کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت بیست و یک :
به لبهی جانپناه تراس تکیه دادم و نگاهم را به آسمان ابری بالای سرم رساندم. یک روزی رو به همین آسمان از ته دل خدا را صدا زده بودم. در اوج ناامیدی، در اوج بیکسی، درست وسط تاریکترین برههی زندگیام.... من صدا زدم و او با خداییاش صدایم را شنیده بود. تا آخر عمر شکرگزارش بودم که شنیده بود و به معجزهآساترین حالت ممکن جواب نالهی از ته دلم را داده بود....
امروز اگر چه ناخواسته در حضور کو
لطفا صبر کنید...
