دوست داشتی؟
رمان مردی می شناسم! اثر راز.س

رمان مردی می شناسم!

  • به قلم راز.س
  • ⏱️۸ ساعت و ۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 80K 👁
  • 197 ❤️
  • 182 💬

خلاصه رمان عاشقانه مردی می شناسم!

مستانه غرقه تو نوجوانیش... مثل تمام دخترهای کره ی خاکی مرد برای اون یعنی پدرقهرمانش. و چه بهتر که مردی رو انتخاب کنه که شباهت زیادی به پدرش داره و میتونه مثل پدرش قهرمان باشه و در عین حال مرد زندگیش.

قسمتی از متن رمان مردی می شناسم!

طاهر فاصله گرفت. نگاهش را به مستانه دوخت و گفت: همیشه همینقدر آرومی؟
مستانه با خشم نگاهش کرد. این مرد نرسیده بازی اش می داد. لب ورچید: نه.
طاهر نزدیکش شد: بیا که کلی برات هدیه آوردم. البته فکر کنم یه سریش دیگه به دردت نخوره. چون همون موقع ها که رفته بودم خریدم.
سعی کرد لبخندی به لب بیاورد: مرسی عمو...
طاهر با ذوق به سمت وَلی برگشت: وای وَلی عمو...!
به سمت مستانه برگشت و ادامه داد: وروجک تو کِی اینقدر بزرگ شدی که بمن بگی عمو...
دستانش را با کمی فاصله روبروی هم گرفت: همش همینقدر بودیا... وقتی میرفتم فقط پنج سالت بود.
از اینکه طاهر مدام کودکی اش را یادآوری میکرد ناراحت بود. نگاهی به اطراف انداخت. نگاهش روی پسر جوانی که آنها را تماشا میکرد ثابت ماند. وای... کافی بود همین پسر جوان بشنود که این مرد روبرویش از او با چه کلماتی یاد میکند. با نیشخندی گفت: بهتره بریم.
از گوشه ی چشم پسر جوان را برانداز کرد. پسرجوان نگاهش می کرد. وَلی هم از این جمله ی مستانه استقبال کرد: آره طاهر بهتره بریم.
طاهر به عقب برگشت. چرخی را که رها کرده بود به دست گرفت: بریم. اول وسایلم و بزارم هتل بعدش میتونیم در مورد اینکه چقدر دلم برای این شهر تنگ شده صحبت کنیم. دلم میخواد امروز کلا بچرخم.
دلتنگ این شهر بود؟ پوزخندی زد. این شهر دلتنگی نداشت. او در بهترین جای دنیا زندگی میکرد. چرا باید دلتنگ این شهر می بود؟ شراره عید را به دبی رفته بود. عکسهایی که شراره آورده بود باعث شده بود آرزو کند کاش او هم بتواند یک روز به آنجا برود. به نظرش دبی خیلی زیباتر از تهران بود. کاش می شد به جای چرخیدن با آنها به دیدار دوست پسر جدید فرشته برود.
گوشی اش را از جیب بیرون کشید. ساعت نه صبح بود. در حال حاضر هم شراره هم فرشته خواب می بودند. روی صندلی عقب ماشین نشست و چشم بست. صدای ذوق زده ی طاهر که از هر چیزی تعریف میکرد و از پرواز طولانی اما پر هیجانش می گفت اجازه نداد تا رسیدن به هتل بخوابد.
طاهر پیشنهاد داد صبحانه را در هتل بخورند. پشت سر وَلی و طاهر از پله های سفید رنگ هتل بالا رفت.
وَلی همراه طاهر برای گرفتن اتاق رفت. با راهنمایی های هر دو روی مبلمان لابی نشست. با ورود آنها به آسانسور چشم بست و سر به پشتی مبل تکیه داد. چشمانش خواب را می طلبید. به طاهر تازه از راه رسیده فحش داد و چشم باز کرد و با اخم به گارسونی که بالای سرش ایستاده بود خیره شد. گارسون در مورد سفارشش می پرسید. دوست داشت بر سر مرد جوان فریاد بزند... این وقت صبح زمان سفارش گرفتن است؟ اما...
نگاه دزدید و گفت: منتظر میمونم.
مرد جوان گفت: اگه مشکلی...
لابد فکر کرده بود از بیکاری در اینجا نشسته است. با ابروان پیچیده در هم به مرد خیره شد: منتظر میمونم پدرم بیان...
پدرم را کشید و غلیظ تلفظ کرد. در همین زمان دستی روی شانه اش نشست. برگشت و طاهری که با لبخند تماشایش میکرد را بالای سر دید. طاهر دور زد و در حال نشستن رو به مرد جوان گفت: ما هنوز صبحانه نخوردیم. منوی صبحانه تا چه ساعتیه؟
مرد توضیح داد زمان رسمی سرو صبحانه هتل تمام شده است.
طاهر نگاهش را به صورت شاداب و سرزنده دختر بچه مقابلش دوخت: میخوای یه چیزی بخوریم؟ یا ترجیح میدی بریم جای دیگه؟
وَلی در اینجور مواقع کم پیش می آمد نظرش را بپرسد. همیشه تصمیم می گرفت و او هم پیروی میکرد. شانه بالا انداخت و طاهر رو به گارسون گفت: ممنون. چیزی لازم نداریم شما میتونید برید...
با دور شدن گارسون نگاهش را از مرد جوان گرفت: بابام کو؟
طاهر تکیه زد. پا روی پا انداخت: داشت با تلفن حرف می زد. میخواست مرخصی بگیره.
پاهایش را کنار هم چفت کرد و به آل استارهای قرمزش خیره شد: مگه مرخصی نداشت؟
طاهر با همان لبخند روی صورتش گفت: نه... قرار نبود امروز بیام... یک دفعه ای شد.
