پارت پنجاه :

چنگال را ناخودآگاه بیشتر از هر زمان دیگری میان انگشتانم فشردم. محتویات بشقابم بدون آنکه چیزی از حجم آن کم شده باشد، به شکل نافرمی بهم ریخته شده بود و از آنچه بودم بی‌میل‌ترم می‌کرد!
-چرا چیزی نمی‌خوری؟
با صدای نغمه دست از هم زدن غذای پیش رویم برداشتم و نگاهم بالا آمد. رو به نگاه کلافه‌ام سری به نشانه‌ی استفهام تکان داد و دوباره پرسید:
-غذاتو از ریخت انداختی، چرا نمی‌خوری پسØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    دم کوهیار گرم که اینقد احساسی و جوگیرانه به قضیه نگاه نمیکنه .. اگه نبود که رها همون اول خودشو بدبخت میکرد..

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️