پارت شصت و هشتم :

گویی طلسم شده بودند. لیوان لیوان دمنوش به خورد مرد می‌داد و او هنوز دردمند بر بالین فِتاده بود. زیرِ لب ناله کرده و مدام هذیان می‌گفت. حسین مدام زیرِلب ذکر شفاء خوانده و گاهی وضو گرفته و به نماز می‌ایستاد. دخترک باری دیگر دستمال سفید را درون تشت آب کرده و بر پیشانی بلند مرد گذاشت. هوم نامفهومی از میان لبان کبود و خشکیده‌ی نریمان بیرون جسته و سر کج کرد. پارچه سُر خورده و از سرش به پایین اف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    ممنون از نویسنده عزیز داستان خوب پیش رفت ولی نقاط ابهام زیادی دارد مثل علاقه نبات به طب چی شد .....

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزدلم😍😍 داستان باید همین جا تموم می‌شد چون هدف نشون دادن عشق حقیقی بود که مسیر رو هموار می‌کنه و اینکه واقعیت من از نظر انسانی حق نداشتم خیلی از بعد از دیدار جناب بوعلی با نبات بنویسم چون تحریف زندگی اون بزرگوار حساب می‌شد. بیایم این طور تصور کنیم که داره سر و کله می‌زنه با ایشون😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    بسیار زیبا بود.عالیییی

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر به دلت نشست عزیزم😍😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی زیبا بود💛💛💛💛

    ۸ ماه پیش
  • رضوانه

    1

    بسیار بسیار قلم خوب و قوی دارید و اطلاعات خوبی در عمق داستان جای داده بودید بالذت تمام رمان خواندم 🌹🌹🌹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یه دنیا ممنونم از نگاه زیبات رضوانه جان😍😍

    ۹ ماه پیش
  • مینو

    2

    کاش جلد دوم داشت،دوست داشتم بیشتر عاشقانه های نبات و نریمان و ازدواج شون رو ببینم،شدیدا مشتاق و منتظر جلد دوم هستم

    ۱۰ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    پارت های اولیه منو خیلی مجذوب نکرد اما از جایی به بعد خیلی دوست داشتنی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • واقعا رمان زیبایی بو

    2

    واقعا رمان زیبایی بوداخسنت به شما

    ۱۱ ماه پیش
  • SBORA

    1

    مرسی از نویسنده عزیز بخاطر رمان قشنگشون ❤️😍

    ۱ سال پیش
  • شیوا

    2

    من هم از خوندن رمان زببات لذت بردم وشاید باور نکنید ولی ارزوکردم ای کاش اونجا بودم واونارو از نزدیک میدیدم فاطمه جان کاش بازم ادامه اش میدادی ومارو ازین لذت محروم نمی کردی.

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    1

    خیلی خوشحالم که وقتم رو صرف خواندن این رمان کردم واقعا بی نظیری

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    خیلی عالی بود ممنون.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یه دنیا ممنونم که نگاه زیبات رو بهم دادی عزیزم😍😍

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    3

    فاطمه خانم آلتون خاتون وتصمیمی که گرفت چی شدکشته شدکه آرش یادی نکرده بودکاش آرش درنامه ی که فرستاده بودیادی میکردومیگفت یه جورایی ماجراش مبهم شدکاش روشن میشدچی شدسرنوشت این بانوآلتون خاتون دوستداشتی😍

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آخه می‌دونی اینکه تو بازه‌ی زمانی رمان تکلیف همه چیز مشخص بشه، مصنوعیه😁. یه سری چیزها طول می‌کشه تا حل و فصل بشه و تو یه رمان فقط یه قسمتی کوتاهی از یه زندگی نمایش داده می‌شه😍❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    بسیار زیبا و عالی، ممنون و خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh_m

    1

    چقدر عالی بود ، واقعا آفرین داری فاطمه جون ، قلمت تو اعماق وجود آدم نفوذ میکنه🥺 چقدر قشنگ با نوشته هات عشق و به تصویر کشیدی مرحبا به تو👏👏🤍🤍 کاش لعل فصل دوم هم داشته باشه

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    2

    خیلی خوووب بود خسته نباشید دلم برای این رمان و شخصیتاش تنگ میشه

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!