خشاب، روایتِ قصه‌ی ویرانگری است که خود محصولِ زندگی‌ای سوخته حبسِ شراره‌های آتش بود. قلمِ تقدیر برای او چنین نگاشت که طیِ پانزده سال از نابود شده‌ای ویرانه تبدیل به هیولایی نابودگر شده و حال... خود قلم به دست گرفته و بر هر ورقی از دفترِ سرنوشتش قصه‌ی دیگری را می‌نوشت و پایانش را هم خود تعیین می‌کرد! از آدمک‌های وصل شده به قصه‌ی تلخش گلوله‌هایی را می‌ساخت و در آخر هرکدامشان را سوی میدانِ جنگی شلیک می‌کرد که بی‌گناه یا گناهکار محکوم به نابود کردنِ دیگری بودند اگر می‌خواستند زنده بمانند! آدمک‌های روایتِ او هرکدام داستانی جدا داشتند... عالمی جدا، بر خاکستری متفاوت از دیگری هم زانو زده بودند. کسی در پیِ معشوق بود، دیگری خون‌خواهِ پدر، زنی برخاسته از خاکسترِ انتقام، مردی به دنبالِ بستنِ پرونده‌ی پانزده ساله‌ی خشاب... پیروزِ میدان کدام یک بود؟ تعیین شده اینکه هرکس راهِ بقای خود را در خاکِ خونینِ این ورطه‌ی جنگ‌زده پیدا می‌کرد از خوش ساختنِ پایانش ملالی نبود؛ اگر کسی هم پیدا می‌شد که راه و شیوه‌ی بقا را در جهانِ خونینِ او آموخته باشد...!

ژانر : پلیسی، عاشقانه، جنایی، تراژدی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۲۳ ساعت و ۵۸ دقیقه ۵۹ ثانیه

نویسنده : معصومه ابدالی

ژانر : #عاشقانه #تراژدی #پلیسی #جنایی

خلاصه :

خشاب، باندِ مخوفی که نامش رعشه به اندام‌ها می‌اندازد، این بار واردِ مرحله‌ی جدیدی شده که قصه‌اش را به گونه‌ای رقم زده که نباید! باز شدنِ پای اشخاصی که به طرز عجیبی اشتباه؛ اما درست قدم در وادیِ خشاب نهاده‌اند، قصه را پیچیده‌تر می‌کند و حال در این نبردِ تو در تو، با آزاد شدنِ هر گلوله از خشاب چه کسانی هدف قرار خواهند گرفت؟

خلاصه‌ی بخش اول (پیشواز)

خشاب، باندِ مخوفی که نامش رعشه به اندام‌ها می‌اندازد، این بار واردِ مرحله‌ی جدیدی شده که قصه‌اش را به گونه‌ای رقم زده که نباید! باز شدنِ پای اشخاصی که به طرز عجیبی اشتباه؛ اما درست قدم در وادیِ خشاب نهاده‌اند، قصه را پیچیده‌تر می‌کند و حال در این نبردِ تو در تو، با آزاد شدنِ هر گلوله از خشاب چه کسانی هدف قرار خواهند گرفت؟

خلاصه‌ی بخش دوم (دومینو)

درحالی که انگار با ورودِ افرادِ مهمِ خشاب به داستان، همه چیز به تازگی درحالِ شکل‌گیری و نظم گرفتن است و از طرفی با پشتِ هم جای‌گیریِ اشخاص دومینوی خشاب رو به تکمیلی است؛ جرقه‌ای با یک میهمانی زده می‌شود که همه چیز را بر هم می‌ریزد و بارِ دیگر همه را متفرق می‌کند! این میان که یلدا دستِ همکاریِ خشاب و خسرو را گرفته، داستانِ پرونده‌ای دیگر هم مجزا، بخشی از روایت را درگیر می‌کند!

خلاصه‌ی بخش سوم (اولتیماتوم)

ماجرای قتلِ مجهول بازتر می‌شود؛ اما در این بین ربوده شدنِ صدف گره‌ی دیگری روی گره‌های قبلی می‌افزاید و از طرفی سرنوشتِ پروای فراری طوری دگرگون می‌شود که هیچ گاه حتی تصورِ رسیدن به چنین نقطه‌ای را هم در زندگی‌اش نمی‌کرد! حقیقتی برای کاوه افشا می‌شود و مسیرِ پرونده‌ی بسته نشدنیِ خشاب را به سمتی دیگر هدایت می‌کند! در این هزارتوی تشکیل شده، مثلثی از سه جنایتکار که دخل و تصرفِ عجیبی هرکدام به نوبه‌ی خود در زندگیِ دیگری دارند، به وجود می‌آید و باید دید... پلیس می‌تواند گام‌های عقب افتاده‌اش برای دستگیریِ هرسه را دوباره رو به جلو بردارد یا نه!

خلاصه‌ی بخش آخر (ویرانگر)

ویرانگر، پایانی برای خشاب! درست یک ماه گذشته از اتفاقاتِ پیش آمده، تمامِ گلوله‌های خشاب را در گوشه‌ای از این روایت پراکنده ساخته بود که لازمه‌ی زنجیر شدنِ دوباره‌ی هر یک به دیگری، وجودِ مردی بود که خواسته یا ناخواسته همه را در یک صف قرار می‌داد و برای زندگیِ هرکدام از پنج ویرانگر رونمایی می‌کرد! حال که رازها برملا شده، زخم‌هایی نشانده و دردی برای هرکس زنده شده بود، بهترین موقعیت بود برای انتقام از کسی که خالقِ این بازیِ خشاب بود! انتقامی که هیچکس از پایانش خبری نداشت!

مقدمه:

قواعدِ بازی را فراموش و ثانیه‌ای از نظرش گذر کرد که او ندیده و نمی‌شنید، پس مسیرِ خودش را در پیش گرفت و قدم به دنیایی نهاد که از نظرِ خشاب، واهی به نظر می‌رسید!

او پا به رهِ خطر گذاشته بود! اگر عشق برایش پشتوانه‌ای گرم بود، روبه‌رویش سرمایی استخوان سوز، به انتظار نشسته بود تا در آنی، شیرینیِ شروعِ دوباره‌اش را پاک سازد...

و قصه از جایی اوج گرفت که وادار شد دستِ خالی پا در میدانِ نبردی بگذارد که خودش هم می‌دانست پیروزی ندارد!

بخش اول، پیشواز

انگشتانش به دورِ سنگ، شُل شدند و با وحشتی که از چشمانِ گشاد شده و رنگِ پریده‌اش، هویدا بود، سنگ را به روی زمین رها ساخت که در ناهمواری و بخشِ کوچک و گودال مانندی در زمین که آب به داخلش جمع شده بود، افتاد. نگاهی به قامت و هیبتِ ورزیده‌ی مردی که با ضربه‌ی وارده به سرش، روی زمین افتاده بود، انداخت که زیرِ بارانِ پاییزی و شبانگاهی، چشم بسته و قطراتِ ریز و درشتِ باران، تمامِ جانش را خیس کرده بودند.

مژه‌های بلند و نمناکش، به سختی باز و بسته می‌شدند و نفس در سینه‌اش حبس شده بود. خیره به جسمِ بی‌حرکتِ روی زمین که نقشِ مردی را به دوش می‌کشید، گامی رو به عقب برداشت و لرزی که به خاطرِ سرمای هوا و از سوی دیگر خیس شدنش به واسطه‌ی آن دانه‌های اشکِ آسمان و اضطرابی لانه کرده در مغز و قلبش، به وجودش رسیده بود را سعی کرد نادیده بگیرد.

آبِ دهانی با وحشت، فرو داده و دستانش را روی صورتش تا گوش‌هایش کشید و نفس زنان و با صدایی مرتعش، خیره به چشمانِ بسته‌ی او لب از لب گشود:

من... من چیکار کردم؟-

دستانش را بالاتر برد که به شالِ آبی رنگ و موهای خیسش رسید و بی‌قرار، میانشان دست کشید.

من چیکار کردم؟ -

صدایی از آن طرف شنید که فریاد مانند، نامش را ادا می‌کرد:

طلوع!-

سر چرخاند و نگاهش به دو تیله‌ی قهوه‌ای رنگی که میانِ باران، از لای چاکی با قطرِ چند سانتی متری، پیدا بودند، گره خورد. نگاه چرخانده و دوباره به جسمِ بی‌جانِ روی زمین خیره ماند. قلبش تپش‌هایی را داشت که دیوانه‌ای در بندِ دارالمجانین هم اینگونه قصدِ رهاندنِ خویش از بند را نداشت!

دستانی که شانه‌هایش را اسیر کردند، ناچارا، مجبور شد دوباره مسیرِ نگاهش را عوض کند. با دیدنِ او، گویی شخصی به قلبش چنگ زده و قصدِ زخمی کردنش را داشت که با بغضی در گلو مانده، خیره به دیدگانِ او، گفت:

- من...

چشم بست و مقصودِ طلوع را از سخنی که می‌خواست به زبان بیاورد، فهمید؛ اما آن دم، آن نقطه می‌توانست خطرناک ترین جایی باشد که در آن مستقر بودند. نه تنها خودش، طلوع بیشتر در آتشِ خطر می‌سوخت.

- باید زودتر از اینجا بریم طلوع!

طلوع شوکه، او را نگریست و همان دم، رعد و برقی با صدایی مهیب، از تنِ خسته‌ی آسمان به بیرون گریخت و برای ثانیه‌ای، دیدشان را به یکدیگر، روشن‌تر نمود. از آنجا می‌رفتند؟ مردی که روی زمین افتاده و میانِ مرگ و زندگی معلق بود، چه می‌شد؟ چگونه می‌توانست تا این حد، راحت از رفتن آن هم در آن موقعیت، سخن بگوید؟

- چی داری میگی؟ شاید هنوز زنده باشه... اصلا...

حرفش با دیدنِ چشمانِ مشکوک و نگرانِ او که اطرافشان، در گردش بود، نیمه تمام ماند و تنها زمزمه‌ی آرامی از سمتش، در گوش‌هایش نواخته شد:

- کارِ ما اینجا تمومه، بیشتر بمونیم بدتر میشه!

طلوع متعجب و ترسیده، گفت:

- چی داری میگی تو؟ چرا بدتر میشه؟

چشم بست و تنها لب زد:

- چون این وضعیت دقیقا همون کابوسِ همیشگیِ منه!

«دو هفته قبل»

با پاهایی ناتوان که هر از گاهی او را تا به زمین افتادن، راهی می‌کردند، به سختی خود را از بیمارستان بیرون کشید. حس می‌کرد تمامِ محیطِ پیرامونش، دورِ سرش می‌چرخیدند و به واسطه‌ی همان سرگیجه‌ی بی‌وقتی که سرچشمه گرفته از اضطراب و حالِ بدش بود، نمی‌توانست خوب و واضح، روبه‌رو را ببیند!

پس از کمی جلو رفتنش، پاهایش کم آوردند و روی اولین پله‌ی سفید رنگِ جلوی بیمارستان که به مسیرِ حیاطش منتهی می‌شد، نشست و با گوش‌هایی که درحالِ سوت کشیدن بودند و صداها را کم و گنگ به گوشش می‌رساندند، خیره به روبه‌رو و منظره‌ی پُر از انسانی که هرکدام سازِ مصیبتِ خویش را می‌زدند، ماند.

با جای گرفتنِ فردی کنارش که قطع به یقین، کاوه بود، دستش را به صورتش کشید و بغض لجوجش را در گلو خفه ساخت تا ناغافل، چه خودش و چه دیگری، بانیِ شکستنش نشوند! او قرار نبود خود را ببازد و به این سادگی‌ها ناامید شود.

- طلوع! ببینمت!

اشک که از پسِ بغضِ سنگین شده‌اش گریخته و هجومِ سرتاسری به چشمانش را آغاز کرده بود، مژه‌هایش را نمناک کرده و راهِ بینی‌اش را بسته بود که به بالا کشیدنش روی آورده و دستش را از صورتش کشید. چشم چرخاند و نگاهش را به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ کاوه که با تمامِ غم و نگرانی نگاهش می‌کردند، داد.

دورِ چشمانش هاله‌ای متشکل از چند رگه‌ی خونین کشیده شده بود که گویی مردمک‌های خاکستری‌اش را قاب گرفته بودند. آب دهانش را فرو داد و سعی کرد بغضش را میانِ همان حل کرده تا راهِ معده‌اش را در پیش بگیرد و با سقوطش، قصدِ صعودی دیگر را از سر بپرانَد.

- من گفتم می‌زنه زیرش!

کاوه کلافه، دستش را بالا آورد و روی شانه‌ی طلوع گذاشت. حینی خودش از خستگی، مرزی تا روانه شدن به سمتِ زمین را نداشت، لبخندی کم جان به صورتش بخشید و قدری امیدواری را افزون به صدای نیمه جانش کرده و لب زد:

- منم گفتم از زیرِ سنگ هم که شده یه قلب براش پیدا می‌کنم!

طلوع چشم بست و با انگشتانِ شست و اشاره‌اش مشغولِ ماساژ دادنِ پیشانی‌اش شده و اکسیژنِ بلعیده شده به ریه‌هایش را به محیطِ اطرافش بازگرداند. دردی در سرش جا خوش کرده بود که او را از هرگونه قوایی برای تفکر و تصمیم گرفتن، عاجز می‌کرد! بس که گشته بود و گشته بود و انتهای تمامِ این گشتن‌ها حاصلی جز تهی بودنِ اعماقشان نیافته بود، خستگی را با بند- بندِ وجودش احساس می‌کرد.

- من که نمی‌فهمم، دکترها بهش گفتن پسرش با زورِ دستگاه زنده‌ست و زنده نیست؛ پس چرا...

