لیست کلیه پارتهای رمان لالایی پاندورا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 128
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 1
صداهای زیادی در جهان وجود دارند. صداهای آرامشدهنده التیامبخش عاشقانه صدای باران، باد؛ صدای خشخش برگها بر زمین. صداهای زیادی در جهان هست. آزاردهنده بیمنطق ترسناک شبیه صدای لالایی که از زیر تخت بیاید وقتی کسی زیرتخت نیست از پشت در، از میان آینه، از تکتک آجرهای دیوار صدایی که وقتی...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 2
صدای کشیده شدن ناخنهای چیپسی بر روی پرده کتان پذیرایی، نگاهم را به سمت خودش کشاند. گربهام در حالی که نگاه سادهاش را به چشمان وَق زدهام دوخته بود و دستان تپل و پشمالویش را کنار پرده نگه میداشت، میومیو میکرد. عصبی درحالیکه انگشتم را تهدیدوار برایش بالاوپایین میکردم، غریدم: _پرده رو نکش...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 3
میلی نداشتم اما خیار را گرفتم و بلاتکلیف در در دستم گرفتم. خیره به صفحهی تلوزیون کنار او نشسته بودم و در افکارم دستوپا میزدم. نمیتوانستم،از مرگ نوه اش چیزی به او بگویم. هنوز به خاطر داشتم که چگونه سوگواری میکند. پس از مرگ تک پسرش که نام پدر را برای من عمری یدک میکشید تا مدتها حال روحی ...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 4
سرم را به شیشه سرد ماشین تکیه داده بودم. لرزش ظریف شیشه،حس ضربات قطرات باران را تداعی میکرد. ایرپادم بعد از چندین ساعت، گوشهایم را آزرده بود، بیش از این نمیتوانستم در برابر آن حس کذایی مقاومت کنم، دست بردم و کلافه ایرپادم را از گوشم درآوردم. ناگهان صدای ادل و موزیکی که در سرم پیچ و تاب می.خ...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 5
به محض باز کردن در، صدای زنگی که بالای در آویزان بود مرا از جا پراند. دستم را بند دستگیرهی چرمی چمدانم کردم و یک دستم را هم درون جیب بارانیام فرو برده بودم. قطرات درشت باران روی سطح براق و زرد بارانی لیز میخوردند و درنهایت با صدای ریزی بر روی پارکت چوبی زهوار دررفته سقوط میکردند. _برای چن...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 6
سوزن سوزن شدن پوست یخ زدهام را حسمیکردم. در چه وضعیت اسفناکی بودم، پلک زدم تا به خودم بیایم. در این قبرستان که بوی مرگ میداد، این مرد میتوانست عزرائیلِ من باشد. مگر نمیگفتند عزرائیل از آن ملائکههاست که چهرهای فریبنده و زیبا دارد؟ این مرد فرشته بود دیگر؟ بالکنت گفتم: _ ب…بله؟ منو اشتبا...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 7
کمی بعد از قورت دادن آن مایع غلیظ شیرین، وقتی حس کردم کمی قوایم را به دست آوردهام تنها زمزمه کردم: _خواهش میکنم از اینجا بریم، حتی نمیدونم چرا رفتم اون تو… قطره اشکم آمد تا ببارد که پلک زدم و از جای برخاستم، متزلزل دستم را به بند کولهام آویختم و به سمت در خروجی رفتم. با صدای لا الله … خشک...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 8
انگار دنبال چیزی در نگاهم بود، شاید رد ترس؛ نگاهم را لحظهای دزدیدم، اما سنگینی نگاهش را همچنان حس میکردم. چمدان را بلند کردم و به سمت انتهای قبرستان قدم اول را برداشتم و در حین دور شدن لحظهای چرخیدم و نگاه آخرم را به او انداختم که از جیب اورکتش، عینک دودی ویفری گردش را درآورده بود و به چشم م...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 9
به سختی خمیده، به لباسهای لعنتی چنگ زدم و در چمدان را باحرص و باقدرت هر چه بیشتر به هم کوبیدم و زیپش را کشیدم. به آرامی از جایم برخاستم و نگاهم را به کف دستم دوختم. خراشهای سطحی، طرح خاک خشک شده بر روی شیار نازک خراشها. بغضم را قورت دادم. چمدان را برداشتم و از آن کوچهی جهنمی خارج شدم. تما...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 10
مابقی راه در سکوت گذشت. باران متوقف شده بود و تنها باقی ماندهای ناچیز از قطرات کمی پیشش همچنان بر روی شیشه دودی باقی مانده بود و هرازگاهی مانند ردی روشن راهشان را به سمت لبهی شیشه پیدا میکردند. انگشتم را روی شیشه بخار گرفته کشیدم. کمی مضطرب بودم. حواسم جمع اطراف بود. نمیخواستم مانند دختری...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 11
