کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت پنجاه :
چنگال را ناخودآگاه بیشتر از هر زمان دیگری میان انگشتانم فشردم. محتویات بشقابم بدون آنکه چیزی از حجم آن کم شده باشد، به شکل نافرمی بهم ریخته شده بود و از آنچه بودم بیمیلترم میکرد!
-چرا چیزی نمیخوری؟
با صدای نغمه دست از هم زدن غذای پیش رویم برداشتم و نگاهم بالا آمد. رو به نگاه کلافهام سری به نشانهی استفهام تکان داد و دوباره پرسید:
-غذاتو از ریخت انداختی، چرا نمیخوری پسØ
لطفا صبر کنید...

شادان
0دم کوهیار گرم که اینقد احساسی و جوگیرانه به قضیه نگاه نمیکنه .. اگه نبود که رها همون اول خودشو بدبخت میکرد..