جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت پنجاه و چهارم :
تکون محکمی خوردم و با نفسی سنگین شده جیغ زدم:
- تو اون بالا چه غلطی میکنی؟ خفاشی؟ یا مِیمونی؟ زود باش طناب رو دور پام باز کن اعصاب ندارما.
یه زانوش رو توی شکمش جمع کرده و پای دیگش معلق بود. نمیدونم با کتش چه غلطی کرد... ولی با این پیراهن زیتونی فرقی با دوران کلوپ پلهای نداشت. محال ممکنه ارتش بتونه این الاغ رو آدم کنه.
چوب رو بین دندونهاش چرخوند و با حسرت نمایشیای گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۳۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
2بهتر که یادت رفت بابا، حاضرم شرط ببندم اینقدر که اینجا پیش ایلیا و بچه ها بهت خوش گذشت پیش اون زاویر بهت خوش نمیگذشت
۴ هفته پیشسوئو
10زاویر : سورن ، ایلیا : آیوار طرفدار آیوار و ایلیا 😁😂 متنفر از سورن و زاویر
۲ ماه پیشheli
3هر وقت فکر میکنم که این دو تا دیگه بهترین کاپلن(با شروع از شیاطین سیاه) یهویی با رمان بعد نظرم عوض میشه چون هر دفعه بهتر و بهتر میشه واقعا بهترین نویسنده ای که تا الان رمان هاش رو خوندمم دمت گرمم😭✨❤️
۲ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
قربانت عزیزمممم😭
۲ ماه پیشجنگل
0خدایی من 😭😭 او مای هارت ❤️😍😍
۲ ماه پیشمن کیم؟
7حس میکنم زاویر برای انتقام جلو اومده وهیچ علاقه ای به هانا نداره
۴ ماه پیشملکه ی دلقک
19قشنگیش اونجاست که هانا وقتی پیش زاویره همش تظاهره،تظاهر به کسی که فکر میکنه زاویر بیشتر میپسنده!ولی وقتی پیش ایلیاعه ، دقیقا خودشه! نه اون هانایی که با بچه های پله ای بد رفتاری میکنه تا از خودش مراقبت کنه!اون خودشه،خود خود هانا!
۵ ماه پیش...
16با تمام علاقم به آرین ولی حکم پارازیت داشت توی این پارت آخه وسط لاس به این قشنگییییی😂😭
۵ ماه پیشفن آرین ایلیا
19می دونی کجای این دوتا برام قشنگه؟✨🙃 اونجایی که ایلیا به هانا اعتماد می کنه و از گذشته و خانوادش میگه و هانا یهو وسط حرف احساسی میگه:بابات خیلی جاکش بوده،اصلا عالیه🤌🏼😂✨
۵ ماه پیشمتین
3فقط این دیالوگ شکارش کردم خدایا!! ایوانف بترک قرار امشب از گرسنگی بمیری🤣🤣🤣🤣
۵ ماه پیشهمتا
12ایلی داداش همیشه گند بزن به قرار های زاویر دمت گرم 😈😎
۵ ماه پیشآرزو
2همونطور که برای ایلیا خوشحال شدم همونقدر هم دلم برای زاویر سوخت بچم پایگاه رو گل گلی گرده بود🙂🙂
۵ ماه پیشبلوندی
20*تنها دلیلی که باهاش به تو حسودی می کنم خودتی هانا* و این *چون دلم میخواست تمام و کمال مال خودم بود*
۶ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
یادم ننداز این دیالوگووو😭🛐
۶ ماه پیشحدیث
27خوشحالم که قرارو فراموش کردی هانا😁✋🏿 می ارزید به دیدن چشمای ستاره بارون ایلیا که ستارش تو بودی🥹🍓
۶ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وایییی😭😭
۶ ماه پیشموی زائد طلایی ایلیا
11بنظرم بیشتر ایلیا کاری کرد پشت چشای (پلکای)هانا ستاره ها بیان
۶ ماه پیشحدیث
6هرچی که بود لامصب خیلی قشنگ بوووود🤗😭😘🍓 فقط آرین گوگولی یه کوچولو دیرتر میومد🤗🤣
۶ ماه پیشموی زائد طلایی ایلیا
3وای این نظر شما برا پارت پنجاه و چهاره، من این حرفم منظورم پارت شصت و نه بود😂 پنجاه و چهار ک ایلیا فقط تعریف کرد ایشالا برسی شصت و نه مستفیض شی🤣
۶ ماه پیشحدیث
2عه متوجه نشدم😂 خوووووووندم مستفیض شدم اصن برگام ریخت😂😂😂😂😂😂😂🍓😉
۶ ماه پیش...
6چرا یادت رفت؟؟ چون غرق ایلیا شدی عشقم😌
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماجده
2_بابات خیلی جاکش بود _ممنونم واقعا! وسط بحث راجب گذشته و احساسی این چی بود گفتی هانا🤣🤣