لیست کلیه پارتهای رمان لعل بخارا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان لعل بخارا - پارت 1
فصل اول بر بام کاهگِلی چهارزانو نشسته و لبهی پیراهن آبیآسمانی حریرش را زیر پایش چپاند. هر دو آرنجش را به زانوانش تکیه داده و چانهاش را بر کف دستان سفید کشیدهاش گذاشت. آسمان نیشابور مثل شبهای گذشته پرستاره بود و مانند تمام مردادهای پیشین ابری دَرَش پیدا نمیشد. چشمان سیاهش را به دوردستها و...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 2
در آن تاریکی که چشم چشم را نمیدید، فانوس سفالیاش را مقابل صورتش گرفت و با چشمان دودوزنش به دنبال جسم کفنپوش حسینابن منصور میگشت. نور کمجان شمع از میان اشکال مثلثی روی سفال به سختی بیرون خزیده و سایهاش دیوارهای غسالخانه را مُزَیَّن کرده بود. چندین و چندبار آب دهانش را فروخورده بلکه از شور...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 3
پیرمرد چشم ریز کرد و سر تا پای دخترک را از زیر نگاه پر غیضش گذراند. در ذهنش گذشت این دخترک کوچک جثه و قلیل سن را چه به حرف از درد و درمان. قصد بلند شدن کرد و دردی چون مار دور تا دور مچ پایش پیچید و نفس را در سینهاش تنگ کرد. نبات لبان به قول صدرا چون قنچهی رُزش را طعمهی دندانهای تیزش کرد، گوش...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 4
دستانش را سخت مشت کرد. راه طویل بود؛ مگر نه آنکه محمدخان طبیب مو سپید کرده بود در این راه؟ هنوز امید بود به معالجهی نَخُستین بیمارش. پا تند کرد و به سمت اتاقک نمور و کاهگلی انتهای قبرستان شتافت. پیرمرد چه میدانست از شوق درون نبات. در را که گشود، پیرمرد را نالهکنان در بستر یافت. محمد چشمانش را...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 5
*** تقلا میکرد و سعی در آزادسازی تن نحیفش از میان دستان استخوانی محمد داشت: - شما را به خدا رهایم کنید. پیرمرد ولی خیال کوتاه آمدن نداشت و تا به چشم تنبیه دخترک گستاخ را نمیدید، امکان نداشت رهایش کند. نبات یک چشمش به نور بیرون خزیده از کارگاه پدر بود و چشم دیگرش به پای لنگ محمد. بیشک تنها ب...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 6
پیرزن خودش هم حرفهای خودش را قبول نداشت ولی نمیخواست ستارهی روح نبات هم چون خودش به تدریج رو به خاموشی رود. باید قانعاش میکرد که سرنوشتش را بپذیرد. با صدای گرفته و دلتنگ نبات به خودش آمد: - بیبی! چرا صدرا میتواند رهسپار گندیشاپور شود و من نه؟ پیرزن دوباره دخترک غمگین را به آغوش فشرد: -...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 7
بیبی نردبان را یکی یکی پایین آمد و سمت درِ بینوایی که هر لحظه به شکسته شدن نزدیکتر میشد، شتافت. نبات دستانش را محکم به دامن پیراهن آبی بلند و ساتنش فشرد و او هم آهسته و در تاریکی پلههای نردبان را یکی پس از دیگری پایین آمد. گربهی خاکستری همچنان در خواب بود و حتی آن هیاهو هم حریف خواب سنگین ح...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 8
نبات آهی کشید و دست در دست صدرا گذاشت و به کمکش، روی بام نشست. خوب از کینهی حسین نسبت به پدربزرگش خبر داشت. سالها سر مزارع گندم قریهیشان سمت جنوب نیشابور جنگ داشتند و این میان چندیننفر هم از هر دو خاندان قربانی شده بودند. صدرا دست نبات را محکم در دست گرفت و همانطور که با کمر خمیده و آهسته، ...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 9
نبات هین کشیدهای گفت و دست آزادش را محکم بر دهان کوبید. پوزخند صدرا اینبار بلندتر از دفعات پیشین بود: - چه خیال کردی دختر؟ بیاحترامی به جنازهی حسین بیجواب نخواهد ماند حتی اگر من تو را هزاران هزار زرع از اینجا دور کنم. به نزدیکی دروازه که رسیدند، دست نبات را محکمتر گرفت و آهسته به دیواری د...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 10
صدرا سر جنباند و نوک گالشش را به کمر اسب کوباند تا که کمی سریعتر برود و دست از اینچنین یورتمه رفتن بردارد. صدرا لب بسته بود و ترجیح میداد باقیماندهی راه را در سکوت بگذرانند. نبات سرش را از پشت به شانهی صدرا تکیه داده بود و به خاکی که از پایین پاهای اسب بر هوا خواسته بود، چشم دوخته بود. اسب ...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 11