جمله ی طاهر که به پایان رسید نگاهش را از پاهایش گرفت و به سمت طاهر کشید. منتظر بود او توضیحات بیشتری دهد. مثلا در مورد دلیل آمدنش به ایران... دلیل بازگشتش... و دلیل حضورش...
دوست داشت توضیحات بیشتر از او بخواهد اما آیا فکر نمی کرد او دختر پرویی است؟ ترجیح داد به جای این کلمات سکوت کند. سرش را با جدیت به زیر انداخت. طاهر بود که گفت: همیشه دیر وقت میخوابی؟
لب ورچید. بی حال گفت: تابستونه...
طاهر به خنده افتاد: آره درسته. تابستونه و عشق و حالش. نمیخواستم به این زودی مجبورت کنم بیای فرودگاه. من فقط از وَلی خواستم بیارتت ببینم. همیشه عکسات و واسم می فرسته اما دیدنت از نزدیک برام جالب تر بود. تو مثل دختر خودمی... من تموم بچگیت پیشت بودم. یادت میاد؟
باز هم کودکی اش یادآوری شده بود. این مرد چه اصراری به یادآوری کودکی اش داشت. لبخند مسخره ای به لب آورد: نه...
-:وقتی چهارسالت بود گم شده بودی. لیلا که زنگ زد گم شدی خودمون و رسوندیم. وقتی پیدات کردیم به لیلا که میخواست دعوات کنه گفتی کجا رفته بودی؟ چرا گم شده بودی؟ با تموم بچگیت نمیخواستی قبول کنی تو گم شده بودی نه لیلا...
کاش از گذشته ها بر زبان نمی آورد. بغض کرد...
کاش باز هم لیلا بود. قسم میخورد هرگز کلمه ای بر زبان نمی آورد. کاش مادرش بود تا داغ بی مادری را احساس نکند. کاش لیلا بود تا باز هم گم شود او به دنبالش باشد.
وَلی کنار طاهر نشست و به صورت غمزده مستانه خیره شد: چی شده مستانه؟
سر برداشت. به پدرش نگاه کرد. مطمئنا هیچکس به اندازه پدرش تلخ زندگی نمی کرد. لبخند زد. نمی توانست نسبت به پدرش سخت باشد.
طاهر متعجب نگاهش کرد. ناراحت بود؟ بخاطر یادآوری خاطرات کودکی اش! درک نمیکرد. این دخترک مقابلش را درک نمی کرد.
وَلی با هیجان گفت: خب قراره چیکار کنیم؟
طاهر نگاه کنجکاوش را از مستانه گرفت: بریم صبحونه بخوریم. تا ببینیم بعد چی میشه.
وَلی بلند شد. خود را به وَلی رساند و گوشه ی کتش را گرفت و کشید: بابا...
وَلی به سمتش برگشت و ایستاد. طاهر متعجب و دست به جیب نگاهشان کرد.
به حرف آمد: من میخوام برم خونه.
نگاه متعجب وَلی به سمت طاهر رفت و برگشت: چرا؟ نمیخوای صبحونه بخوری؟
-:عصری میخوام فرشته و شراره رو ببینم. میخوام...
وَلی بین جمله اش آمد: صبحونه بخوریم بعد می رسونمت خونه.
سوار ماشین شدند. پشت سر طاهر روی صندلی نشست. طاهر توضیح می داد، هیچوقت فکر نمیکرده است که چنین دلتنگ ایران باشد. تمام ساعتی که در فرودگاه انتظار پرواز را کشیده بود. تمام لحظاتی که در هواپیما بوده است به اندازه چندین سال گذشته است. تمام دو ساعت و نیم زمان پرواز به اندازه تمام دوازده سال گذشته کش آمده است. از دلتنگی که هرگز احساس نکرده بود.
مستانه تمام مدت با بی حوصلگی به تمام ذوق و شوق طاهر گوش سپرد. درک گفته های طاهر برایش سخت بود. هیچ درکی از این کلمات نداشت. در نظرش طاهر وقتی در دبی زندگی میکرد خوشبخت بوده است چرا باید دلتنگ تهران باشد؟
صبحانه را در یکی از رستوران های مورد تایید وَلی صرف کردند. تمام مدت کنار آنها نشست و سکوت کرد. طاهر در مورد صحبت هایشان نظرش را می پرسید و او کوتاه جواب می داد. چندان تمایلی برای صحبت نداشت. حرفی هم برای گفتن نداشت.
وَلی بی حوصلگی اش را دید و او را به خانه رساند. طاهر با هیجان از او خداحافظی کرد و تاکید کرد دوست دارد بیشتر ببیندش.
وقتی روبروی شراره و فرشته نشست و از عموی تازه از راه رسیده گفت نمی توانست واکنش هایشان را با افکارش مقایسه کند. به نظر شراره طاهر می توانست عموی فوق العاده ای باشد که می شود با او خوش گذراند و در نظر فرشته طاهر... می توانست مرد فوق العاده ای باشد اگر کمی سن و سالش کمتر می بود.
فرشته با هیجان گفت: چه شکلیه؟ عکس ازش نداری؟
شانه بالا انداخت. متفکر به فرشته نگاه کرد. عکسی از طاهر نداشت. طاهر گفته بود از او عکس دارد. لب ورچید: نه ندارم.
-:وای خوشتیپه مستان؟
شراره به بازوی فرشته کوبید: چهل سالشه. مرد چهل ساله خوش تیپ میشه؟
مستانه اندیشید در نظرش طاهر خوش تیپ بود. لبخند زد: خوش تیپه.
فرشته خود را روی صندلی انداخت: واقعا چهل سالشه؟
با سر تایید کرد: چهل و یک، دو باید باشه. همسن بابامه.
فرشته با غصه گفت: کاش می شد ببینمش.
شراره با اخم گفت: بیخیال... از دوست پسر جدیدت بگو چطوریاست؟
فرشته با ذوق راست روی صندلی نشست: وای خیلی عالیه. اصلا بهترینه. اونقد مهربونه...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مردی می شناسم!
  • ...

