جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت نوزده :
صداش خیلی آروم بود....کی بود؟ نکنه میخواد منو بکشه؟.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و چشمام رو آروم باز کردم، توی اون تاریکی، چشمای قهوه ای تیره اش رو دیدم....فرجام اینجا چیکار میکرد؟!
نفسم داشت تموم میشد. از طرفی از اینکه بهش نزدیک بودم می ترسیدم....تمام اون حرف ها شایعاتی که دربارش بود توی سرم جمع شد و باعث شد ضربان قلبم به طرز قابل توجهی بالاتر بره...از ترس، و از نزدیکی به اون که خطرناک
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
0مرسی پارت زیبای بود خسته نباشی
۴ ماه پیشغزل
0به نظر من ترنم قدرت نور رو داره .
۴ ماه پیشهلن
0وایییی عالی بود نمیتونم صبر کنم
۴ ماه پیشساجده
1ممنون از رمان خوبتون
۴ ماه پیشحدیث
0رمان قشنگیه کاش زودتر پارت جدید بزارید
۴ ماه پیشمعصومه
0خب خدا رو شکر اونی که نجاتش داد فرجام بود🥺ولی تو اون جنگل یه خبراییه، دور از چشم بقیه دارن یه کارایی میکنن
۴ ماه پیشآیرا
4این فرجام ناقلا یه چیزی میدونه اصلا از حرکات و رفتارش مشخصه قدرت ترمه رو حس کرده و به نظرم فرجام و ترمه از این به بعد بیشتر باهم روبه رو میشن
۴ ماه پیشنیلوفر آبی
0داره از فرجام خوشم میاد رمانتون قشنگه خسته نباشید
۴ ماه پیشZb.
0من ادامش و میخوااااممممم تا کی باید صبر کنم
۴ ماه پیشسرو
0چیشد یکهو پرنسس اصلا فرجام ازکجاپیداش شد
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0اولش به خاطر اینکه اسم شخصیت داستان با اسمم یکیه خودمش ولی جلو تر که رفتم رمان جذب کرد قشنگهه