فکر خوبی بود اما نه برای نباتی که بعد از حوادث امشب، گویی خواب را از چشمانش ربوده بودند. صدای جیرجیرکها و شغالهای بیابان در گوشش پیچیده بود و افکار دخترک را بیش از پیش در هم ریخته بود. از هماکنون، دل نازکش برای مادر و خواهرانش تنگ شده بود. حتی دلش برای آسیه همسر دیگر پدرش هم تنگ بود. لبخند بی...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 12
دیگر جای تأمل نبود و اگر ثانیهای دیگر تَأنی میکرد، بیشک اسب به زمین میانداختشان و فرار میکرد؛ آن وقت او و نبات میماندند و سه قلاده یوزپلنگ گرسنه. خنجری که در پَرِ شال دور کمرش پنهان کرده بود را بیرون آورده و چندین و چندبار در پهلوی گوشتی اسب کهربایی فرو کرد. اسب بینوا شیههی بلندتری کشید،...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 13
دوباره در خود جمع شد و با زاری گفت: - تنها چون او یک حیوان زبان بسته بود و توان دفاع از خودش را نداشت؟ نگاه اشکآلودش را به چشمان دودو زن صدرا را که گَرد غم گرفته بودند دوخت: - چون حیوان بود، جانش از من و تو کم ارزشتر بود؟ تنها همین صدرا؟ چون اختیاری از خودش نداشت؟ آری صدرا؟ آری؟ صدرا دست در...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 14
صدرا آهِ دوبارهای کشیده و سرش را از پشت چندباری به تپهی بیثبات کوبیده و خاک از اطرافش به هوا خواست. نبات آرام سرفهای کرده و صدرا گفت: - بر سر چیزی بسیار احمقانه. پیش از آنکه نبات فرصت کند کلمهای بر زبان بیارود، خودش دوباره پیشدستی کرد: - تو عاشق علم طبی نبات. نبات سری تکان داده ولی جمل...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 15
صدرا نفسش را پرقدرت بیرون فوت کرده و آهسته سر تکان داد: - آری. دخترک غمگین شد. صدرا آخرین امید او بود. قرار بود طبیبی حاذق شود و هرآنچه یاد خواهد گرفت را به نبات نیز بیاموزد. کسی قلبش را در چنگ فشرد ولی خلاف آنچه در قلبش میگذشت، لبخند زد: - شهابالدین حق دارد صدرا. از چه روی راهی را میروی که...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 16
صدرا خندیده و دخترک را بیش از پیش به خود نزدیک نمود. ثانیهها دست به دست یکدیگر داده و به تندی از یکدیگر سبقت گرفتند. به خود که آمدند در ورودی آبادی کوچکی ایستاده بودند و مبهوت به درختان سروی چشم دوخته بودند که در هر طرف قریه صف کشیده و در یکدیگر تنیده بودند. نگاه روشن نبات گشت و گشت و عاقبت روی...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 17
صدرا قدمهای مانده را پر کرده و دستان بزرگ و مردانهاش را بر بازوان نحیف دخترک که از بغض نهفته در گلویش در خود میلرزید، نهاد: -آنگونه که تندخو نشان میدهد نیست، قلب مهربانی دارد. نبات قدمی دور شده و خود را از میان حصار امن دستان صدرا رها ساخت. با کف دستظریف و سفیدش محکم اشک چکیده بر گونهاش ر...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 18
صدرا همیشه برایش چون بُتی پرستیدنی بود و اکنون این بُت فرو ریخته بود. حق با آلتونخاتون بود، از ابتدا هم ماندنی نبود. چگونه توانسته بود فریبش دهد؟ او که هرگز نخواسته بود سد آرزوهای هیچکس شود چه رسد به صدرایی که تمام دنیایش در او خلاصه میشد. صدرا بالاخره پا جنباند و سوی دخترکِ درخود جمع شده شتافت...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 19
نبات بازوان نحیفش را از میان دستان قوی مرد مقابلش جدا کرده و قدمی عقب رفت: - لجبازی صدرا؟ از چه روی مرا به این ناکجا آباد آوردی؟ هیچ فکر کردی چه بر من خواهد گذشت؟ دور خودش چرخی زده و بلندتر از پیش فریاد سر داد: - خیر، از چه رو باید به من بیندیشی. تو خودخواهترین فردی هستی که تاکنون دیدهام. پ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان لعل بخارا - پارت 20
شست دستش را بر گونهی نبات گذاشته و قطره اشک براق را از گونههای گلانداختهاش زُدود: - میدانی که هرگز سخن دیگران در گوشهایم فرو نمیرود. اگر به این ناکجاآباد آوردمت، از این رو بود نبات. چه توس و چه گندیشاپور، عاقبت باید میرفتم و تو را تنها میگذاشتم. چه خیال کردهای؟ پدرت هرگز نمیگذاشت بلا...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش