لالایی پاندورا به قلم ساناز لرکی و مرجان فریدی
پارت سوم :
میلی نداشتم اما خیار را گرفتم و بلاتکلیف در در دستم گرفتم.
خیره به صفحهی تلوزیون کنار او نشسته بودم و در افکارم دستوپا میزدم.
نمیتوانستم،از مرگ نوه اش چیزی به او بگویم. هنوز به خاطر داشتم که چگونه سوگواری میکند. پس از مرگ تک پسرش که نام پدر را برای من عمری یدک میکشید تا مدتها حال روحی خوبی نداشت، توی خواب راه میرفت و شبها از صدای گریههایش بیدار میشدم.
کمکم هم حافظهاش تحلیل رفت، به زور قرص و کمک پرستارش آلزایمر بسیار پیشروندهاش را کنترل میکردیم.
عزیز درواقع یک بچهی لوس بود و حالا که به اجبار مراقبتش به عهدهی من بود؛ اصلا دلم نمیخواست برای خودم سختترش کنم. با شنیدن خبر مرگ نوهاش، قطعا زمینگیر میشد.
بعد از مرگ پدرم همان چندسال پیش رابطهاش با نوههای محبوبش قطع شد. آنیه گاهی آن اوایل زنگ میزد و آن دخترک از دماغفیلافتاده، الا، حتی زنگ هم نمیزد. البته برای عزیز مهم نبود. او تحصیلات عالیه داشت و آرام بود و خط چشم رنگی هم نمیکشید!
دیگر چه فرقی میکرد کدام نوهاش شب تا صبح بالای سرش مانده بود و بار مسئولیتش را به دوش میکشید. مگر مهم بود؟ من برای همیشه یک سایهی نامرئی بودم که به چشم هیچکس نمیآمد. وصلهی ناجور...
صبح بسیار زود بارانی شروع شد. با آنکه امیدوار بودم صبح با عزیز مواجه نشوم با اولین رعدوبرق از خواب پرید.
قطرههای باران در برخورد با شیشه به هم می پیوستند و شبیه جریان شفاف به پایین شیشه میخرامیدند.
صبح زود بیدار شده بودم ،تقریبا پلک روی هم نگذاشته بودم.اصلا آخرین باری که خوابیده بودم را یادم نمیآمد.
چندین روز درگیر ادیت ویدیوی جدید صفحه یوتیوبم بودم و حالا درست زمانی که به استراحت نیاز داشتم، باید به آن روستای کوفتی در ناکجاآباد میرفتم. به جایی که قرار بود آنیه را به خاک بسپارند.
از جا بلند شدم و چمدان قرمز و چرمیام را خالی کردم و لباسهای دیگری از کشو برداشتم. صدای عزیز اعصابم را خط انداخت:
_ کجا به سلامتی؟
برگشتم و به او نگاه کردم؛ همانطور نشسته روی تختش که وسط پذیرایی بود، داشت بدجنسانه گربهام را مینگریست. یکبار درحالی که داشت توی کیسه از خانه بیرون میانداختش مچش را گرفته بودم و حالا اصلا قصد نداشتم دوباره ریسک کنم و چیپسی را با او تنها بگذارم.
_ با توام
اینبار داشت مستقیم نگاهم میکرد. حوصله نداشتم. زیرلب گفتم:
_ دارم میرم سفر
یک ابروش بالا رفت. روی برگرداند و به صفحهی تلوزیون خیره شد. در تاریک و روشن صبح نور تلوزیون به چهرهاش افتاده بود.
_ چراغو روشن کنم؟
جواب نداد. عاشق تاریکی بود و از لحظهی شکستن شب چراغها را خاموش میکرد تا غروب روز بعد. حداقلش این بود که من از تاریکی نمیترسیدم.
نور ملایم آبیرنگی که از پشت حریر آویزان از پنجره میآمد کافی بود تا ساکم را ببندم. اینکه بگویم لطفا با پرستار ناسازگاری نکن هیچفایدهای نداشت. او عاشق حرص دادن آدمها بود و بعد از من، کسی جز آن پرستار بختبرگشته، که وقتی من نبودم از او مراقبت میکرد، در تیررسش نبود.
برای پرستار که احتمالا کمی دیگر از راه میرسید، نامهای نوشتم در مورد چیزهایی که در نبودم لازم بود بداند. قرص عزیز را دادم و تا دو ساعت بعد که وقت صبحانهاش میشد او میرسید. نامه را تا زدم و بر روی جا کفشی چوبی گذاشتم و کلید یدک را مثل همیشه رویش قرار دادم.
نگاه آخرم را از عزیز که خمیده در حال آب دادن به سانسوریای مورد علاقهاش بود، گرفتم و خانهی محقری که به جای خانهی امن پدری نصیبم شده بود را ترک کردم تا به مراسم خاکسپاری خانوادهای بروم که هیچگاه مرا نخواسته بودند.
این پارت به قلم مرجان فریدی نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
5دوباره خوندش در حالی که اینبار میدونی تهش چی میشه حس عجیبی داره :)
۲ ماه پیشریما
0نرو به اون روستا :)
۵ ماه پیشآیدا
0چشم انتظار داره 🥲
۳ ماه پیشالناز
2احساس میکنم با یه خانواده آنرمالی طرفم🤔🤔🤔🤔
۴ ماه پیشzizi
1کاملا درست حس می کنی😂
۴ ماه پیشبهار
0بیا بغلم ببینم فداتشم من اخه
۵ ماه پیشریما
0چقدر روان و زیبا
۵ ماه پیشAfsane
0مرجاننن آخه چیپسی رو چطور تونستیییی؟😭😭😭
۷ ماه پیشAfsane
2این رمان شاهکاره شاهکارررر ارزشش خیلی بیشتر از رایگان قرار دادنه باید قدرشو بدونیم و قدردان باشیم
۷ ماه پیشرضوان
0قشنگه، راستی از بابای آریل هم بدم میاد
۸ ماه پیشبنفش علی
0بابا؟مطمئنی🥲😔
۸ ماه پیشاردیبهشت
0مرجان جان واقعا قلمت حرف نداره بینظیره خیلی خوشحال شدم این رمان رایگانههه😍 خسته نباشین خداقوت
۹ ماه پیشماه بانو
4این رمان واقعا یه شاهکار💓🥹
۱۱ ماه پیشhodhod
1حس میکنم قراره عاشق این رمان شم
۱ سال پیشاکرم بانو
4عشق؟عشق واسش کمه،قراره بااین رمان جون بدی😉
۱۲ ماه پیشمصی
3از اولش جالب و مرموز شروع شد
۱ سال پیشفاطمه
5چیپسی :)))
۱ سال پیشزهرا
2خیلی خوب بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

🙏🩵🩵🩵
0🙏🩵ممنون از نویسنده های عزیز