پیش از آنکه سخنش به نهایتِ خود برسد، کاوه کمی خودش را به او نزدیک تر کرده و همانطور که به جمعیتِ روان به این طرف و آن طرفِ مقابلش می‌نگریست، ادامه‌ی سخنِ طلوع را از پسِ حرف‌های خودش بیرون کشیده و به زبان آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع همه الان اگه شده واهی، بازم امید دارن! تو خودت به خاطرِ چی داری برای پدرت دنبالِ یه قلب می‌گردی؟ به خاطرِ همون امید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه از نهادِ طلوع برخاست که دلِ کاوه را ریش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حداقل یه آدم رو زنده نگه می‌داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمتِ کاوه برگرداند و مغموم، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه نفسِ عمیقی کشید و برای دلداری دادنش، وجودِ خودش را هم زیر پا گذاشت تا شاید طلوع آرام گیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خودم قلبم رو بکشم بیرون و بدم به بابات خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتِ اشاره‌اش را روی شقیقه‌اش گذاشته و دَوَرانی، حرکت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه چیزهایی میگی توام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه لبخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خودم می‌گردم، از اینجا به بعدش رو بسپار به من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع چشمانش را به سمتِ کاوه چرخاند و حینی که فکر می‌کرد او هم اکنون به دنبال برخاستن و گشتنِ دوباره است، هول کرده، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... نرو... وایسا منم باهات میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطرِ بازگشتِ ناگهانیِ سرش به سوی کاوه، طره‌ای از موهای بلند قهوه‌ای رنگش، بندِ شال را رها کرده و با گریختنشان، مقابلِ چشمانش حمله‌ور شدند که کاوه با دیدنِ این واکنشِ او و این جای گرفتنِ اتفاقیِ موهایش مقابلِ صورتش، آرام خندید و دستش را بالا برد و با سرِ انگشتانِ اشاره‌اش تارهای رقصان به خاطرِ حرکتِ باد را کنار زده و به شالِ خاکستری رنگِ روی سرش هدیه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجله نکن! بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را به زانوانش بند کرده و با قدری فشار، از جایش برخاست. مقابلِ طلوع ایستاده و دستش را به سمتش دراز کرده و پیش چشمانش گرفت که طلوع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دستش را اندکی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلند شو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع با تردید، دستش را بالا آورده و انگشتانش، دستِ کاوه را به چنگ کشیدند و با نیرویی که از وجودِ هردویشان به هم رسیده و باهم مخلوط شده بود، از جای برخاست و پس از نگاهِ کوتاهی که حواله‌ی پشتِ سرش و فضای نسبتاً شلوغِ راهروی بیمارستان کرد، به دنبالِ کاوه و با نیم فاصله‌ای پشتِ سرِ او شروع به گام برداشتن نمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ماشین کاوه رسیدند و خودِ او روی صندلیِ راننده و طلوع هم روی صندلیِ شاگرد، جای گرفتند. پس از روشنِ کردنِ ماشین، حرکت را آغاز کرد و از محیطِ بیمارستان خارج شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع از شیشه‌ی کنارش، به منظره‌ای که مدام و به تندی، از پیشِ دیدگانش گذر می‌کرد، چشم دوخت و با تکیه دادنِ آرنجش به پایینِ شیشه، چانه‌اش را روی دستش گذاشت و متفکر به بیرون خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای بپرسی کجا میریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید و شانه‌ای بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این روزها هیچی جز بابا واسه‌ام مهم نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه لبانش را با زبان تر کرد و سرش را به سمتِ طلوع چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی که واسه منم هیچی جز تو مهم نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه‌ آرنجش به شیشه و سرش به دستش را برداشت و خودش را به پشتیِ مشکی رنگِ صندلی بیشتر فشرد. دست به سینه شده و خیره‌ی روبه‌رو، مقصدی نامشخص را برای دیدن برگزید. با پاهایش کفِ ماشین ضرب گرفت و سعی کرد اضطراب را از وجودش فاصله دهد اما نمی‌دانست که جسمش با چنین تنش‌هایی خو گرفته بود! از شخصیتِ همیشه مضطربِ او، آرامش، خصوصیتی بعید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیرشان عجیب به نظر می‌رسید! نه به خانه‌ی پدری‌اش و نه به خانه‌ی کاوه برخورد می‌کرد و یک راست، راهی جدید را در پیش گرفته بود؛ اما کجا؟ الله اعلم! ابرویی بالا انداخته و نگاهش را به طرفِ کاوه برگرداند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان کجا داریم میریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه خونسرد، لبخندِ غمگینی بر لب نشاند و برای دور زدنِ میدان، فرمان را تا آخر به سمتِ چپ چرخاند. شیشه‌ی تا نیمه پایین آمده‌اش، قطره‌ای سرد و کوچک را از شکافش عبور داد که به آرامی، هم مسیرِ باد شده و روی گونه‌ی کاوه نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با حسِ سردیِ قطره روی پوستِ گرمش، چشمانش را قدری بالا کشید و با آسمانِ خاکستری و ابرهای درهم تنیده‌اش که از زورِ فشار، درحالِ له شدن بودند و تمنای رهاسازی داشتند، روبه‌رو شد. هوای امروز، به طرز شگرفی، بر دل‌هایشان حکمرانی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنبالِ راهِ نجات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدنِ این حرف، گره‌ی دستانِ طلوع شُل و گره‌ی میانِ ابروانِ کشیده و قهوه‌ای رنگش، کور شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راهِ نجات؟ کسی می‌تونه کمک کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دنده را تعویض کرده و همان دم که مجدد، دست به فرمان می‌شد، چشمانش از آیینه‌ی بالا به دویست و ششِ مشکیِ پشت سرشان که در حرکتی عجیب، سایه به سایه‌شان می‌آمد، گره خورد و سعی کرد بی‌توجه به آن و با تصورِ اینکه از بهرِ یکسان بودنِ مسیرشان این تعقیبِ ناخودآگاه پیش آمده، ذهنش را آرام کند؛ اما واقعیت این بود که در مخیله‌اش نمی‌گنجید تا چه اندازه می‌توانستند درگیرِ مسیرهای همسان شوند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم از شفافیتِ آیینه‌ای که ماشین را از فاصله‌ای نسبتاً دور به او نشان می‌داد گرفت و سعی کرد با پاسخِ طلوع را دادن، مغزش را منحرف و ذهنش را به سمتی دیگر درگیر کرده تا شاید فکر به این تساویِ مشکوک، از سرش پرواز کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینجاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه طلوع مهلتی برای سخن گفتن یا پرسیدنِ سوالی جدید را داشته باشد، داخلِ کوچه‌ای باریک و باران خورده که بوی نمِ خاک را بلند کرده و به مشامشان می‌رساند، پیچیده و مقابلِ درِ سفید رنگِ خانه‌ای که پلاکِ آبی با شماره‌ی بیست و شش بر بالای آن خودنمایی می‌کرد، ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را خاموش کرده و طلوع متعجب، چشمانش را به اطراف می‌گرداند تا به آشنا بودن یا نبودنِ موقعیتی که در آن حضور داشتند، پی ببرد که کاوه همانطور که قصد داشت درِ سمتِ خودش را باز کند، زیپِ بازِ سوییشرتِ مشکی‌اش را بالا کشید و با عقب گردی که نثارِ تنش کرد، رو به صندلیِ عقب بازگشته و پالتوی قهوه‌ایِ طلوع را که روی صندلی خفته بود، برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع منتظر، نگاهش کرد که کاوه با چرخشی کوتاه، دوباره تنش را به مقصدِ اولیه‌اش متمایل کرد و پالتو را مقابلِ دیدگانِ طلوع گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بپوش، بیرون سرده؛ سرما می‌خوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع به آرامی، دست دراز کرده و پالتو را از دستِ کاوه گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیگی کجاییم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه لبانش را با زبان تَر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی از دوست‌های دورِ بابامه که شنیدم به خاطرِ تصادف، یه جورهایی مرگِ مغزی شده؛ زنش یه دخترِ بیست و چهار ساله و یه پسرِ ده ساله داره. اونجور که فهمیدم خودش راضیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمتِ طلوع که انگشتانش پالتو را کمی نرم‌تر به بند کشیده‌ بودند، چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هم که راضی‌ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع نگاهی به درِ خانه انداخته و همان دم که صدای رعد و برقی مهیب از عمقِ وجودِ آسمان به بیرون جهید، خطاب به کاوه، لب گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه این هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه سری به نشانه‌ی اطمینان برایش تکان داده و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش! این راضیه، قبلی هم راضی بود؛ ولی نمی‌دونم چرا زد زیرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ ماشین را باز کرده و طلوع را مخاطب قرار داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پالتو رو بپوش بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع آهسته، سری تکان داد و از ماشین که پیاده شد، شروع به تن کردنِ پالتو کرد؛ همزمان گام‌هایش را به سمتِ کاوه برداشت و کاوه هم مقابلِ در ایستاده و زنگِ کوچک و سفیدِ کنارش را با انگشتِ اشاره‌اش می‌فشرد. طلوع کنارش ایستاد و درحالی که به خاطرِ بارش بارانی که لحظه به لحظه، شدت می‌گرفت، خیس شده بودند، سرش را به طرفِ کاوه چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیمارستان نرفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه همان لحظه که به صدای قدم‌هایی که پشتِ در برداشته می‌شدند، گوش سپرده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا همین امروز صبح بیمارستان بود؛ به خاطرِ قطع امیدِ دکترها، خودش هم دیگه امیدی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع دستی به طره موی خیس شده‌اش که روی پیشانی‌اش نشسته بود، کشید و آن را به داخلِ شالش هُل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا از اول نیومدیم اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه یک قدم از در فاصله گرفته و با صدای آخرین گامی که به سمتِ در روانه و سپس متوقف شد، منتظر، چشم به در دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون تازه از تصادفش خبردار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و پسربچه‌ای ریز قامت که پُلیورِ طوسی به تن داشت، مقابلشان ظاهر شد. کاوه با دیدنش، لبخند زده و با قدری جلو رفتنش، مقابلِ او زانو زد. پسرک با دیدنش، غنچه‌ی لبانش به لبخندی شکوفا شدند و چشمانِ مشکی و درشتش را به صورتِ کاوه دوخت که کاوه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محمد خان چطوره؟ پهلوون می‌خوای بازم از من ببری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دفعه‌ی قبل هم باختی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با تاسفی تصنعی، سری به طرفین تکان داد و «نچ»ای کرد. نگاهش را بالا گرفت و به طلوع که او هم با یادآوریِ علاقه‌ی وافرِ کاوه به کودکان، لبخندِ محوی بر لب داشت، دوخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع بانو! ایشون محمد خان، دوست و رقیبِ سرسختِ بنده توی والیبال هستن که چند باری هم پوزه‌ام رو به خاک مالیده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمتِ محمد گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و طلوع با تحسین، به چشمانِ مشکی رنگش نگریست و با اندکی خم شدنش، دستش را جلو برد و مقابلِ محمد که نگه داشت، با همان لبخندِ محو بر روی لبانش، سری رو به شانه کج کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من طلوعم محمد خان، خوشبختم یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد چشمانش را میانِ مردمک‌های خاکستری و دستِ دراز شده‌ی طلوع گرداند و پس از آن، دستِ راستش را بالا آورد و انگشتانِ نسبتاً بلندش را میانِ انگشتانِ کشیده‌ی طلوع قفل کرد و با یکدیگر دست دادند. کاوه که دست در جیب‌های شلوارِ جین و مشکی‌اش فرو برده بود و آن‌ها را نظاره می‌کرد، یک آن با یادآوریِ علتِ حضورشان در آنجا، رو به محمد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محمد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانِ طلوع از دستِ محمد رها شده و سرِ هردویشان به سوی کاوه چرخید. طلوع کمرِ تا شده‌اش را صاف کرد و همانطور که همانندِ محمد، منتظر، کاوه را می‌نگریست، لبخندش آرام- آرام رنگ باخت و جز ردی محو از خود، روی صورتش نقشی به یادگار نگذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با نیم نگاهی به محوطه‌ی داخل، دوباره سرش را به سمتِ محمد گرداند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادرت خونه‌ست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد سری تکان داد و رو چرخاند تا با رفتنش به داخل، مادرش را از حضورِ آن دو مطلع سازد که همان دم زنِ مسنی که چادری سفید با گل‌های مشکی بر سر داشت، سرِ راهش سبز شد. زن لب به لبخندی کم جان و غمگین گشوده و چادرش را قدری روی صورتش کشید که کاوه سر تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام خانمِ حبیبی! بد موقع که نیومدیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با محبتی با مادرانه، نگاهش را میانِ کاوه و طلوعی که به خاطرِ سوز و سرمای سرسخت و استخوان سوزِ هوا که از تارهای ضخیمِ پالتوی نشسته بر تنش هم عبور کرده، قدری سرما را به وجودش راه داده بودند و به واسطه‌ی همان، دستانش را به دورِ خویش پیچیده، خودش را در آغوش کشیده بود، به گردش درآورد و در انتها، روی کاوه ثابت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه این چه حرفیه؟ ببخشید معطل شدین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی شانه‌ی محمد گذاشته و همزمان با خودش، او را هم به کناری کشید و با دستِ دیگرش که زیرِ پوستینِ نازکِ چادر پنهان بود، به داخل اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیاین داخل، هوا سرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع نگاهی به کاوه انداخت و کاوه با دیدنِ نوکِ سرخ شده‌ی بینی‌اش، گامی به سمتش برداشته و دستش را روی کمرش نهاد و همان دم که او را به جلو هدایت می‌کرد، با سرزنشی آشکارا که در لحنِ نگرانش حل شده بود، صدایش را اندکی پایین آورده و دم گوشش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفته بودم یکم بیشتر خودت رو بپوشون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع گامی به جلو برداشت و سپس، هردو اولین گامشان را به محیطِ باران خورده‌ی حیاط برداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه سری متاسف تکان داد و به سکوت بسنده کرد. از کنارِ درختِ خشکیده‌ای که از بهرِ نمایشِ پاییز در انظار، برگ‌هایش را حواله‌ی زمین کرده و دورش را احاطه کرده بودند، گذر کرده و پس از عبور از درِ سفید رنگی دیگر، واردِ راهروی باریکی که منتهی به هالِ خانه می‌شد، شدند. کاوه کفش‌های مشکی‌اش را از پا کند و کناری نهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع با دیدگانی که هر دم از سویی به سوی دیگرِ خانه روانه می‌شدند، خم شد و گره‌ی بندهای کتانیِ طوسی‌اش را باز کرد و با بند کردنِ انگشتِ شستش به پاشنه‌ی کفش، آن را از پا درآورد و کنارِ کفش‌های کاوه قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از راهرو عبور کردند و واردِ هالِ کوچکِ خانه شدند. پس از آن، صدای بسته شدنِ به گوششان رسید و با چرخیدنشان به سمتِ صدا، همان زن را دیدند که به سمتشان می‌آمد و همان دم که مقابلشان ایستاد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید دیر شد! بشینید برم براتون چای بیارم که گرمتون کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دستِ راستش را بالا آورد و با لبخندی کمرنگ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیازی نیست، ممنون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن سخنش را تکرار و با افزودنِ «این چه حرفیه؟»ای آرام، از کنارشان گذر کرد و وارد آشپزخانه شد. کاوه سرش را چرخانده و نگاه به طلوعی که کلافه و درمانده، ایستاده و انتظارِ بیانیه‌ای صادره، از سوی او را می‌کشید، انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم بشینیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع سر تکان داد و هردو به سمتِ مبلِ سه نفره و کرم رنگِ خانه رفتند و روی آن جای گرفتند. طلوع چشمانش را روی صفحه‌ی سیاه و خاموشِ تلویریونِ پیشِ دیدگانش، متمرکز نمود و خطاب به کاوه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنی قبول می‌کنن؟ من دلشوره دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه سرش را به سویش گرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلشوره‌ی چی؟ اون می‌دونه ما اصلا برای چی اینجاییم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع نگاه از تلویزیون ربود و با نگریستنِ کاوه، دستش بالا آمد و ناخن‌های بلندِ انگشتِ اشاره‌اش را در بندِ تله‌ی دندان‌هایش محبوس کرده و رهِ جویدنشان را در پیش گرفت. اضطراب در اعماقِ جانش لانه کرده بود و همه هم از بهرِ تلاش‌های ناموفقِ پیشینشان بود که هیچ کدام به فرجام نرسیدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش همینطوری باشه که تو میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با آرامش و اطمینان، پلکِ آرامی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئن باش همینه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه‌ی بحثشان با خروجِ زن از درگاهِ آشپزخانه، نیمه تمام ماند و بعد از چند ثانیه، پشتِ میزِ مستطیل شکل و چوبیِ میانشان ایستاده و سینیِ نقره‌ای رنگی که دو فنجانِ سفید و حاویِ چای به رویش نشسته و بخارهایشان را به اکسیژنِ اطراف هدیه می‌کردند، روی میز نشاند و خودش روی مبلِ مقابلِ آن دو جای گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع بینی‌اش را بالا کشید و کاوه با قدری تا کردنِ کمرش، هردو فنجان را از روی میز برداشته و کمرش را که صاف کرد، یک فنجان را مقابلِ طلوع گرفت و دیگری را میانِ انگشتانِ خودش نگه داشت و با زمزمه‌ای آرام، لب به تشکری کوتاه گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانمِ حبیبی همونطور که در جریانید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بغضش را فرو فرستاد و سعی کرد چشمانش را از هاله‌ی اشک آلودی که احاطه‌گرشان شده بود، رهایی بخشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه سر به زیر افکند و فنجان را میانِ دستانش چرخاند. طلوع مغموم شده و به سختی، جرعه‌ای از محتوای گرمِ درونِ فنجان را از راهِ سد شده‌ی گلویش پایین فرستاد و این غم، نشان دهنده‌ی درکش به خاطرِ از دست دادنِ عزیزترینش بود! با این تفاوت که خودش به دنبالِ نجاتِ جانِ پدرش بود و او هم از بهرِ قطع امیدش، باید قلبِ عزیزش را بیرون می‌کشید و به جانی دیگر، حیاتی دوباره عطا می‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانش را روی لبانش کشید تا خشکیدگی‌شان را پاک سازد. خم شد و فنجان را روی میز قرار داد. نگاهی به کاوه که چشمانش روی میز متمرکز بودند و گویی در افکارش غوطه‌ور بود، انداخت و وقتی این رودربایستی را از سوی او دید که مانعِ سخن گفتنش می‌شد، دمی عمیق از اکسیژنِ اطرافش گرفت و به ریه‌هایش سپرد. همانطور که انگشتانش را درهم پیچیده و مدام با آن‌ها درگیر بود، صدایش را قدری بلند کرد تا به گوش برسد و بعد، خطاب به زن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدرِ من مشکل قلبی داره که این اواخر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه حرفش مجالی برای به پایان رسیدن را داشته باشد، زن میانِ حرفش آمد و با بغض، لب گشود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم همه‌اش رو! راضی‌ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع مردمک‌های خاکستری‌اش را به طرفِ کاوه که پا روی پا انداخته و همچنان در اعماقِ افکارِ ضد و تقیضش دست و پا می‌زد، چرخاند و همزمان با نگریستنش، لبانش را از هم گشود تا سخنی با چرخشِ زبان در مسیرِ دهانش، هم گام با صدایی که از حنجره‌اش خارج می‌شد، به گوش‌ها برسد که در آنی صدای بسته شدنِ در و پس از آن صوتِ نازک و دخترانه‌ای در گوش‌هایش پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان! کجایی؟ رفته بودم پیش بابا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واردِ چهارچوبِ درگاهِ راهرو شد و قامتش که میانِ آن جای گرفت، حرفی که خطاب به مادرش قصد داشت تا نقطه‌ی انتهاییِ خویش را طی کند، با دیدنِ طلوع و کاوه به نیمه رسیده و ادامه پیدا نکرد. متعجب و با لبانی که به واسطه‌ی سخن گفتنِ چند ثانیه‌ی پیشش باز شده بودند و حال در همان حالت، به سر می‌بردند، نگاهش را میانِ آن دو که با دیدنش به آرامی، از جای برخاستند، گرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش با شنیدنِ صدای گام‌ها و خودش، همانندِ طلوع و کاوه از جا بلند شده و چادرش را قدری بیشتر روی سرش کشید. هیچ کدام انتظارِ ورودِ او را در این زمان نداشتند؛ منهای طلوع که اصلا او را نمی‌شناخت و شاید تنها چیزی که در فهمش گنجیده بود، نسبتِ مادر و دختریِ آن‌ها بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه عجیب به نظر می‌رسید! مدام با پوستِ لبانِ باریکش در جدال بود و گویی قصدِ از میان برداشتنشان را داشت و از سویی دیگر، قلبش بود که نافرمانی می‌کرد و بیش از هر زمانی به سرعتِ کوبشش افزوده بود، چون انتظارِ حضورِ او را نداشت! اصلا چنین زمانی برای ملاقات را تنها به علتِ نبودِ او برگزیده بود و حال از بودنش، سر درنمی‌آورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که جمعِ در سکوت فرو رفته را دید و فکر کرد که تنها به خاطرِ ورودِ متشنج کننده‌ی او، این سکوت اوج کرفته، لب از لب گشود و خیره به دختر، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر کوله‌ی مشکی و قرمز رنگش را که تا نیمه بر دوش انداخته بود، قدری پایین‌تر کشید و ابروانش را با یکدیگر آشتی داد و به آغوشِ یکدیگر دعوت کرد. گامی به سمتشان برداشت و حینی که روی لبانِ صورتی کمرنگش زبان می‌کشید، چشمانِ درشت و مشکی‌اش را ریز کرد و خیره به نگاهِ قهوه‌ای رنگ، کلافه و در عینِ حال شوکه و متعجبِ کاوه پوزخندی زد و سپس، صورتِ گِردش را به سوی طلوع گرداند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک! امر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع نفس عمیقی کشید و همزمان کاوه با چشمانش، به دختر می‌فهماند که از ساختنِ بحثی جدید پرهیز کند؛ اما زهی خیالِ باطل! او تازه شروع کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش ما اومدیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا آورد و مانعِ ادامه‌ی خروجِ سخنِ طلوع از دهانش شد. با