لیست کلیه پارتهای رمان کوه به کوه میرسد : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 216
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 21
به لبهی جانپناه تراس تکیه دادم و نگاهم را به آسمان ابری بالای سرم رساندم. یک روزی رو به همین آسمان از ته دل خدا را صدا زده بودم. در اوج ناامیدی، در اوج بیکسی، درست وسط تاریکترین برههی زندگیام.... من صدا زدم و او با خداییاش صدایم را شنیده بود. تا آخر عمر شکرگزارش بودم که شنیده بود و به معجز...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 22
نگاه خستهای به تل لباسها و وسایلی که از صبح بیدلیل از کمد بیرون کشیده بودم تا مرتبشان کنم، انداختم. از اول هم مرتب بودند اما این روزها عجیب خاطرات گذشته به دست و پای ذهنم چسبیده بود. آنقدر که به هر بهانهای در تلاش بودم تا با مشغول کردن خودم فضای ذهنم را برای جولان دادنش ببندم. هر چند تنها چیز...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 23
نگاهم را با لبخند از او گرفتم و به سمت تک مبلی رو به روی کوهیار رفتم. به محض نشستن مخاطب قرارم داد: -چه خبر؟ نگاهش کردم و همزمان شانهای بالا انداختم. -هیچی مثل همیشه.... بیشتر فکر کنم خبرا دست خودته با اون پروندهای که خبرش رو شنیدم! با خنده ابرویی بالا انداخت و به شوخی گفت: -پس جاسوس برام گذاشت...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 24
حین برداشتن فنجانم به دوئل خندهدارشان لبخند زدم. -جواب من چی شد؟ همزمان با صدای معترض نغمه برای جواب نگرفتن، صدای زنگ گوشی من بلند شد. پیشدستی و فنجان چایم را دوباره روی میز گذاشتم و برای برداشتنش از روی کانتر، از جا بلند شدم. شماره ناشناس بود و باعث شد لبخند روی لبم پر بکشد. کلافه پلک زدم. در ...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 25
درست کمتر از پنج دقیقه بعد، در حالی که حین قدمرو رفتن، سعی داشتم حدس بزنم چه کسی صاحب آن ماشین بود و چرا میخواست مرا ببیند، کوهیار پوشیده در لباسهای بیرونش با قدمهایی سریع خودش را رساند. نگاهی به سمتش انداختم و به گمانم با همان نگاه حال درونیام دستگیرش شد که بیحرف دستش را برای گرفتن سوئیچ د...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 26
پر مکث و در سکوت نگاهم کرد. شاید او هم حرف دلگرمکنندهای به ذهنش نرسید. نگاهم را برگرداندم و اینبار به قصد پیاده شدن دستگیره در را کشیدم. دلم یک فرار ابدی از هر چه که به گذشته مربوط میشد، میخواست... مسیر کوتاهمان از ماشین تا ساختمان کلانتری در سکوت گذشت. همقدم با کوهیار وارد شدم. محیطِ داخل،...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 27
کوهیار متعجب از نگاه خیرهی او نگاهی به من انداخت و به گمانم رنگپریدگیام عیان بود که اخمهایش را بهم گره زد. حق داشت تعجب کند. کوهیار همه چیز را در مورد گذشتهی من میدانست اما هیچوقت او را ندیده بود. او نمیدانست کسی که با چهرهای پختهتر از گذشته رو به رویم ایستاده بود و نگاهش بین من و کوهیا...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 28
درست نمیدانستم چند ساعت بود که همانطور درازکش روی تخت بودم و نگاهم به سقف سفید بالای سرم دوخته شده بود. روزگاری دلم میخواست تماما سیاهش کنم تا هربار که به بالا نگاه میکنم سیاهی پیش رویم را به یاد آورم. اما ماهبانو آمده بود و به دنیای پر از سیاهیام، رنگ پاشیده بود. ماهها طول کشیده بود تا بتو...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 29
صدا به قدری واضح بود که از تکرارش پاهایم یاری نکرد و روی صندلی میز آرایش رها شدم. فشار دستم روی گوشهایم، کاملا غیرارادی بیشتر شده بود. انگار باز هم میان آن اتاق کوچک و قدیمی با دیوارهای چرک گرفتهاش نشسته بودم، با نگاهی ناباور و تار شده از اشک... نگاه ماتم باعث شده بود با ترس به سمتم بیاید. نواز...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 30
نگاهش توجیه نشده بود و این رو میشد از مکث طولانی نگاهش روی صورتم فهمید اما با این حال دست از سوال پرسیدن برداشت. بعد از مکثی کوتاه رو به نگاه بیحسم نفسش را فوت کرد و سر تکان داد. - خیلی خب نمیخواد با مرورش باز خودتو درگیر کنی... بیا بریم یه چیزی بخور، یکم سوپ پختم. لبخند محوی به صورت دوستداشتن...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 31
