دوست داشتی؟
رمان خداحافظ برای همیشه اثر tanha

رمان خداحافظ برای همیشه

  • به قلم tanha
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 79.8K 👁
  • 128 ❤️
  • 211 💬

خلاصه رمان خداحافظ برای همیشه

آتیس در اوج جوانی عشقی پاک و مخفیانه را با پسر همسایه اش هیراد تجربه میکند که ناگاه هیراد بخاطر اوضاع بد خانواده اش و سخت گیری های پدرش بخاطر اختلاف سلایق به قصد ساختن آینده ای بهتر از خانه فرار میکند و تنها با اس ام اسی از آتیس میخواهد که دیگر منتظرش نباشد. چند ماه بعد شادیا,خواهر بزرگ هیراد,به دلیل نامعلومی خودش را به درخت حیاط خانه شان دار میزند و همین باعث کوچ همیشه خانواده میشود.چند سال بعد آریا,برادر بزرگ هیراد و شادیا,به قصد فروش خانه باز میگردد که با آتیس هم ملاقاتی میکند و طی ماجراهایی بهم علاقه مند میشوند و در اوج خوشبختی, آتیس پی به رازی در مورد آریا میبرد و متوجه میشود هیچ چیز آنطوری که او فکر میکرده نیست

قسمتی از متن رمان خداحافظ برای همیشه

_ممنون.
_حالا کجا زندگی میکنید؟
_مامان و بابا شهر ابریشم.منم مرداویج.
_واقعا؟جدا از هم؟
_بله!من ترجیح دادم مستقل باشم.
_پس مایه دارم شدی!مرداویج!
_بله.مرکز مشاورمم همونجاست.البته با دوستم شریکیم.الانم میخوام این خونه رو بفروشم یکمشو بدم جای بدهی خونم,بقیشم بریزم بحساب بابا.
_ازدواجم نکردی.درسته؟
_درسته.
_چرا؟
_از جنس شما ها خوشم نمیاد.
آتیس چند بار پلک زد و به یکباره انگار تازه متوجه حرف آریا شد که جیغ بلندی کشید و گفت:پررویی چقدر!کاری نکن تاکسی درمیت کنم بفرستمت موزه حیات وحش!
آریا که در گوشهایش را گرفته بود شروع به خندیدن کرد که این خنده رفته رفته تبدیل به قهقه شد.آتیس که حالا چشمش به میز افتاد و چای و شیرینی دست نخورده را دید یادش افتاد که از بس آریا را سوال پیچ کرده که آریا فرصت نکرده چیزی بخورد.همان طور که استکان چای را میبرد آشپزخانه که عوضش کند گفت:بفرمایید بچه پرو!از خودت پذیرایی کن تا چایتو عوض کنم بیام.سرد شده.
و همین که به آشپزخانه رسید روی صندلی نشست و حرفهای آریا در مورد هیراد در ذهنش تکرار شد.نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت؟بهرحال بعد از گذشت شش سال امید بازگشت هیراد را نداشت ولی تصور ازدواج او را هم نمیکرد.نباید از هیراد دلگیر میبود,چون هیراد قبل از رفتنش با فرستادن آن پیامک به او گفته بود که دیگر چیزی بینشان نیست.پس حالا باید خوشحال میبود که حداقل معمای رفتن هیراد برایش حل شده.حتما از اول هم قول و قراری بین او و آن دختر وجود داشته و هیراد مانده بوده که چگونه قضیه را برایش مطرح کند.حتما خجالت میکشیده بعد از سه سال که حلقه دست او کرده بیاید و بزند زیر همه چیز!غرق در افکارش بود که باز با تکان دستی به خودش آمد.آریا کنارش ایستاده بود.لبخندی زد و گفت:تو هپروتی دختر همسایه!میدونستم انقدر از دیدنم مجنون میشی نمیومدم دیدنت!
_من؟مجنون شدم؟اونم مجنون حضور تو؟اعتماد به نفس کاذب جرم نیست...بیماریست!بیایید با آنها مهربانتر باشیم.
بعد هم خنده گشادی تحویل آریا داد و در حالیکه آریا غش خنده میزد سراغ سماور رفت و چای ریخت و به سالن برگشتند.آریا همانطور که چایش را داغ مزه میکرد رو به آتیس پرسید:ایشالا مجهولاتتون حل شد؟سوال دیگه؟
_نه!حالا نوبت توست.مجهولی داری؟
_اونکه بله.اما حالا دیگه وقت نیست.باید برم.
_کجا؟جایی کاری داری؟
_نه!وقت ناهاره!زشته!برم بهتره.
_زشت که هست!مخصوصا که دست خالیم اومدی خونمون!دیگه واقعا زشتم میشه ناهار بمونی.
آریا باز زد زیر خنده و گفت:رو تو برم دختر.هنوز مثل قبل پررو و رکی.رک حرفتو میزنی.با یه بنگاهی اومدم خونه رو ببینه.اون که رفت منن اومدم اینجا.حالا بیا بزن!بچه پررو!
آتیس پشت چشمی نازک کرد و گفت:زدن نداره.انقدر چشم و دل سیرم که دست خالی یا دست پر اومدن تو به چشمم نیاد.فقط خواستم بهت درس ادب و آداب معاشرت بدم.یاد بگیری بد نیست!
آریا باز زد زیر خنده و از ته دل خندید.آتیس هم خنده اش گرفت.آریا که اشک از چشمانش جاری شده بود,از جا برخاست و گفت:برم دیگه تا از خنده جای روده و معدم عوض نشده.خوشحالم که مثل قبل با طراوت میبینمت.یروز سر فرصت میام و از مجهولات ذهنی خودم میپرسم و تو جواب میدی.
_ناهار نمونی ناراحت میشم!
_نمیمونم تا ناراحت شی!
_لوس نشو دیگه!
_آخه زشت نیست؟
_نه!
_پررویی نیست؟
_هست اما خب پررویی از خصوصیات بارز اخلاقی توست.کاریش نمیشه کرد!
باز آریا زد زیر خنده و در حین خنده گفت:دهنت سرویس از بس حرف بارم کردی امروز!حالا ناهار چی داری؟
_زرشک پلو.
_پس با کمال میل میمونم.
وآتیس خنده مهربانی نثارش کرد.بطرف آشپزخانه رفت و گفت:پس من میرم میزو بچینم.
_منم میرم پیش بابات یکم باهاش حرف بزنم.
_باشه.صداتون کردم تشریف بیارید آقا!
_چشم.
و آتیس به آشپزخانه رفت.ناهار در آرامش خورده شد و بعد از ناهار هم آتیس با میوه و چای از آریا پذیرایی کرد.پدر را به اتاق خواب برد تا استراحت کند و خودش هم پیش آریا برگشت.
.آریا که مشغول گاز زدن به شلیلی بود گفت:خب...دیدار بعدی ما باشه کی و کجا؟
_نمیدونم!
_بنظرم بریم صفه.من عاشق اونجام.حس خوبی بهم میده.
_اما...من نمیتونم بیام.
_چرا؟
_بابا رو چیکار کنم؟
_اگه اذیت نمیکنه بیارش خب!
_واقعا؟مشکلی نداری؟
_معلومه که نه!دیوونه شدی؟اصلا میخوای منم خانوادمو بیارم؟تا باباتم تنها نباشه و دیداری تازه کنن!
_باشه.فکر خوبیه.
_پس فردا چطوره؟بعد از ظهر؟
_نه!صبحش بابا رو باید ببرم پارک پیش دوستاش.بعد از ظهرشم کلی تحویلی دارم.
_تحویلی؟
_اوهوم.بمون تو خماریش تا موقه جواب دادن مجهولات تو برسه.
_بدجنس.باشه.چهارشنبه چطور؟
_خوبه.بعدازظهر ساعت پنج صفه.خوبه؟
_خوبه.میتونی بیای؟یا بیام دنبالت؟
_نه!لازم نیست.خودم میام.چی فکر کردی؟من بلخره راننده شدم.
آریا ناباورانه گفت:نه بابا!تا قبل اینکه از این محل بریم یادمه ده دوازده باری امتحان شهر داده بودی.
آتیس خنده بلندی کرد و گفت:بدجنس!حافظتم خوبه ها!بعله!اینجانب راننده شدم بلخره.البته از حق نگذریم راننده هم بودم,منتها در حقم اجهاف میشد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان خداحافظ برای همیشه

  • مریم.

    0

    جالب نبود اصلا.فقط اموزش اشپزی میداد.انتقام یکی رو از دیگری نمیگیرن.اریا فقط ترسو بود.اما دوست داشتنش واقعی بود.اون شش ساله عذاب کشید به خاطر یه ترس.حقش نبود اینکارو باهاش بکنه اتیس

    ۴ ماه پیش
  • تنها

    0

    بنظرم آریا گناه داشت . حقش این نبود . من که همش بهش فک میکنم

    ۱ ماه پیش
  • پرستو

    0

    فقط می خوردند می خوردند و باز هم می خوردند عجب!!!! قاتل آزاد شاهد آزاد کل اصفهان فهمیدن بعد یارو عروسی می گیره ؟؟ باباش هم دعوته؟؟ مهمونا هم لال؟؟؟؟ چه قشنگ!!! خوندم کلش رو اما اصلأ راضی نیستم کاش وقت نمی گذاشتم ☹️

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    ۴ قسمت خوندم اصلا جذبم نکرد. صحبت های خسته کننده و توصیف کارهای روزمره. سوژه ای رو دنبال نمیکنه

    ۳ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    2

    درود و خسته نباشید. ایده خوب بود ولی هنوزجای کار داشت. روایت کم بود. فضاسازی و حس آمیزی زیاد نداشت. چهره پردازی نشده بود. دیالوگ ها خسته کننده بود. تا قسمت ۹فقط مهمونی خونه ی همدیگه بودن.

    ۴ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    1

    درود و خسته نباشید. اندیشه ی داستان جالب بود ولی شوربختانه نوشتنش مشکل داشت. روایت خیلی کم و سردرگم کننده بود. فضاسازی و حس آمیزی نداشت. می شد اریا، هیراد رو نجات بده بعد فرار کنه و برای انتقام برگرده. یا با مردن هیراد، شادیافرار می کرد و کار برادرش رو انجام میداد و انتقام می گرفت.

    ۴ ماه پیش
  • tayebe

    0

    من چندقسمت بیشترنخوندم،صحبت کردن اتیس واریا رومخم بود،همش کل کل بیخودی.

    ۴ ماه پیش
  • Tanaz

    1

    اولش خوب بود ولی پایان خوبی نداشت حق آریااین نبود

    ۴ ماه پیش
  • حق ترسو اینه

    1

    اخرش بد تموم شد کاش حداقل با سامیار برادر شوهر خواهرش ازدواج میکرد و خوشبخت میشد

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    1

    بد نبود کاش ادامه اش خوب تموم شه

    ۴ ماه پیش
  • Mani

    1

    اصلا هیچ هیجانی توش نبود فقط از اول تا اخر مشغول اشپزی بودن و خوردن همین نظرم منفیه

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    1

    خوب بود ولی هیراد گناه داشت دلم سوخت میتونست بازم ادامه داشته باشه اخرش خیلی بدجور تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • Razieh

    0

    حق آریا این نبود ک آتیس ولش کنه. درسته بهش دروغ گفت ولی خودشم بیشتر ک ن ولی کمترم زخم نخورده بود از کشته شدن هیراد و شادیا. قصد آریا سواستفاده نبود فقط میخواست کاری کنه ک آتیس فراموش کنه و خب عاشقش شد. آریای مظلوم🥲🥲🥲

    ۵ ماه پیش
  • از خوندش لذت بردم

    13

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Nilo

    5

    نمی دونی نباید رمانو اسپویل کنی؟؟؟!!!!!!!!

    ۶ ماه پیش
  • میم

    1

    اخهههههههه برا چییییی اسپویل میکنی؟؟

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    0

    بد نبود پایان خوبی داشت

    ۶ ماه پیش
  • ونوس

    0

    قشنگ بود ولی خیلی پیچ و تاب داشت.رمانهایی که آخرشون غمگینه دوست دارم....

    ۶ ماه پیش
  • زهرا۷۷

    0

    خوب بود ولی یه جاهاییش به دلم ننشست

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!