پارت سی و چهارم :

شاید برای بار صدم بود که طول و عرض حیاط را سر و ته می‌کردم. کلافه و بیشتر از آن پریشان بودم. به هیچ‌وجه حس خوبی به قرار بعد از ظهر نداشتم. گرچه هنوز هم ته دلم شک داشتم امروز روزی باشد که مجبور باشم برای بار دوم و اینبار خودخواسته‌تر از قبل سیروان را ببینم، اما همان درصد کم هم آشفته‌ام می‌کرد.
با کلافگی ایستادم و شقیقه‌هایم را با هر دو دست چسبیدم. حالا تنها گذشته‌ی نسبتا مشترکمان نبوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    دلم خواست نغمه رو بغل کنم واقعا 🥰

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    کلا از غذایی که مزه شیرینی بده بدم میاد به شدت..

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    من به شدت از حلیم با شکر بدم میاد 🤐🤐

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️