لعل بخارا به قلم فاطمه علی آبادی
پارت شصت و هشتم :
گویی طلسم شده بودند. لیوان لیوان دمنوش به خورد مرد میداد و او هنوز دردمند بر بالین فِتاده بود. زیرِ لب ناله کرده و مدام هذیان میگفت. حسین مدام زیرِلب ذکر شفاء خوانده و گاهی وضو گرفته و به نماز میایستاد. دخترک باری دیگر دستمال سفید را درون تشت آب کرده و بر پیشانی بلند مرد گذاشت. هوم نامفهومی از میان لبان کبود و خشکیدهی نریمان بیرون جسته و سر کج کرد. پارچه سُر خورده و از سرش به پایین اف
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربانت عزیزدلم😍😍 داستان باید همین جا تموم میشد چون هدف نشون دادن عشق حقیقی بود که مسیر رو هموار میکنه و اینکه واقعیت من از نظر انسانی حق نداشتم خیلی از بعد از دیدار جناب بوعلی با نبات بنویسم چون تحریف زندگی اون بزرگوار حساب میشد. بیایم این طور تصور کنیم که داره سر و کله میزنه با ایشون😂😂😂
۲ ماه پیشبهار
0بسیار زیبا بود.عالیییی
۲ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر به دلت نشست عزیزم😍😍
۲ ماه پیشفاطمه
1خیلی زیبا بود💛💛💛💛
۸ ماه پیشرضوانه
1بسیار بسیار قلم خوب و قوی دارید و اطلاعات خوبی در عمق داستان جای داده بودید بالذت تمام رمان خواندم 🌹🌹🌹
۹ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه دنیا ممنونم از نگاه زیبات رضوانه جان😍😍
۹ ماه پیشمینو
2کاش جلد دوم داشت،دوست داشتم بیشتر عاشقانه های نبات و نریمان و ازدواج شون رو ببینم،شدیدا مشتاق و منتظر جلد دوم هستم
۱۰ ماه پیشفرزانه
1پارت های اولیه منو خیلی مجذوب نکرد اما از جایی به بعد خیلی دوست داشتنی بود
۱۰ ماه پیشواقعا رمان زیبایی بو
2واقعا رمان زیبایی بوداخسنت به شما
۱۱ ماه پیشSBORA
1مرسی از نویسنده عزیز بخاطر رمان قشنگشون ❤️😍
۱ سال پیششیوا
2من هم از خوندن رمان زببات لذت بردم وشاید باور نکنید ولی ارزوکردم ای کاش اونجا بودم واونارو از نزدیک میدیدم فاطمه جان کاش بازم ادامه اش میدادی ومارو ازین لذت محروم نمی کردی.
۱ سال پیشهانیه
1خیلی خوشحالم که وقتم رو صرف خواندن این رمان کردم واقعا بی نظیری
۱ سال پیشسارا
1خیلی عالی بود ممنون.
۱ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه دنیا ممنونم که نگاه زیبات رو بهم دادی عزیزم😍😍
۱ سال پیشزهرا
3فاطمه خانم آلتون خاتون وتصمیمی که گرفت چی شدکشته شدکه آرش یادی نکرده بودکاش آرش درنامه ی که فرستاده بودیادی میکردومیگفت یه جورایی ماجراش مبهم شدکاش روشن میشدچی شدسرنوشت این بانوآلتون خاتون دوستداشتی😍
۱ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آخه میدونی اینکه تو بازهی زمانی رمان تکلیف همه چیز مشخص بشه، مصنوعیه😁. یه سری چیزها طول میکشه تا حل و فصل بشه و تو یه رمان فقط یه قسمتی کوتاهی از یه زندگی نمایش داده میشه😍❤️
۱ سال پیشزهرا
1بسیار زیبا و عالی، ممنون و خسته نباشید
۱ سال پیشFatemeh_m
1چقدر عالی بود ، واقعا آفرین داری فاطمه جون ، قلمت تو اعماق وجود آدم نفوذ میکنه🥺 چقدر قشنگ با نوشته هات عشق و به تصویر کشیدی مرحبا به تو👏👏🤍🤍 کاش لعل فصل دوم هم داشته باشه
۱ سال پیشحنانه
2خیلی خوووب بود خسته نباشید دلم برای این رمان و شخصیتاش تنگ میشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ترنم
1ممنون از نویسنده عزیز داستان خوب پیش رفت ولی نقاط ابهام زیادی دارد مثل علاقه نبات به طب چی شد .....