پارت بیست و یک :

به لبه‌ی جان‌پناه تراس تکیه دادم و نگاهم را به آسمان ابری بالای سرم رساندم. یک روزی رو به همین آسمان از ته دل خدا را صدا زده بودم. در اوج ناامیدی، در اوج بی‌کسی، درست وسط تاریک‌ترین برهه‌ی زندگی‌ام.... من صدا زدم و او با خدایی‌اش صدایم را شنیده بود. تا آخر عمر شکرگزارش بودم که شنیده بود و به معجزه‌آساترین حالت ممکن جواب ناله‌ی از ته دلم را داده بود....
امروز اگر چه ناخواسته در حضور کو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️