پارت سی و دوم :

نگاهش مستقیم چشمهایم را ‌کاوید، شاید می‌خواست مطمئن شود چیزی که روی زبانم آمده چقدر با دلم هماهنگ است!
مکثش کوتاه بود و بعد با طمانینه به عقب تکیه داد و با همان جدیت گفت:
-ولی متاسفانه باید ببینیش دوباره!
اخم‌هایم در آنی بهم گره خورد. علت اصرار کوهیار و گیر دادنش به این موضوع را ابدا متوجه نمی‌شدم!
-منظورت چیه؟
بازدمش را محکم بیرون فرستاد و سری تکان داد.
-باید بفهمیم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای از کی رمان معمایی نخونده بودم ..🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان

    امیدوارم به دلت بشینه عزیزم 😊

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    من ولی یکم گیج شدم این کارته و نوشته های زیر برف پاگ گن کار یکی غیر از سیروانه اره؟

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    عجب همه چی بهم گره خورد 🤔🤔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️