کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت سی :
نگاهش توجیه نشده بود و این رو میشد از مکث طولانی نگاهش روی صورتم فهمید اما با این حال دست از سوال پرسیدن برداشت. بعد از مکثی کوتاه رو به نگاه بیحسم نفسش را فوت کرد و سر تکان داد.
- خیلی خب نمیخواد با مرورش باز خودتو درگیر کنی... بیا بریم یه چیزی بخور، یکم سوپ پختم.
لبخند محوی به صورت دوستداشتنیاش زدم. ذات مهربانش عجیب شاخصهی وجودش بود. آرام از کنارم رد شد و به سمت آشپزخانه رفت. Ø
لطفا صبر کنید...

شادان
0از دست این موتور سوارا که فقط سرعت رفتن رو بلدن