقاً چیست. الان هم نمی‌دانم باید چکار کنم. فقط می‌دانم اینجا هستم، در دل یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام.
هر چه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم حتی انگشتم را تکان دهم. یک بی‌حسی سنگین و عجیب تمام وجودم را گرفته. انگار هیچ چیز را حس نمی‌کنم جز درد. نه سرما را، نه سختی زمین را، نه هیچ چیز را. فقط درد را. همان دردی که سال‌ها پیش، آن روز، توی این کوچه حس کردم.
ناگهان، صدایی در گوشم پیچید. صدای دویدن. آرام، اما نزدیک‌شونده. مثل کسی که با تمام توان می‌دود، نفس نفس می‌زند، اما نمی‌ایستد.
کم‌کم تصویری از مهدی دیدم. پسر بچه‌ای شش ساله، با آن چشم‌های قهوه‌ای مهربان، با آن موهای سیاه کمی به هم ریخته. می‌دوید. برای نجات من می‌دوید. چشم‌هایش پر از نگرانی بود، پر از ترس.
به من رسید. آرام دست کوچکش را دور کمرم حلقه کرد و کمکم کرد بنشینم. همان لحظه، درست همان طور که میکائیل گفته بود، وقتی او نزدیکم است، دردی حس نمی‌کنم. آرام می‌شوم. بهبود پیدا می‌کنم.
پس حتی اگر کوچک باشیم، حتی اگر داخل یک خاطره باشیم، باز هم تاثیر خودش را دارد. حضور مهدی، همیشه درمان بوده و هست.
از دیدنش خوشحالم. آنقدر خوشحال که دلم نمی‌خواهد این لحظه هیچ وقت تمام شود. دلم نمی‌خواهد این خاطره دردناک، این لحظه نجات، به پایان برسد.
دست کوچکش را بالا آورد. من دستم را دراز کردم، انگشتان کوچکش را گرفتم. به محض اینکه مرا به سمت خود کشید، سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. همان شانه‌ای که سال‌ها بعد، همیشه پناهگاهم بود.
دلم می‌خواست حرف بزنم. بگویم مهدی، دوستت دارم. بگویم تو بهترین برادر دنیایی. بگویم ممنونم که نجاتم دادی. اما فقط لب‌هایم تکان می‌خورد. هیچ صدایی از گلویم خارج نمی‌شد. انگار در این خاطره، من محکوم به سکوت بودم.
اشک‌هایم بی‌اختیار جاری بودند. مهدی با همان دست کوچکش، اشک‌هایم را پاک می‌کرد. آرام، مهربان، بی‌کلام. اما اشک‌ها بدون توقف می‌ریختند. گویا سدّی شکسته بود که سال‌ها جلویش را گرفته بودم.
و ناگهان، همه چیز محو شد.
به فضای تاریک قبلی برگشتم. به همان سیاهی مطلق. اما این بار، مهدی همراهم بود. همان مهدی، با آن چشمان سفید، با آن دست‌های سرد. اما حضور داشت. اینجا، کنارم، در این تاریکی.
دیگر دردی نداشتم. از شر آن درد طاقت‌فرسا رها شده بودم. محکم در آغوشش گرفتم. با اینکه می‌دانستم همان مهدی است که هیچ چیز را حس نمی‌کند، که مثل خاطره سالم نیست، که انگار نیمی از وجودش جای دیگری مانده. اما برایم فرقی نداشت. بهرحال مهدی بود.
با صدای بلند گریه کردم. دیگر نه ترسی، نه تردیدی. فقط گریه، خالص و بی‌پایان.
و سپس، اتفاقی افتاد که نفسم را بند آورد.
دست‌هایش را دورم حلقه کرد. آرام، اما محکم. مرا به خود فشرد. برای چند ثانیه، فراموش کردم چطور نفس بکشم. او مرا حس کرده بود. شاید برای همین لحظه کوتاه، شاید به خاطر قدرت این خاطره، شاید به خاطر معجزه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دختری که نباید زنده می ماند
  • ونوس

    0

    عالی بود.ولی یکم کوتاه بود.

    ۱ هفته پیش
  • یلدا

    1

    خواهر واسه برادرش هر کاری میکنه واقعا برای داداش منم دعا کنید رمان خوبی بود

    ۲ هفته پیش
  • Kosar

    1

    خوب بود ولی زمان قاجار و اون همه آزادی زن؟؟🤔🤔

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    بهم یه رمان معرفی کنین که دختره تو دانشگاه عاشق میشه همیشه جلب توجه میکنه میره عشقشو به پسره اعتراف میکنه پسره چون ادم مذهبی هست قبول کنه و در عین حال با هیچ دختری هم نیست ولی یهو به خودش میاد و میبینه عاشق دختره شده و بدون اون نمیتونه

    ۱ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    سجاده و صلیب

    ۳ هفته پیش
  • Vanil

    0

    رمان زیبا و کوتاهی بود، ممنون نویسنده عزیزم:)

    ۲ ماه پیش
  • آبان

    0

    به نظر من قشنگ بود، دوسش داشتم.

    ۲ ماه پیش
  • نفس.

    0

    رمان خانم جذابه کسی پی دی افشو داره ؟

    ۲ ماه پیش
  • دنیا(رفیق)

    1

    راستش واقعا من این رمانت رو دوست داشتم و چون خودم برادر دارم (ولی اصلا دوسش ندارم) درک میکنم که با چه عشقی نوشتی دمت گرم عزیزم ایشالا قلمت بیشتر ما رو متعجب کنه !🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    گاهى در لابه لاى ترس هاى کهنه و سایه هایى که از گذشته ها بر جا مانده اند، راهى تاریک پیش رو باز می شود؛ راهى که انگار پایانى ندارد. اما درست در دل همان تاریکى، جرقه ى کوچکى روشن مى شود؛ جرقه اى که یادآور مى شود هیچ ترسى ماندگار نیست و هیچ گذشته اى آن قدر سنگین نیست که نتوان از آن عبور کرد.

    ۲ ماه پیش
  • Moon child

    0

    عالییییی بوددددددد لذتتتتت بردممنننننمممم دم نویسنده گرم با این قلمش جادو کردیمونننننن نرگس خانممم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    داستان بی نهایت زیبابودممنون ازنویسنده عزیزقلمتون پرتوان❤️

    ۲ ماه پیش
  • ریما

    1

    متفاوت ترین رمانی بود که خوندم . اینجور ژانر رو دوست داشتم به لیست رمان هایی ک خونده بودم اضافه کنم ؛عالی بود عزیزم قوه تخیلت محشره. خسته نباشیییی

    ۲ ماه پیش
  • قاسم زاده

    0

    نویسنده عزیز اهل چه شهری هستی؟ فامیلیت منو کنجکاو کرد.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    به نظر من اصلا خوب نیست داستانش کوتا بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    4

    بنظرم اصلا جالب نبود دوپارت هم زیادی بود،ارزش خوندن نداره

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    0

    چرا برات جالب نبود؟

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!