جوخه بیوه ها به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و دوم :
اوپس...بهتره نگم اون موشی که ازش حرف می زنیم اریکاست. بی حسی از سر انگشتام شروع شد و کم کم به کل دستام سرایت کرد.
دستای کبود شده ام رو بالا آوردم و گفتم:
-یکم شل کن دارم نقض عضو می شم.
-این کمترین بلایی که سرت میاد.
مطمئنا صورتم از ترس افتاده شد. به پنجره ی راننده نگاه کردم و در حالیکه به وول خوردن افتاده بودم گفتم:
-داری من رو کجا می بری؟ بسه دیگه می خوام پیاده بشم.
رانن
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نری
2چرا پارت ۵۱ و ۵۲ جفت همدیگن؟