کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت چهل و پنجم :
لیوان نیمخوردهی دمنوش را لبهی جانپناه تراس گذاشتم. تازه ماه اول تابستان بود اما گرمای روز کاملا به شب هم رسیده بود و اگر محض آرام کردن آن سرد درد بدپیله نبود، همان چند جرعهی دمنوش تلخی که طبق معمول دستساز نغمه بود، به خاطر گرما از گلویم پایین نمیرفت!
با خستگی به همان لبهی تراس تکیه دادم. دیدار امروزم با فائزه و حرفهایی که شنیده بودم، مثل یک کوه روی دوشم سنگینی میکرد. حر
لطفا صبر کنید...

شادان
0همیشه این حاجی خیر ها این مدلی درمیان..