هر دو از راه پلهی باریک و قدیمی بالا میرفتیم. نردههای چوبیِ پلهها به قدری قدیمی بودند مردد بودم دستم را رویشان بذارم یا نه. میترسیدم بشکنند. از کنار دیوارهای براق قهوهای گذشتیم که عکسهای قدیمی از مرد و زنهایی رویش بود که احتمالا هفت کفن را پوسانده بودند. صدای قرژقرژ پارکتهای چوبی ز...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 12
"دلم میخواد فرار کنم" همانطور نشسته روی صندلی این جمله را برای بار هزارم باخودم تکرار کردم و بالاخره یکی از آن واگوهایه ذهنی را سها شنید. _ هیچ اتفاق بدی نمیافته الا. برگشتم و سها را نگریستم و سری تصنعی به نشانهی تایید تکان دادم. رونمایی از این کتاب در حکم افتتاحیهای بود برای پروژهی بز...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 13
_ بهت اطمینان میدم اگه پیاده شی و هر دومون رو از این بارون لعنتی نجات بدی هیچ اتفاق بدی نیفته. مگر چارهی دیگری داشتم؟ به او نگاه کردم که قدبلند و قدرتمند به نظر میرسید و احتیاط حکم میکرد کمی از او بترسم. لاجرم از ماشین پیاده شدم. به محض پیاده شدن تلفیق عطر باران و خاک و درختان ریههایم را ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 14
یکدفعه متوقف شد و عقب رفت. شبیه یک زن بود با موهای بلند؛ محو بود از پشت پرده و لحظهای بعد ناپدید شد. آن قدر خسته و گیج بودم که شک کردم آیا دارم خواب میبینم یا واقعیت است. لرزان از پشت پرده بیرون آمدم. دمدمای صبح بود. حدس زدم وهم حاصل از خستگی باشد؛حدس که نه عجیب امیدوار بودم صدای قدم زدن و...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 15
همانطور که به سمتش کشیده میشدم چهرههاش واضح شد. خصوصا اینکه نور گوشی را خاموش کرده بود و دو دستی مرا به سمت خودش میکشید. بالاخره چهرهاش نمایان شد؛ اما من قبل از دیدنش با نزدیک شدن به او اول از عطرش تپش قلب گرفتم. تپشی وحشیتر از آنچه در هنگام ترس تجربه کرده بودم. یک تپش ناموزون و عجیب لر...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 16
یکدفعه با صدایی از روی پلهها هر دو جا خوردیم. _ چیکار میکنی آرین؟ صدای شوران بود. داشت با عجله دکمههای پیراهن سرمهای رنگش را میبست و با شتاب پلهها را پایین آمد. موهای خوشرنگش کمی آشفته بود و حتی با وجود این آشفتگی هنوز هم انگار او را از یکی از مجلات مد بیرون کشیده بودند. آرین کلا...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 17
*** آریل *** کمی زمان برد تا از فکر کلاغ لعنتی بیرون بیایم، دستی میان موهای مواج و کمی آشفتهام کشیدم. دلم دوش آب گرم میخواست، عطر آن اتاقک چوبی که در آن آنیه را شسته بودند؛ عطر تن او که بوی جسد میداد هنوز توی مغزم مانده بود. نگاهم را در اطراف اتاق گرداندم، سقف چوبی کوتاه اتاق،مرا یاد تاب...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 18
با حیرت پلک زدم،با صدای قدم هایی که به سمت تراس میآمدند،به پشت سرش زل زد نگاه آخرش را بند چشمانم کرد و با سرعت چرخید،کلاغش را در آسمان رها کرد و از تراس خارج شد. با صدای بال زدن کلاغ و گذشتنش،درست از فاصله یک سانتی صورتم،با وحشت در خودم مچاله شدم. تقریبا یخ زده بودم،با سوزش دستم،به خودم آمدم،س...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 19
آن ویلا،نکند همان ویلا باشد؟ برای همین آن درخت گردو برایم آشنا بود؟ نگاه لرزانم را به بشقاب،مقابلم دوختم. هفده سالگی لعنتی! نمیتوانست واقعیت داشته باشد،این کابوس نمیتواند،بازگشته باشد. باید،مطمئن میشدم! من در این سال ها،جان کنده بودم تا به خودم،ثابت کنم،که کابوسی که آن شب نحس،شاهدش بودم،یک...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 20
دستانم بیاختیار به سینهاش چنگ زدند تا خودم را عقب بکشم، اما او محکمتر مرا نگه داشت. نفسم بند آمده بود. قلبم در سینهام چنان میکوبید که فکر میکردم هر لحظه ممکن است از جا کنده شود. _ منم… آریل! صدای بم و خشنش به گوشم خورد؛ صدایی که در آن لحظه تن وحشت زده ام را در آغوش گرفت. چشمانم تا...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
