پارت سی :

نگاهش توجیه نشده بود و این رو میشد از مکث طولانی نگاهش روی صورتم فهمید اما با این حال دست از سوال پرسیدن برداشت. بعد از مکثی کوتاه رو به نگاه بی‌حسم نفسش را فوت کرد و سر تکان داد.
- خیلی خب نمی‌خواد با مرورش باز خودتو درگیر کنی... بیا بریم یه چیزی بخور، یکم سوپ پختم.
لبخند محوی به صورت دوست‌داشتنی‌اش زدم. ذات مهربانش عجیب شاخصه‌ی وجودش بود. آرام از کنارم رد شد و به سمت آشپزخانه رفت. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    از دست این موتور سوارا که فقط سرعت رفتن رو بلدن

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    کوهیار چه خودشو خوب رسوند..🥰 وگرنه که رها الان اینجا نبود ..

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️