پارت سی و هشتم :

همه چیز مثل یک پرده‌ی نمایش به وضوح پیش چشمم رژه می‌رفت. باز هم صدای هلهله‌ی دیوانه‌وار وجیهه از حیاط می‌آمد و در کنارش صوت زمخت عاقدی که زوجت موکلتی .... را برای بار دوم تکرار می‌کرد.
برخلاف شب قبل و آن حنابندان کذایی تعداد کسانی که حضور داشتند به ده نفر هم نمی‌رسید. تنها چند زن همسایه که شاید از سر کنجکاوی به تماشا ایستاده بودند و جهان که گوشه‌ی اتاق، بی‌تفاوت به سرنوشت شومی که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    فائزه چیکار کرده یعنی..؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️