نهایتِ حرص و عصبانیتی که در ظاهری آرام، روی صورتش از خود رونمایی می‌کرد، مسیرِ گام‌هایش را به سمتِ طلوع متغیر کرد و دستی به موهای خرمایی‌اش که از شالِ حریر و مشکینش گریخته بودند، کشید و آن‌ها به زندانِ اولیه‌شان بازگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش اومدین! مقدمه چینی برای چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن که از وجودِ طوفانیِ دخترش در آن زمان ترسیده بود، آبِ دهانی فرو داد و گام‌هایش را به سوی او برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یلدا وایسا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترکِ یلدا نام، سرش را به سمتِ کاوه چرخاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ تیرت به سنگ خورده، اومدی با نامزدت قلبِ بابام رو گدایی کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که از این برخوردِ گستاخانه و خشمگینِ یلدا با کاوه تعجب کرده بود، ابرو درهم کشید و با گرداندنِ سرش، مشکوک، کاوه را نگریست که با فوت کردنِ نفسِ سنگینش به بیرون، دستش را میانِ موهای نسبتاً کم پشت و مشکی رنگش می‌کشید. از این حالاتِ مضطربِ او چیزی عایدش نمی‌شد تا قدری به درکش از موقعیتِ اطراف کمک کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابای من زنده هم نباشه، قلبش رو به هرکی هم بدم به شماها نمیدم! پس جمع کنید کاسه و کوزه‌تون رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش کنارش ایستاد و با گرفتنِ بازویش، لب گزید و درحالی که بغضش مرزی تا شکستن نداشت، خطاب به یلدا با صدای آرامی، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس کن دختر، آبرومون رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یلدا با ضرب، بازویش را از حصارِ انگشتانِ مادرش رهایی بخشید و چشم در چشمِ کاوه، خواست دنباله‌ی سخنانش را بگیرد که طلوع به میان آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید، میشه بگین چی شده؟ من که با شما پدر کشتگی‌ای ندارم! اگه هم اینجام فقط به این خاطره که کاوه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یلدا با سمعِ نامِ کاوه از زبانِ طلوع، پوزخندی زد و در ادامه‌ی حرفِ طلوع، اضافه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله نامزدِ محترمتون گفتن قلبِ پدرِ بنده حراجه و بیاید ببرید؛ ولی متاسفانه باید خدمتتون عارض بشم هیچ احد الناسی حقِ گرفتنِ قلبِ پدرِ من، ازش رو نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع شوکه، چشمانش را میانِ یلدا و کاوه به گردش درآورد که یلدا باز هم رو به کاوه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اینکه یه وقت‌هایی دور از چشمِ من میای با برادرم وقت می‌گذرونی، ممنونم؛ ولی دیگه بودنت دردی رو دوا نمی‌کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه پلک‌ها و دندان‌هایش را روی هم فشرد. نباید طلوع چیزی می‌فهمید؛ نباید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌ها... یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یلدا همانطور که به سمتِ اتاقش که در سمتِ چپ و انتهای هال جای گرفته بود، حرکت می‌کرد، خطاب به طلوع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی اینکه نامزدت خودش از همه چی خبر داره، از خودش بپرس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پای راستش را بالا آورد و به گونه‌ای خمیده، کفِ کفشش را روی لبه‌ی میزِ چوبی و کم ارتفاعِ میانشان گذاشت و با قرار دادنِ آرنجِ دستانش روی زانویش که در جهتی مخالفِ هم نشسته بودند، به دقت، چشم به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ درونِ عکس که روی صورتِ خندانِ مردِ درونش، می‌درخشید، دوخت که به خاطرِ وسعتِ لبخندش، ردیف دندان‌های سفیدش نمایان بودند و مشغولِ کنکاشِ علتِ نگاهِ خندانِ او شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه میانِ صورتش جست و جو می‌کرد، چیزی در ذهنش اشتباه درمی‌آمد که به پاسخِ تمامِ معادلاتش پشت پا می‌زد! پشتِ این چهره‌ی آرام و مهربان، نمی‌توانست همدستِ گرگ مخفی شود و هرچه برای ردیابیِ خطایی در وجودِ او به کند و کاو میانِ اجزای صورتش می‌پرداخت، تنها چیزی که می‌فهمید، این بود که او، آنی نمی‌توانست باشد که پا در مقصدِ رسیدن به اهدافش می‌گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه، دمی عمیق از هوای اطراف گرفته و با ربودنِ تکیه‌ی پایش از میز و صاف کردنِ کمرش، چشم از عکس گرفت و با دستی بر کمر نشسته و دستی دیگر که به سمتِ صورتش روانه و مشغولِ ماساژ دادنِ چشمانش شده بود، گامی رو به عقب برداشت و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غیرممکنه تو باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دست کشیدن روی چشمانش خاتمه داد و همزمان با پایین آوردنِ دستش، سر چرخانده و دوباره نگاهش را روی عکس متمرکز کرد. اگر حتی فرض را بر آن می‌گرفت که صورتش قابلیتِ حملِ حداکثر نیمی از سیرتش را داشت، باید می‌توانست تشخیص دهد؛ اما این چشمان نمی‌توانستند گناهکار باشند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچیت با اونی که من تصور کردم جور درنمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنش را به سمتِ چپ متمایل کرده و سمتِ آشپزخانه‌ی کوچکِ لانه کرده در آن قسمت از فضا، رفت. با گام نهادن درونش، خود را به یخچالِ سفید رنگ رسانده و با گره کردنِ انگشتانش به دورِ دسته‌ی درِ یخچال که سرد بود و سرمایش، لرزی به جانِ او هم هدیه کرد، آن را به طرفِ خودش کشید. با گشودنش، پیش از آنکه به تفتیش و تفحص در محتویاتِ داخلش بپردازد، بی‌تعلل، دست دراز کرده و بطریِ آب را بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چرخاندنِ درِ آبیِ بطری، آن را باز کرده و لبه‌ی آن را به لبانش چسباند تا خنکای آب را به سمتِ دهانش هُل داده و وجودِ گُر گرفته‌اش را قدری خنک کند. با سر کشیدنِ یک نفسِ نیمی از آبِ درونِ بطری، آن را پایین کشید و با بستنِ درش، دوباره به آغوش یخچال بازگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باز شدنِ ناگهانیِ در که به گوشش رسید، با نفس- نفس زدن‌های کوتاهی که ناشی از سر کشیدنِ بی‌هواگیریِ آب بود، بدنش را به سمتِ صدا چرخاند و با دیدنِ ساحل که همانندِ همیشه بدونِ در زدن خودش را به میان می‌کشید و شاد و سرزنده بود، یک تای ابروانِ قهوه‌ای رنگش را بالا انداخت و دست به سینه، خیره به او که با لبخندی دندان نما، «سلام»ای بلند بالا را به سمتش حواله می‌کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این عادتِ در نزدن با میلِ من سازگاری نداره ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل به شوخی و با خنده، لب برچید و با حالتی زار و تصنعی، همانطور که خودش را به پشتِ اُپن می‌رساند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول اینکه جوابِ سلام، علیکه و دوم اینکه مرسی از توصیه‌ی گرانبهات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کرد و با کلافگی، میانِ موهای پُر پشت و قهوه‌ای‌اش پنجه کشید. این شور و شعفِ او را درک می‌کرد؛ اما این حجم از انرژی‌ای پایان ناپذیر، در مغزش نمی‌گنجید که چگونه در وجودِ او به غلیان افتاده بود! شاید چون خودش دمدمی مزاج بود و کم پیش می‌آمد که با تکیه بر شوخی‌های گاه و بی‌گاه سخن بگوید، این احساس را داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تیرداد به خدا هشدار رو بابا برقی میده، نه تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبانش قصد داشتند با کشیده شدن به کنجی، ردِ لبخند را از آنِ صورتش کنند که با اقدامی به موقع، لبخندِ متولد نشده‌اش را پیش از تولد، نابود کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز دوباره کلاس‌ امروزت رو پیچوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل با سمعِ پرسشِ او، بلند خندید و همان دم که خودش را با لبه‌های شالِ صورتی‌اش باد می‌زد، کیفِ چرمِ مشکی‌اش را روی سطحِ صافِ اُپن نهاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا دو جلسه غیبت که کسی رو نکشته! طرف هم آدمِ رو اعصابی هستش که من حوصله‌اش رو ندارم. تازه می‌دونی تیرداد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه حرفش تکمیل شود، تیرداد نوکِ دو انگشتِ اشاره و میانیِ دستِ راستش را با چسباندن به یکدیگر، روی شقیقه‌اش قرار و پس از گذرِ نیم ثانیه‌ای از جایشان کند و خطاب به ساحل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرم رفت! آروم‌تر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل با دیدنِ این رفتارِ جدیِ او، سعی کرد با جمع کردنِ لبانِ رژ خورده و صورتی پررنگش، خنده‌اش را فرو دهد و با بالا دادنِ مردمک‌های عسلی‌اش درونِ قابِ کشیده‌ی چشمانش، همزمان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو همیشه از این پُر حرفیِ من شاکی‌ای! خب نمیشه سایلنت باشیم که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد گامی به سمتش برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرف زدن جای خود داره، تو دیگه مرزش رو رد کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا توام! می‌زنی توی ذوقِ آدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابلش ایستاد و کفِ دستانش را روی اُپن نهاد و نگاهی به چشمانِ ساحل انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینکه انقدر یهویی و بی‌خبر اومدی، خبریه! خودت بگو چی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل با شنیدنِ سخنش، لبخندی گشاده بر چهره نشاند و بشکنی مقابلِ دیدگانِ قهوه‌ایِ تیرداد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زدی تو خال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروانِ تیرداد بالا پریدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل سر خم کرد و با قدری بالا آوردنِ کیفش، ضمنِ گشودنِ زیپِ آن، دستش را درونش فرو برده و با برخورد به جسمِ موردِ نظرش، پیروزمندانه، نگاهی به تیرداد انداخت و دستش را از کیفش بیرون کشید و عکسِ مستطیلی‌ای را مقابلِ تیرداد نهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیداش کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردمک‌های ریز شده‌ی چشمانش را پایین کشید تا به عکسِ جا خوش کرده مقابلش، روی اُپن رسید. نگاهِ کاوشگرانه‌اش تک- تک اجزای درونِ عکس را کاوید و در آخر، روی همان چشمانِ خندانی که بلعکسِ عکسِ قبلی‌ای که دیده بود، دگر خنده‌ای درونشان نمی‌جوشید و لبانِ باریکش که چون خطی صاف روی صورتش نقش کشیده بودند و عجیب به نظر می‌رسیدند، متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستِ راستش را به سمتِ عکس دراز کرده و با قرار دادنِ سرِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش سطحِ نازکِ عکس را گرفت و به آرامی بالا آورد. چشمانش دقیق‌تر روی عکس متمرکز شدند و در نهایت با ابروانی درهم پیچیده، چشم چرخاند و به رخِ لبخند بر لبِ ساحل چشم دوخت. یک تای ابرویش را به مقصدِ پیشانی‌اش روانه کرد و با ایجادِ شکافی میانِ لبانِ باریکش و گذرِ صدایی برای حرف زدنش، خطاب به ساحل با همان صدای بمِ همیشگی‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چجوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل لبانش را غنچه کرد و چهره‌ای متفکر به خود گرفت و چشمانش را بالا کشید. دست بالا برد و چند تار از موهای خرمایی رنگش که قصدِ پرده کشیدن مقابلِ دیدگانش را داشتند، به داخلِ شالش هدایت کرد و پس از آن به حالتِ قبل برگشت که تفاوتش با چهره‌ی