لعل بخارا به قلم فاطمه علی آبادی
پارت یک :
فصل اول
بر بام کاهگِلی چهارزانو نشسته و لبهی پیراهن آبیآسمانی حریرش را زیر پایش چپاند. هر دو آرنجش را به زانوانش تکیه داده و چانهاش را بر کف دستان سفید کشیدهاش گذاشت. آسمان نیشابور مثل شبهای گذشته پرستاره بود و مانند تمام مردادهای پیشین ابری دَرَش پیدا نمیشد. چشمان سیاهش را به دوردستها و حوالی قبرستان خوفناک روستا دوخته بود. از چندی پیش که حسین بن منصور، یکی از ملاکان روستا، دار فانی را وداع گفته بود، لحظهای از چیزی که در ذهنش چرخ میخورد، پا پس نکشیده بود. عادت به کنارهگیری نداشت؛ تا به چیزی که میخواست نمیرسید، ذهنش آرام نمیگرفت. پدرش از نگارگران معروف آن دوران بود و چندی بود که به کتابآرایی رو آورده و سرگرم آذینکردن کتابهای وزین بود. از روزی که محمدخان طبیب کتاب قطورش را برای آراییدن نزد پدرش سپرده و صدرا برایش چند برگی خوانده و قدری به دانش جزءاش اضافه شده بود، گویی دیگر در آن سرزمین نمیزیست و جایی میان عجایب علم طِب سِیر میکرد.
در خودش جمع شد و دوباره آنچه برایش خوانده شده بود را با خود نشخوار کرد:
- انسان را چهارگونه مزاج است؛ بَلغمی،...
نفسش را بیحوصله بیرون فوت کرد و موهای فندقی و موجدارش را به هم ریخت. از نظرش مضحک بود، چهطور میتوانستند آنگونه نظر صادر کنند در مورد چیزی که هرگز ندیده بودند. از سرِ شب که خبرِ مرگ حسینابن منصور به گوشش خورده بود، بحثی را وسط کشیده بود که زیاد به مزاج پدرش خوش نیامده بود؛ زیرِلب ذکری گفته و به شدت رنجیدهخاطر شده بود.
ابروان قهوهایِ پیوسته و پرپشتش را در هم کشید؛ او که حرف بدی نزده بود، فقط گفته بود ای کاش میتوانست جنازهی پیرمرد مُرده را بشکافد و ببیند درونش چه میگذرد. مادرش محکم بر گونهی تُپل و سفیدش کوبیده و مرگش را از خدا خواسته بود. پدرش گفته بود این حرفها همه نتیجهی زمزمههای جدیدیست که تازگیها در این بِلاد به گوش میرسد، شیعهی اسماعیلی دیگر چه صیغهای بود. ولی او کاری به این حرفها نداشت؛ کنجکاوی داشت مغزش را چون موریانه میجوید. دستش را بندِ شال سرمهای که همچون کمربندی از شانه تا کمرش بسته بود کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت. خورشید که طلوع میکرد، حسین را دفن میکردند و او فرصت خوبی را از کف میداد. یا باید جراتش را جمع میکرد و یک قدم به رویایش نزدیکتر میشد، یا مابقی عمرش را هم پشت دار قالی کنار مادر و سه خواهرش میگذراند. گرد تار و پود فرش نه فقط بینیاش را که چشمان عسلی و بادامیاش را هم میآزرد. عاقبت دل و عقل را یکی کرد، دست مشت کرد و بلند شد. گنبد نیم دایره و کاهگلی را دور زد و دواندوان از پلههای گلی منتهی به حیاط کوچکشان پایین رفت. به پایین پلهها که رسید، گویی از نو به ذهنش خطر تشر مادر خطور کرد و خدایش را شکر کرد که پدر در کارگاه مشغول آذین کردن قرآن خطی مردادخان بود و به یقین تا اذان پیشین سر از زیرزمینی که کارگاهش بود، برنمیآورد. با نوک کفشهای ساده و گالشمانندش، آرامآرام سمت سرسرای خانه رفته و سرکی کشید؛ مادر سخت خسبیده و خواهرانش را چون جوجکانی زیر بالهایش گرفته بود. در چوبی را دوباره آهسته بست؛ شال سرمهای را از کمر باز و دور موهای افشانش پیچید؛ دنبالهاش را بر چهره کشیده و سعی کرد صورت سفید و کشیدهاش را بپوشاند. فانوس سفالی را از کنجِ حیاط برداشت؛ هنوز قدمی سمت در چوبی و کلوندار برنداشته بود که محکم بر پیشانیاش کوبیده و زیرلب پچ زد:
- خداوند تو را به قعر جهنم ببرد نبات. آخر با چه قصد پاره کردن جسم فربهی حسین را داری؟
نفسش را آسیمهسر بیرون فرستاد و دوباره راه سوی خانه کج کرد. آهستهآهسته سوی مطبخ رفت، بیصدا چاقوی تیز و براقی برداشته و در آستینش پنهان کرد. دیگر زمان درنگ و تامل بیهوده نبود پس چشم بست و تا جان در بدن داشت، تنها به سمت قبرستان دوید. باد ملایمی که به چشمانش میخورد و صدای جیرجیرکها همه چیز را برایش دلهرهآورتر کرده بود. قدم به قبرستان گذاشت و چشم از سنگهای تاریک و خوفآور گرفت. شنیده بود در این وقت شبانگاه، آل اطراف قبرستان پرسه میزند. دست مشت و سمت غسالخانه پا تند کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فروغ 35
0خیلی کتابی هستش ولی داستانش جالب باید باشه
۱۱ ماه پیشفروغ 35
0خیلی کتابی هستش ولی داستانش جالب باید باشه
۱۱ ماه پیشمهسا
2رمان به این می گن ها
۱ سال پیشهانی
0خوشم اومد واقعاا
۱ سال پیشنورا
1از همین پارت اول که خوشم اومد💗 خیلی قلمتون قویه نوسنده جان
۱ سال پیشنسیم
1عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم. خوش اومدی به لعل جانا😍😘
۲ سال پیشحسین
0عالی عالی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام. خوش اومدید به لعل🌹🌹. یه دنیا ممنون که کنارمید🌺🌺
۲ سال پیشرویا
0فعلا زوده برای نظر دادن
۲ سال پیشاسما
0پارت اول را که خواندم خوب بود
۲ سال پیشالهه
0عالی🥰
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیشدیلا
0عالی فوق العادست عالی نوشتی دلبرک
۲ سال پیشزهراامینی
1خیلیی رمانش قشنگه🤌🏻❤️
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شکر که خوشت اومده عزیزدلم😍😍 خوش اومدی به لعل💋💋❤❤
۲ سال پیششهناز
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزکم😍😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ملیکا
0رمان خیلی قشنگیههه🌹🌺👌