پارت چهل و پنجم :

لیوان نیم‌خورده‌ی دمنوش را لبه‌ی جان‌پناه تراس گذاشتم. تازه ماه اول تابستان بود اما گرمای روز کاملا به شب هم رسیده بود و اگر محض آرام کردن آن سرد درد بدپیله نبود، همان چند جرعه‌ی دمنوش تلخی که طبق معمول دست‌ساز نغمه بود، به خاطر گرما از گلویم پایین نمی‌رفت!
با خستگی به همان لبه‌ی تراس تکیه دادم. دیدار امروزم با فائزه و حرفهایی که شنیده بودم، مثل یک کوه روی دوشم سنگینی می‌کرد. حر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    همیشه این حاجی خیر ها این مدلی درمیان..

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️