پیشینش، تنها نمایان شدنِ ردیف دندان‌های سفیدش از بهرِ لبخندِ کش آمده بر روی صورتش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به سختی! حالا تو به این‌هاش کار نداشته باش؛ ولی تیرداد به نظرم یکی داره توی این قضیه سرکارت می‌ذاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار هردو ابروی تیرداد مسیرِ پیشانی‌اش را در پیش گرفتند که به سببِ آن، خطی روی سطحِ صافِ پیشانی‌اش کشیده شد. کسی که چنین جسارتی را برای سرکیسه کردنِ او به خرج داده بود، قطع به یقین باید به اخلاقیاتِ تیرداد واقف بوده باشد و از پیش، فکرِ این همه پیگیریِ او و به نتیجه رسیدن یا نرسیدنِ نقشه‌اش را کرده باشد؛ اما تنها یک پیام، تیرداد را وادار کرد تا برای سرک کشیدن در اتفاقاتِ گذشته دست به کار شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیامی که فرستنده‌ی آن فردی مجهول الهویت به نظر می‌رسید که قصدِ رونمایی از خود را نداشت و همین هم همچون مته بر روی اعصابِ تیرداد بود! او از معماها خاطره‌ی خوشی نداشته و علاقه‌ای به باز کردنِ گره‌ها نداشت؛ اما مسئله‌ای که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، به علاقه‌ی او اهمیت نمی‌داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی همچین جرئتی داشته اون وقت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساحل اندکی خم شده و با نهادنِ آرنجش بر روی اُپن و قرار دادنِ چانه‌اش بر روی کفِ دستش، خیره به تیرداد، نفس عمیقی را از بُنِ جان رهایی بخشید تا قوتِ سخن گفتنش را باز یابد. به خاطرِ حرف زدن‌های بدونِ هواگیری‌اش، نفس کم آورده بود و حس می‌کرد اکسیژن هم به مقدارِ کافی محیطِ پیرامونش را احاطه نکرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم؛ اصلا نمی‌دونم طرف چه هدفی داشته یا قصدش چی بوده ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبانش را با زبان تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی هرکی بوده، خواسته باهات بازی کنه؛ حالا چرا؟ الله اعلم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد خواست لب به سخن بگشاید که همان دم صدای زنگِ موبایلش که در گوشه‌ای‌ترین نقطه‌ی محوطه‌ی خانه قرار داشت، به گوش رسید. پیش از آنکه پاسخی به ساحل بدهد، عکس را روی اُپن رها کرده و با دور زدنش، از آشپزخانه خارج شد. قدم نهادن روی سطحِ چوبیِ خانه، گه گاه صداهایی ناهنجار ایجاد می‌کرد که هرچند به مذاقِ گوش‌هایش خوش نمی‌آمدند، اما چاره‌ای هم برای دفعشان وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به موبایل رسید و آن را که روی کاناپه‌‌ی مشکی رنگ نشسته بود و مدام زنگ می‌خورد، برداشت و با دیدنِ نامِ جواد که روی صفحه می‌درخشید، اخم کرد و با کشیدنِ انگشتِ شستش روی صفحه‌ی موبایل و فلش سبز، تماس را وصل کرد و موبایل را که به گوشش چسباند، پیش از آنکه با سخنی پُلِ ارتباطیِ میانشان را بنا کند، صدای دردمند و لحنِ عاجز و ملتمسِ جواد، گوش‌هایش را پُر کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا... آقا غلط کردم! به زن و بچه‌ام رحم کنید! نمی‌خواستم اینجوری شه، به والله که نمی‌خواستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد مشکوک و متعجب از این تماسِ ناگهانیِ او و صدا و لحنِ وحشت زده‌اش با جدیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آروم باش بگو ببینم چی شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد با ترس، آبِ دهانی پُر صدا فرو داد که صدایش از گوش‌های تیزِ تیرداد دور نماند. وقتی این چنین با او تماس گرفته و التماسِ دنیا را کرده و قسمِ پیر و پیغمبر را در پیش گرفته، نشان از آن است که به اشتباه، موقعیتی را برای عصبی کردنِ تیرداد فراهم آورده و این هم برایش ترسناک بود؛ چون تیرداد نفوذِ زیادی در کارهای اصلی‌شان و به خصوص، ذهن و افکارِ خسرو را داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تصادف... تصادف کردن! یهو من رو دید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد با حرص لبانش را روی هم فشرد. دستش را بالا آورد و محکم به پیشانی‌اش کوبید که صدای برخوردشان، همچون تیری رها یافته از چله‌ی کمان، به گوش‌های ساحل اصابت کرد و باعث شد تا متعجب، سرش را به سمتِ تیرداد بچرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شد یه بار گند نزنی جواد؟ الان کجان؟ درست بگو ببینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد نفسِ عمیقی کشید و ردِ نگاهِ تیرداد که چرخید و چرخید، به سوئیچِ ماشینش روی همان کاناپه رسید. کمر تا کرده و دست دراز کرد تا بالاخره انگشتانش با سردیِ سوئیچ برخورد کردند و با چنگ کشیدنش، آن را به دست گرفته و مسیرش را سوی درِ ورودی و خروجی کج کرد که ساحل هم با دیدنِ این عکس العملِ او، تمامِ بدنش را به سمتِ او متمایل کرده و همان دم که به دنبالش گام برمی‌داشت، با صدای نسبتاً بلندی خطاب به تیرداد، ادا نمود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تیرداد! کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد همانطور که در را باز کرده و پله‌های چوبیِ رو به پایین را پشتِ سر می‌گذاشت، بی‌آنکه جوابِ ساحل را بدهد، خطاب به جواد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جواد جون بِکَن! کجایی تو؟ اون‌ها کجان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد با صدایی گرفته، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا تقصیرِ من نبود! پسره خودش پیچید توی جاده خاکی و بعدش هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد عصبی، میانِ حرفش آمد و همان لحظه که قفلِ درهای ماشین را باز می‌کرد، خطاب به او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جواد یک کلام! آدرس رو بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نشستنِ بوی لنتِ سوخته و دودی پراکنده در هوا روی پره‌های بینی‌اش، صورتش ناخودآگاه درهم شد و به سختی، پلک‌‌های سنگینش را از هم گشود و با دیدِ تاری که هر دم به جای ساختنِ وضوحی برای بهتر دیدنش، تار و تارتر می‌شد، سرِ دردناکش را که به سمتِ شانه‌ی چپش خم شده و حس می‌کرد چون وزنه‌ای سنگین به جسمش متصل شده را به سختی تکانی داد و با لبانی که به خاطرِ درد، روی هم فشرده می‌شدند، به زحمت سرش را صاف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت و چندین بار پلک‌هایش را مهمانِ آغوشِ یکدیگر کرده و پس از آن، جدا ساخت تا در آخر موفق شد بر دیدِ تارش چیره شود و مسیرِ نگاهش هموار شد. نگاهی گنگ و خالی از درکِ محیطِ پیرامونش، به اطراف انداخته و حینی که قفسه‌ی سینه‌اش به تندی می‌جنبید و بالا پایین می‌شد، دستِ خشک شده‌اش را بالا آورد و به شقیقه‌ی دردناکش بند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمتِ چپ چرخاند و با دیدنِ طلوع که سرش همانندِ خودش به سمتِ شانه کشیده شده بود، صورتِ جمع شده‌اش به آرامی، از هم باز شده و با تمامِ زحمتی که قدرتِ خرج کردنش را داشت، تنش را به سمتِ او متمایل کرد که با چنبره زدنِ درد همچون ماری به دورِ پهلویش، خواست بدنش را وادار به عقب نشینی کند؛ اما جسمِ بی‌هوش و پلک‌های بسته‌ی طلوع که در نظرش پدیدار می‌شدند، نیرویی را به وجودش عطا کرده و او را همانگونه به سمتِ طلوع می‌کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبِ دهانش را از گلوی خشکش پایین راند که با سوزشش مواجه شد و سعی کرد با روی هم فشردنِ لبانِ خشکیده‌اش و از سوی دیگر محبوس کردنِ تنفسش که اکسیژن را به ریه‌هایش روانه کرده بودند، باری دیگر تلاشش را از بهرِ رسیدن به طلوع امتحان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را جلو برد و سرِ انگشتانش که روی گونه‌ی سردِ طلوع نشستند، به یکباره نفسِ حبس شده‌اش را با فشاری از عمقِ جان، آزاد ساخت. مضطرب و درحالی که قلبش درونِ سینه بی‌تابی می‌کرد و با آخرین توانش، می‌کوبید، صدای ته نشین شده در حنجره‌اش را بالا کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسخی نگرفت و با بی‌حرکتی از سوی او مواجه شد. بی‌توجه به تنِ خسته و دردمندش که فریادِ عطشی برای استراحت و رفعِ خستگی را سر می‌داد، جسمش را بیشتر به سمتِ طلوع کشید و با کنار زدنِ موهای قهوه‌ای رنگش که با غفلتِ شالِ خاکستری‌اش، موقعیت را برای فرار مناسب دیده و خودشان را روی صورتش رها کرده بودند، نگاهی به خطِ زخمی که روی پیشانی‌اش خط انداخته و خونی که از آن بیرون جهیده و پوستِ مهتابیِ صورتش را گلگون کرده بود، انداخت و ابروانِ مشکی‌اش یکدیگر را سخت، در آغوش کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع بلند شو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم بی‌جواب ماند. کمی به مغزِ خسته‌اش فشار آورد تا رد پای اتفاقاتِ پیش آمده را در سرش بنشاند. با یادآوریِ دعوایی که از ابتدای راه تمامِ دیالوگ‌های میانشان را در بر گرفته بود و درنهایت همان ماشینی که نسبت به تعقیبش مشکوک بود، گویی سطلی مالامال از آبِ سرد را بر سرش خالی کردند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس می‌کرد تمامِ اجزای بدنش خشک و کرخت شده و نیروی حرکت دادنشان از ناحیه‌ی توانش خارج بود؛ چرا که هرچه بیشتر برای تحرکشان تلاش می‌کرد تنها دامنه‌ی دردِ شعله‌ور شده در وجودش را گسترده‌تر می‌کرد. به سختی و با هزار عجز و التماس، پای راستش را به آرامی، تکان داد و به دردی که تا مغزِ استخوانش را خاکستر کرد، توجه‌ای نشان نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان به هم سابید و دستش را به سوی دستگیره‌ی در دراز کرد و با اصابتِ انگشتانش به سردیِ دستگیره، در را باز کرد و خودش را به سمتِ خروجی‌اش راند. به سختی و با زحمتِ فراوان، از جای برخاست و از ماشین پیاده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درونِ پاهایش ضعفی شدید را به وفور احساس می‌کرد و همین هم بانیِ آزارش شده بود. دستش را به کاپوتِ به خاک نشسته‌ی ماشین گرفت و نگاهی به بدنه‌ی مچاله شده و ضرب دیده‌اش کرد. بی‌اهمیت به آن، پای چپش را بلند کرد و همین که روی تنِ زمین نشاند، دردی شدید تمامِ تنش را محاصره کرد و باعث شد تا لب گزیده و این بار هردو دستش را برای سر پا ماندن به کاپوتِ ماشین بند کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لنگ لنگان، ماشین را دور زده و خود را به درِ شاگرد رساند. با باز کردنِ درش، دست جلو برد و به آرامی، دستش را روی صورتِ طلوع گذاشت و سرِ کج شده‌اش را آهسته، سوی خودش برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع بیدار شو! صدام رو می‌شنوی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه‌ی آرام به صورتش زد تا طلوع هوشیاری‌اش را باز یابد. با لرزیدنِ پلک‌های طلوع، نورِ خاموش شده‌ی امید در اعماق قلبش به روشنایی گرایید و لبخندی کمرنگ، لبانِ خشکش را به بازی گرفت و نمایشِ اجزای صورتش را تغییر داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع چاکی با قطرِ کم را آهسته- آهسته میانِ پلک‌هایش ایجاد کرد. دیدِ تار و پلک‌های سنگینش، خواستند دوباره او را به دنیای سیاهی بسپارند که با حرکتِ نوازش‌گونه‌ی دستِ کاوه روی صورتش، مجدد به واقعیت روی آورد و پیش از روی هم قرار گرفتنِ مژه‌هایش، آن‌ها را از هم گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش که تار می‌دیدند، با گذرِ اندک ثانیه‌ای، وضوحِ خود را یافتند و او توانست تصویرِ نگرانِ کاوه را که میانِ گردیِ مردمک‌هایش نقش بسته بود، ببیند و اولین چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، زخم کوچکِ نقش بسته روی پیشانی و بالای ابروی سمتِ راستِ کاوه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبانِ بی‌رنگش از هم فاصله گرفتند و حینی که ریه‌هایش را به مکیدنِ هوا دعوت می‌کرد، صدای گرفته‌اش که نایی برای بالا آمدن نداشت را دشوار، بالا آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کا... کاوه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با شنیدنِ صدایش، لبخندش رنگ گرفت و با چشمانی که از سرِ شوق برق می‌زدند، خیره به طلوع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم؟ خوبی؟ جاییت درد می‌کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع دستش را بالا آورد و به سرش گرفت. حس می‌کرد جسمی در سرش ایستاده و قصدِ نصف کردنش را دارد؛ دردش همانقدر زیاد و طاقت‌ فرسا بود! چشمانش را به اطراف چرخاند و بوی دود که به مشامش خورد، ابرو درهم کشید و سرفه‌ای کوتاه از گلویش بیرون جهید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما... کجاییم کاوه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه هم چشمانش را به اطراف گرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم نمی‌دونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع دستش را از سرش پایین کشید و با قدری تلاش که از ته مانده نیرویش بهره می‌برد، پای راستش را بلند کرد و با بیرون آوردنش، آرام، کفِ کتانیِ طوسی‌اش را روی بدنِ به خاک نشسته‌ی زمین فرود آورد. کفِ دستانش را روی صندلی گذاشت و با اندک فشاری، آهسته خودش را از روی آن بلند کرد و لب به دندان گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بلند شدنش از روی صندلی و خروجش از ماشین، دستش را به سقفِ آن گرفته و با چرخاندنِ دیدگانش، نگاهش را به آسمانِ تیره‌ای که نوای بارانی دوباره را می‌نواخت، سپرد. با در آغوش گرفتنِ خودش، سعی کرد به واسطه‌ی نزدیکیِ اعضای بدنش به یکدیگر، سرما را از وجودش فراری دهد و به نوازشِ بازوانش توسطِ انگشتانِ کشیده‌اش پرداخت. در آنی، چشمش به تک درختِ تنومندی که از سمتِ راست، کنارِ درِ عقبِ ماشین جای گرفته بود، گره خورد و به یاد آورد که چند ثانیه پیش از تصادف، برخوردی از روبه‌روی ماشین با آن داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه که پشتِ سرِ او ایستاده بود، لنگان، قدمی به سمتِ صندلیِ شاگردِ ماشین برداشت و خارج از آن، درحالی که نگاهش طلوع را تعقیب می‌کرد تا مبادا به عقب بچرخد، دستش را به سوی داشبورد دراز کرد و با باز کردنش، همزمان که کاغذهای پراکنده درونش را به سویی می‌راند، با برخوردِ انگشتانِ یخ کرده و بی‌حسش به بدنه‌ی سختِ جسمی، ثانیه‌ای از طلوع غافل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با به دست گرفتنِ جسمِ مورد نظرش، با نگاهی اجمالی آن را کاوید و درنهایت دستش را به پشت سر رسانده و پشتِ کمر پناه داد. سوییشرتِ مشکی‌اش را اندکی پایین‌تر کشید تا هیچ ردی، حتی محو هم از آن باقی نماند. اینجا بوی خطر را احساس می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چرخیدنِ طلوع به سمتش، بی‌آنکه شوکه شود یا رنگِ نگاهش را تغییر دهد، دستش را به درِ شاگرد گرفت و آن را محکم، بست. طلوع خیره به چشمانش، تای ابرویی بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمیای کاوه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه لبخندی محو روی صورتش نشاند و دستش را دوباره روی کاپوت قرار داد تا لنگ زدن‌هایش از بهرِ آسیب دیدگیِ پایش، بانیِ پروازش به سوی آغوش بازِ زمین نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دارم میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که این کم توانیِ او در حرکت را دید و بو برد که صدمه دیده است، قدم‌های رو به جلو برداشته‌اش را به عقب بازگرداند و با نگاهی به سر تا پای کاوه و چشمانی که در انتها مسیرشان روی پای چپِ او متوقف شد، لب از لب گشود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پات...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آنکه حرفش تکمیل شود، کاوه بی‌توجه به دردِ فراگیر در تنش، سری با آرامش تکان داد و با اطمینان، پلکِ کوتاهی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم عزیزم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع ناچارا، سری تکان داد و چیزی نگفت. سرش گاهی گیج می‌رفت و ثانیه‌ای پیش چشمانش سیاهی لانه می‌کرد؛ اما خودش را به خودداری و درونگرایی دعوت و به سکوت بسنده کرد. چشمانش را چپ و راست گرداند و همان دم که هم گام با کاوه جلو می‌رفت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی کجا باید بریم یا اصلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه نگاهی به روبه‌رو انداخت و ریه‌هایش برای میزبانی از تنفسی عمیق، آماده کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خطِ این مسیر رو می‌گیریم، بالاخره به یه جایی می‌رسه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم در برهوتِ اطرافش که جز جاده‌ای خالی و سکوتی مرگبار، چیزی را به دوش نمی‌کشید، چرخاند و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعید می‌دونم کسی هم از این طرف‌ها رد شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که گویی دعوای بالا گرفته میانشان را فراموش کرده بود، با اضطرابِ وافری که در میانِ لحنش هویدا بود، شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش می‌شد برسیم به بابا، دلم شور می‌زنه همه‌اش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه سرش را به سمتِ طلوع برگرداند. لبخندی تصنعی برای ساختنِ آرامشی برایش، روی لبانِ باریکش نقش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا به چیزهای خوب فکر کنیم، هوم؟ خاطره‌های خوب و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با به یاد آوردنِ خاطره‌ای، لبخندش رنگ گرفته و همانطور که قدم‌های لنگانش را به مقصدی نامعلوم، جلو می‌برد و طلوع هم به دنبالش می‌آمد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا اولین باری که دیدمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع لبخندی نمکین روی صورتش نقاشی کرد و با کج کردنِ سرش، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چجوری بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه با دیدنِ این حرکتِ او خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فضای باز و سیزده‌بدرِ پارسال و... یادته؟ آخ آخ! اون موقع که همه گرمِ بگو و بخند بودن، من داشتم با دوربین عکاسیم اون ورها چرخ- چرخ می‌زدم که دیدم یه خانمِ هنرمندی نشسته روی یه تخته سنگ و داره منظره‌ی اطراف رو طراحی می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره‌ی کوچکی از باران، سردی‌اش را روی پیشانی‌اش نشاند و به رقصیدن روی پوستش تا پایین آمدنش، مشغول شد. از کنارِ درختِ خشکیده‌ای عبور کردند و او با حسِ خوبی که از پردازشِ دوباره‌ی خاطره‌ی اولین دیدارش با طلوع به چنگ آورده بود، دنباله‌ رویِ سخنش شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه قدم اومدم جلو، گفتم چقدر چشم‌هاش قشنگه! یه قدمِ دیگه برداشتم، گفتم چقدر شیرین می‌خنده؛ قدمِ بعدی رو برداشتم و گفتم خودش چقدر خوشگله؛ ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع ابروانش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندِ کاوه اندکی محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی قدمِ بعدی رو اومدم عقب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع متعجب، چشمانش را درشت کرد و کاوه را نگریست. کاوه سرش را به سمتش چرخاند و با دیدنِ مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانش، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع متفکر، لبانش را با زبان تَر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه خیره‌ی بارانی که نم- نم باریدن گرفته و دانه‌های بلورین و شفافی که بر خلافِ ریز جثه بودنشان، سرمای سنگین عجیبی را با خود حمل می‌کردند، لب به سخن گشود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون فهمیدم دو قدمِ دیگه برای دیوونه‌ی تو شدن کافیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع لبخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کنار کشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دستش را بالا آورد و میانِ موهای مشکی رنگ و آشفته‌اش پنجه کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی طلوع، همون موقع برگشتم گفتم بی‌خیالِ عقل و منطق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویرِ همان روز، پیش چشمانش پدید آمد و حالِ دگرگونش را بهتر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اومدنت عقلم رو کشتی و قلبم رو زنده کردی! اگه این معجزه نیست، پس چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معجزه بود؟ برای اویی که پس از چند سال به رابطه‌ای موفق دست یافته بود، قطع به یقین ورودِ طلوع و به دست آوردنش، حمل بر معجزه‌ای آشکارا بود؛ اما تقدیرشان هنگامِ نگارشِ این روایت، روی کلمه‌ی «عشق» که میانِ نام‌هایشان آرمیده بود، خط خوردگیِ بزرگی را نشاند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه نه، اما رنگِ نگاهِ طلوع با شنیدنِ این ابرازِ عشقِ او ثانیه‌ای غم انگیز شد و صورتِ درهم رفته‌اش، نشان از غرق شدن میانِ افکارش را می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقفِ ناگهانی‌اش را در راه، کاوه ابتدا متوجه نشد؛ اما پس از اینکه به نیتِ سخنی دوباره، سرش را به سمتِ طلوع برگرداند و درنهایت با عدمِ حضورش مواجه شد، ابرو درهم کشید و او هم با حداکثر پنج قدم فاصله از طلوع، در جایش ایستاد و سرش را چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنِ چهره‌ی متفکرِ طلوع، ابتدا استرسی آنی نصیبش شد که بانی‌اش نگرانی از این بود که طلوع به جسمِ پشتِ کمرش پی برده باشد و همین هم آزارش می‌داد. مِن بابِ امنیتِ بیشتر، دستانش را به لبه‌ی انتهاییِ سوییشرتش بند کرد و باز هم آن را قدری پایین کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید اگر پای فهمیدن در میان بود این حرکتِ او نوشدارو بعد از مرگِ سهراب به حساب می‌آمد، اما با این حال، ده درصدِ احتمالاتش را به خوش شانسی اختصاص داد و باز هم رهِ پنهانکاری را در پیش گرفت و با چشمانی ریز شده که لبالب از تعجب به نظر می‌رسیدند، خطاب به طلوع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع چرا وایسادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که با شنیدنِ صدای نسبتاً بلندِ کاوه، رشته‌ی افکارش از بیخ و بُن پاره شده بود، نگاه از نقطه‌ی نامعلومی که خیره به آن، در ذهنش به جدلی سخت با افکارِ سیاه و سفیدش مشغول بود، گرفت و چشمانش را سمتِ کاوه بازگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه یک تای ابروی پُر پشتِ مشکی‌اش را بالا راند و تنش را به عقب متمایل کرد و لنگان، قدم‌هایش را سوی طلوع برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالت خوبه؟ چرا یهو رفتی توی فکر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانست که اگر آنچه در قلبش فوران می‌کرد را بر زبان می‌آورد، بدترین لطمه را به مردی که تا چند دقیقه‌ی پیش دم از عشقِ آتشینش به او می‌زد، وارد می‌کرد. می‌دانست؛ اما ندایی جیغ مانند در سرش فریاد می‌زد که «چرا دوستش نداری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هم نمی‌فهمید! کاوه مردی ایده‌آل از همه لحاظ به نظر می‌رسید؛ اما عمقِ مشکل جایی رو نمایان می‌شد که هرگاه قصد داشت خودش را به دوست داشتنِ او وادار کند، شکست خورده‌تر از قبل، میدانِ نبردِ قلبش را ترک می‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی از کاوه گرداند و خواست مسیرش را ادامه دهد که با پیچیده شدنِ سرمای انگشتانِ کاوه که از بهرِ سردیِ هوا دمایشان به زیرِ صفر درجه متغیر شده بود، دورِ مچِ ظریفِ دستش، پیش از آنکه گامِ نیمه برداشته‌اش را تکمیل کند، در جا ماند و کاوه مشکوک، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده طلوع؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع لبانش را روی هم فشرد و نفسِ عمیقی را از پلِ ارتباطیِ بینی به ریه‌هایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست یکم... یکم فکرم مشغولِ باباست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دستش را رها کرد و جایگاهش را که کنارِ طلوع بود، تغییر داده و مقابلش ایستاد. دستش را بالا آورد و با گرفتنِ چانه‌ی طلوع میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش و از سوی دیگر بالا آوردنِ صورتش، حینی که بو برده بود طلوع از نگاه کردن به او خودداری می‌کند، لبخند کمرنگی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی دروغ میگی مردمک‌های چشم‌هات می‌لرزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع بالاخره تسلیم شد و با کشیده شدنِ نگاهش به بالا، چشمانش در چشمانِ کاوه قفل شد و او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم چی ناراحتت کرده یا حتی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع دستِ کاوه را به آرامی، از روی چانه‌اش پس زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست؛ میگم که، به خاطرِ حالِ باباست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه لب باز کرد تا حرفی بزند که با شنیدنِ صدای حرکتِ لاستیک‌هایی از مسیری تقریبا دور و سمت و سوی جاده، سر چرخاند و طلوع هم سرش را به سمتِ صدا کج کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی داره میاد این ورها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه متعجب، شانه‌ای بالا انداخت و پس از آن دوباره چرخید تا به سمتِ جاده برگشت. ماشین کمی نزدیک تر شد و واضح‌تر به چشم می‌آمد. با ابروانی درهم تنیده، نگاهش را از بدنه‌ی مشکی رنگِ تویوتایی که در مسیرِ جاده حرکت می‌کرد، پایین کشیده و به خطِ بزرگ و آشنایی روی بدنه‌ی آن که همان شکل را داشت و ذره‌ای عوض نشده بود، رسید. قلبش کوبشی سریع را از سر گرفت و سرعتِ ماشین که برای جلو آمدن در مسیرِ جاده و به سمتِ آن‌ها بیشتر شد، گرهِ میانِ ابروانش به آرامی، از هم باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از رُخش دوید و با متواری شدنش، بی‌آنکه چشم از ماشینی که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می‌شد، بگیرد، دستِ طلوع را میانِ دستش حبس و اولین جمله‌ای که از مغزش فرار کرد و به زبانش رسید را ادا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا جایی که می‌تونی سریع بدو طلوع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم با برگرشتنش، پیش از آنکه به طلوع مهلتی برای اعتراض یا پرسش بدهد، سعی کرد با پاهای دردآلودش که صورتش را مچاله کرده بود، قدم‌های تند بردارد و همزمان طلوع را هم با خودش می‌کشید که صدا و لحنِ آمیخته به نگرانی و تعجبِ طلوع از پرده‌ی گوشش عبور کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده کاوه؟ چرا اینجوری می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه نگاهی به عقب انداخت و تنها به گام‌های بلند و تندش که مقصدی بی‌نام و نشان را نشانه گرفته بودند، بسنده کرد. نفس- نفس می‌زد و دردِ پایش وجودش را تا مرزِ انحطاط کشانده بود؛ اما در آن لحظه توقف به هیچ وجه جایز نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدو طلوع، بدو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلوع که هیچ از این اضطرابِ او سر درنمی‌آورد، تنها پشتِ سرش کشیده می‌شد که یک آن با دردی که از رگ‌های پایش گذر کرد و به تمامِ وجودش رسید، دوام نیاورد و در آنی، زانوانش تا شدند و سوی زمین روانه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان که دستی به پالتوی طوسی رنگِ نشسته بر تنش می‌کشید، از پشتِ درختی که کنارِ ماشینِ کاوه کنارش جای گرفته بود، نیم چهره‌ای جلو برد تا قابلیتِ دیدش به صحنه را از دست ندهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفِ دستِ راستش را روی تنه‌ی زبرِ درخت که گویی تیزی‌های ریزی هم بر بدن داشت، قرار داد و نگاهش را به هول و ولای کاوه برای فرار و طلوعِ متعجبی که همواره پشت سرش کشیده می‌شد، دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستِ دیگرش را بالا آورد و با انگشتانِ بلندش میانِ موهای قهوه‌ای‌ و صافش پنجه کشید و همان دم که کاوه و طلوع را محو از نقطه‌ی دیدش، دید، نیشخندی بر لبانِ باریکش نشست. تای ابروی قهوه‌ای‌اش را بالا انداخت و با تُنِ صدایی آرام، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاوه آریا، پسرِ اسماعیلِ آریا، بیست و شش ساله و عکاس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و باز هم خیره به جای خالی‌شان، شانه‌اش را به تنه‌ی درخت تکیه داد و پیِ حرفش را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری رو دست می‌خوری! پات حداقلش تا پنج متر بالاتر، بیشتر دووم نمیاره و زمین خوردنت، فرارت رو نیمه تموم می‌ذاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ابرویش را بالا انداخت و با ربودنِ تکیه‌اش از تنه‌ی درخت، شانه‌ای به بالا هدایت کرد و با لحنی مرموزانه، ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک هیچ به نفعِ من، با این تفاوت که گل به خودی زدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست درونِ جیبِ شلوارِ جین و آبی رنگش فرو برد و موبایلش را بیرون آورد. همان دم که یک دستش را به صورتِ استخوانی‌اش می‌کشید، با دستِ دیگرش که موبایل را میانِ انگشتانش نشانده بود، مشغولِ شماره‌گیری شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایل را بالا برد و روی گوشش قرار داد. به بوق‌های متعدد و بلندی که به گونه‌ای نسبتا کشیده، در گوش‌هایش می‌پیچیدند، گوش سپرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را روی ماشینی که انتظارِ حضورش را در آن زمان داشت، متمرکز کرد و با شنیدنِ هشتمین بوق و درنهایت اتصالِ تماس که با ورودِ صدای مردانه و پُر از خشی به گوشش، همراه شد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اینجا دور شید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا و لحنِ متعجبِ مردی که پشتِ فرمان نشسته و در صددِ پیاده شدن بود، به گوشش خورد و اینکه با شنیدنِ صدایش پیش از باز کردنِ درِ سمتِ راننده متوقف شد، از دیدگانش دور نماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیرداد موبایل از گوشش پایین آورد و مقابلِ صورتش که گرفت، به جمله‌ای خبری و کوتاه، بسنده کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون من میگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس را قطع کرد و موبایل را به جیبش بازگرداند. انتظارِ رفتنشان را می‌کشید و در آخر، دید که راننده پس از بگیر و ببند و جدل با دو نفر از افرادی که درونِ ماشین حضور داشتند، دوباره حرکتش را از سر گرفته و کمی بعد، تنها ردِ غباری که از حرکت ماشین به جا مانده بود، در هوا پراکنده و در نهایت محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشتانِ شست و اشاره‌اش، پیشانی‌اش را ماساژ داد و با بیرون فرستادنِ محکمِ تنفسِ عمیقش، بی‌حوصله و کلافه، زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارهات هیچوقت برنامه نداره خسرو؛ هیچوقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را از عقب دور زد و خودش را به صندلیِ شاگرد رساند. درش را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد و پشت به صندلیِ راننده که نشست، عطرِ گلِ رز در بینی‌اش پیچید و مشامش را به بازی گرفت. دستش را به سمتِ داشبورد دراز کرده و با باز کردنش، میانِ کاغذهای پراکنده درونش، به دنبالِ ردی برای راهیابی به آنچه که می‌خواست، بود؛ اما چیزی عایدش نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانست به طورِ قطع چیزی که به واسطه‌اش درحالِ زیر و رو کردنِ داشبورد بود را پیدا نخواهد کرد؛ چون همانقدر که او باهوش بود، کاوه محتاط بود و با فکر عمل می‌کرد. لبخندی مرموز بر لب نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید حواسم رو جمع کنم که تو و احتیاطت یه قدم از من جلوتر هستید، پس یک- یک، برابر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که قصدِ خارج کردنِ دستش را داشت، به ناگاه، عکسی توجه‌اش را جلب کرد. ابرو درهم کشید و مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را ریز کرد و دستش را به سمتِ آن برد. با برخورد انگشتانش به سطحِ سردِ عکس، آن را به دست گرفته و بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دخترِ درونِ عکس که لبخندی دندان نما و عمیق بر لب داشت و چالِ گونه‌هایش در معرضِ دید بود، انداخت و با چرخاندنِ عکس در دستش، سطحِ سفیدِ پشتش را از نظر گذراند و در آخر به تک کلمه‌ای که گوشه‌ی عکس نوشته شده بود، رسید و آرام، آن را به زبان آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عکس را دوباره برگرداند. سرش را بالا گرفت و خیره به ابرهای خاکستری رنگ و فشرده شده در آغوشِ هم که عصرِ آن روز را بیش از هر وقتی دلگیر جلوه می‌دادند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلوع... طلوع... طلوعِ راد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین آورد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را روی خطِ لبخندِ او بر صورتش، کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی‌کردم انقدر عاشقت باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی پایینیِ عکس میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش، فشرده شد و یک تای ابرویش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی یه جای کار می‌لنگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی کمرش را صاف کرد و پای راستش را خارج از محیطِ ماشین، روی زمین نشاند. نگاهش را بینِ گل‌های نرگسی که درونِ عکس، میانِ دستانِ طلوع بود، چرخاند و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اینجا نیومدم که از عشق دستور بگیرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سنگِ کوچکی که زیرِ پایش روی زمینِ خاکی جای گرفته بود، فشاری وارد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجام که لهش کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شده و عکس را روی آن پرت کرد. نه اینکه حرص و خصومتِ گذشته را تنها بخواهد با پرتابِ یک عکس خاتمه بخشد؛ نه، اما راهش هم به تازگی شروع شده بود و همین هم قوه‌ی ریسک پذیری‌اش را از کار می‌انداخت؛ چرا که اگر از همان ابتدای مسیر، طوفانی، پا به میدانِ نبرد می‌گذاشت، تنها کارِ خودش را سخت و سخت تر می‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش اطراف را از نظر گذراندند و در نهایت روی خورشیدی که از پسِ ابرهای تیره، دشوار، خودش را نشان می‌داد، متمرکز شدند. دستانِ یخ کرده و بی‌حسش را درونِ جیب‌های پالتویش فرو برد و نم- نمِ بارانی که روی گونه‌اش می‌نشست، یادآورِ پاییزِ سردِ چندین سالِ پیش، برایش شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!