    0

    حتما پیشنهاد خوندنش رو به اطرافیانم که رمان خون هستن میدم.

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    0

    رمان خوبی بود اما اختلاف سنی بسیار زیادی داشتن

    ۲ ماه پیش
  • Mim

    2

    من خیلی قلم نویسنده رو دوست داشتم. لطفا اگه رمانی با این موضوع و حال و هوا سراغ دارید معرفی کنید🥰

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود ارزش خوندن داره فقط یه مشکلی که داشت این بود که تو نوشته ها غرق نمیشدی نمیتونستی خودتو بزاری جای اون باهش گریه کنی یا صحنه های احساسی شون یکم گنگ نوشته بود یه قسمت هایی پرش داشت ودر آخر این که باباهه خیلی به نظرم خنگ بود همه فهمیدن اینا بهم حس دارن جز باباش

    ۲ ماه پیش
  • ترمه

    0

    رمان خوبی بود فقط کاش اختلاف سنیشون کمتر بود ..زیادی تفاوت سنی داشتن .و آخر رمان زود تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • Amene

    2

    قلمش خلی خوب بود کاشکی پایانشو ساده تموم نمیکرد یکم بیشتر روش کار می کرد

    ۳ ماه پیش
  • هلن

    1

    قلم فوق العاده ای داشتید..دست مریزاد

    ۳ ماه پیش
  • باران

    0

    خیلی عالی بود ولی متأسفانه بی مقدمه تموم شد انتظار این پایان با اون قلم زیبا رو نداشتم حسابی غافلگیر شدم

    ۴ ماه پیش
  • نور

    1

    خوب بود و لذت بردم میتونست جلد دوم هم داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • فریده

    1

    رمان خیلی زیبایی بود امیدوارم عشق همه ی عاشقا به این پاکی باشه

    ۴ ماه پیش
  • لیلی

    2

    فقط میتونم بگم عاااااالی بود، کاش بشه عاشقانه هارو جدی گرفت، طاهر تو سنی بود که عاشقانه واقعی رو درک کرد، کاش بیشتر بعداز دبی به عاشقانه هاشون میپرداختین، قلمتون مانا

    ۵ ماه پیش
  • Elham1356

    2

    فوق العاده زیبا بود همیشه ارزو داشتم با کسی چند سال بزرگتر از خودم با شرایط عالی ازدواج کنم ،واییی عاشق رمان شدم قلمت وانا

    ۸ ماه پیش
  • تنها و سرد اشک بریز

    3

    عشق سن و سال نمیشناسه حد و مرز توی عشق هیج تعریفی نداره اون قدر قلمتون شیوا و واقعی بود که با هر قسمتی از اون واقعیت در ذهنم به تصویر کشیده شد ممنونم ازتون انشاالله همیشه موفق باشید.

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه

    3

    عالی من جذبش شدم یک شبه خوندم آقا من طاهر میخوااااام داریم ازین مرداااا واقعا... نویسنده قلمت مانا

    ۱۲ ماه پیش
  • Rosha

    1

    زیبا و خیلی خیلی نزدیک به واقعیت انگار که فقط روا شده بود

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!