کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت پنجاه و چهارم :
برای جواب دادن به او مکث کردم. حق داشت سرزنشم کند و این را خودم بهتر از او یا هر کس دیگری میدانستم اما هیچ کس به پیشینهای که به این تصمیم وادارم میکرد، توجهی نمیکرد! وجدانم بیخ گلویم را چسبیده بود و در قبال فداکاری فائزه و خطری که آن روز به خاطر من به جان خرید، نمیتوانستم دست کمکش را پس بزنم.
ناخودآگاه گلویم از بغضی ناخواسته سفت شده بود. کاش گذشته دست از سرم برمیداشت. کاش ف
لطفا صبر کنید...