سر بالا انداختم و شرمنده از بیدقتی خودم که دست کمی از او نداشت، جواب دادم: -مشکلی نیست، منم دیر دیدمتون... آسیبی ندیدید؟ اینبار دستی به نشانهی مهم نیست روی هوای تاب داد و با چهرهای جمع شده سوار موتورش شد. کوهیار کنار ایستاد تا موتورسوار برود و بعد به سمت من چرخید. نگاهش جدی بود و هنوز هم سرزن...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 32
نگاهش مستقیم چشمهایم را کاوید، شاید میخواست مطمئن شود چیزی که روی زبانم آمده چقدر با دلم هماهنگ است! مکثش کوتاه بود و بعد با طمانینه به عقب تکیه داد و با همان جدیت گفت: -ولی متاسفانه باید ببینیش دوباره! اخمهایم در آنی بهم گره خورد. علت اصرار کوهیار و گیر دادنش به این موضوع را ابدا متوجه نمیش...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 33
با همان اخمهای درهم یکبار دیگر پشت و روی کارت را نگاه کرد. پای راستش با حالتی عصبی شروع به ضرب گرفتن روی سنگ کفپوش کرده بود. سرش که بالا آمد، نگاهش به وضوح ناآرام بود. -نمیخواد بری سر این قرار، احتمالا کار همین مردک باشه! با هردو دست چنگی به موهای حالتدارش کشید و ادامه داد: - بهتره قبلش به یه...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 34
شاید برای بار صدم بود که طول و عرض حیاط را سر و ته میکردم. کلافه و بیشتر از آن پریشان بودم. به هیچوجه حس خوبی به قرار بعد از ظهر نداشتم. گرچه هنوز هم ته دلم شک داشتم امروز روزی باشد که مجبور باشم برای بار دوم و اینبار خودخواستهتر از قبل سیروان را ببینم، اما همان درصد کم هم آشفتهام میکرد. با ...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 35
ساعت را برای چندمین بار روی مچم تنظیم کردم و به صفحهی گوشی که در حال زنگ خوردن بود، نگاه انداختم. باز هم کوهیار بود. پوفی کشیدم و کلافه از استرسی که باعث شده بود، یک بند ساعت ساده را نتوانم ببندم، همزمان با برداشتن گوشی، نغمه را صدا کردم و بعد توی گوشی لب زدم: -دارم میام کوهیار، دو دقیقه فقط! -ر...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 36
کوتاه نگاهش به سمتم چرخید و بعد حین خیره شدن به رو به رو لب زد: -ممنون! موضوع دم دستی و بیموردی برای بحث بود اما دلم میخواست برای چند دقیقه هم که شده به روی خودم و او نیاورم که به کجا میرفتیم. برای همین ادامه دادم: -درست مثل ماشین قبلیته، یه تنوع میدادی خب! باز هم به سمتم نگاه کرد. -متاسفانه...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 37
حتما خودش بهتر از هر کسی میدانست که حضورش در زندگی من مخصوصا در گذشته و در آن روزهای سیاه، چه نقش تاثیرگزاری داشت. همان روزهایی که من انگار به کسی محکمتر از خودم نیاز داشتم تا راه را برایم روشن کند. نقشی که ماهبانو و کوهیار خواسته و ناخواسته هر کدام نیمی از آن را برعهده گرفته بودند. حتی اگر خو...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 38
همه چیز مثل یک پردهی نمایش به وضوح پیش چشمم رژه میرفت. باز هم صدای هلهلهی دیوانهوار وجیهه از حیاط میآمد و در کنارش صوت زمخت عاقدی که زوجت موکلتی .... را برای بار دوم تکرار میکرد. برخلاف شب قبل و آن حنابندان کذایی تعداد کسانی که حضور داشتند به ده نفر هم نمیرسید. تنها چند زن همسایه که شاید ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 39
جو اتاق به خاطر سکوت من و خطبهای که برای بار چهارم هم بیجواب مانده بود، بهم ریخته بود و صدای پچپچ زنهای همسایه به وضوح قابل شنیدن بود. جوریکه حتی جهان هم با تمام منگیاش سر جایش نیمخیز شد و نگاهی به من انداخت. اما تحت تاثیر موادی که از صبح، بیخیالِ سرنوشت من با آن بزمی برای خودش به پا کرده ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 40
اقتدار و جدیت از نگاهش میبارید. به محض دیدنم با همان جدیت به سمتم قدم برداشت. با دیدنش، درون سرم هزاران سوال بیجواب میچرخید انگار، اما قبل از آنکه فرصتی برای پرسیدن پیدا کنم و او حرفی برای حل معمای حضورش بزند، جهان با لحنی کشدار به حرف آمد: -به به عمه خانمِ خودم! اگه میدونستم افتخار میدی خو...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
