جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت سوم :
-یا حضرت عباس شیشه توی چش و چالشون نرفته باشه!
اینو گیسو در حالی که دوباره روی صندلیش می نشست گفت؛ ولی من حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم؛ خشکم زده بود و به معنای واقعی نمی تونستم چشمم رو از اونا و تیکه های باقی مونده ی لیوان شیک روی میز بردارم.
-ترنم؟
تلنگر گیسو من رو به لحظه برگردوند:
-ها؟...چیزی میگفتی؟
-گفتم بیا بریم.
نفسی کشیدم و از جا بلند شدم. توی اون گرما چنان سرمایی توی بدنم پیچید که تمام موهای تنم سیخ شد!.
ترنم همونطور که پول کافه رو حساب میکرد زیر لب گفت:
-احتمالا لیوانه سرد و گرم شده.
امیدوارم اینطور باشه....که هست! این افکار چرت و پرت منم مطمئنا باید اثر بیست و پنج بار تماشا کردن هری پاتر و خاطرات خون آشام توی سه سال گذشته باشه.
از کافه بیرون اومدیم و پیاده راه افتادیم، یکم توی خودش بود. برای همین زمزمه کردم:
-میگم گیسو؟
گیسو در حالی که در بطری آب رو می بست نگاهم کرد:
-ها؟
-پرهام؟
-نه بابا...
پوفی کشید. خیلی وقت نبود که از پرهام خوشش میومد:
-خودت میدونی که نمی خوام بینشونو خراب کنم. برای من دیگه تمومه.
-اگه کات کنن چی؟
لباش رو به همدیگه چسبوند:
-من انقدری عوضی نیستم که بشینم دعا کنم که از دوست دخترش جدا بشه!
یه قلپ از آب بطری که حالا مزه ی آب حموم میداد سر کشیدم:
-میدونم....عشق منی
"چندش" ای گفت و دستش رو برای تاکسی زرد رنگی که با هزار تا سرعت به سمتمون میومد دراز کرد. اونم چنان ترمز گرفت که خط سیاه رنگی به طول دو سه متر روی آسفالت انداخت.
-ایشالا زنده برسیم!
"خفه شو" ای گفت و در ماشین رو باز کرد. همزمان زمزمه کرد:
-زنیکه مفت خور پول کافه رو من حساب کردما!
خودم رو به اون راه زدم:
-خب چیکار کنم؟
-بدبخت پول نقد همراهم نیست آبروی دوتامون میره!
دماغم رو چین دادم و اسکناس پنجاهی که پشت قاب گوشیم برای روز مبادا قایم کرده بودم رو بیرون کشیدم و بعد از صاف کردنش رو به گیسو طوری که راننده نشنوه غریدم:
-بیا اینم آخرین ذخیره ی پولم!
بعد پول رو به سمت راننده گرفتم:
-بفرمایید.
سر خیابون پیاده شدیم؛ گیسو به چپ و من به سمت راست حرکت کردیم و هرکدوم راه خونه ی خودمون رو پیش گرفتیم.
هوا دیر تاریک میشد و این، تنها چیزی بود که از تابستون دوست داشتم. البته اگه بیرون رفتن با گیسو رو فاکتور بگیریم.
بچه های محل طبق معمول تا دیر وقت جیغ جیغ کنان فوتبال بازی میکردن و هر از چندگاهی شیشه ی خونه ی آقای پیمانی که خیلیم روی خونه اش حساس بود رو میترکوندن.
انقدر با عجله از خونه بیرون اومده بودم که کلید رو جا گذاشته بودم، امری که مامان به شدت بدش میومد و معتقد بود هرکسی کلید خونه ش رو جا بذاره نباید توی اون خونه زندگی کنه!
ناچار دستم رو بلند کردم که زنگ رو بزنم که آسمون باز شد و فرشته ی نجاتم بال زنان پایین اومد....نه! درستش اینه که بگم آرش کلید به دست و با شونه هایی آویزون از ته کوچه میومد و طبق معمول فهمیده بود که من کلید رو جا گذاشتم برای همین کلید توی دستش رو بالا گرفت و تکون داد.
آنقدر آروم میومد که کوچه ی بیست متری رو توی یک دقیقه ی طولانی طی کرد و آخرسر نگاه متاسفی بهم انداخت و در رو باز کرد:
-بفرمایید پرنسس.
-خفه شو بابا!
کنار در ایستادم و لبخند گنده ای زدم:
-چته؟
-به تو چه؟
-خاک تو سرت که توی سربازی فقط هیکل گنده کردی وگرنه هنوزم یه چیزی که میشه اشکت دم مشکته....الانم گریه نکن.
اعصابش به نظر خراب میومد و اصولا باید الان حرفی بهش نمیزدم، ولی برای به جا آوردن وظیفه ی خطیر یک خواهر کوچیکتر، کفشام رو جلوتر ازش درآوردم و توی چهارچوب در ایستادم:
-به عنوان تشکر به مامان نمیگم بوی گوه سیگار میدی!
-بوی سیگار من نیست...من نمیکشم.
چشمام رو ریز کردم و برای اینکه مامان نشنوه صدام رو پایین آوردم:
-منو نپیچون دایی! من خودم کلاغ رنگ میکنم جای قناری می فروشم.
دست به کمر و با افتخار ایستادم:
-جنابعالی داری با یه دوربین مدار بسته زندگی میکنی! پریشب خودم دم پنجره دیدمت که با اون دو شاخه محبت چس دود میدادی!
-خیلی....
پشتم رو بهش کردم و راه اتاق رو پیش گرفتم. من که هیچ وقت به مامان نمی گفتم سیگار میکشه!؛ درسته رابطمون خوب نبود ولی من دلم نمی خواست تک فرزند بشم چون بابا اگه می فهمید آرش سیگار میکشه یه بیل میداد دستش و ازش درخواست میکرد قبر خودش رو بکنه!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
naz
0آب *** و خوب اومد 😂😅👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۳ ماه پیشnaz
0همچنان درخواست عکس و استوری تو برنامه چون *** ندارم
۳ ماه پیشآیلاری
2نمی خواد نگران باشی دختر عزیزم میتونی داداشت رو به من بسپاری
۳ ماه پیشباران
0میخوای داداششو چیکار😂😂😂😂
۳ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
بچم آرش بهش کم توجهی شده🤣
۳ ماه پیشباران
0عع دختره ی بلا فقط به خاطر تک فرزند نشدنش باداداشش راه میاد😂
۳ ماه پیشفرشته
1رمان خیلی قشنگیه😍❤️
۳ ماه پیشپریا
2خوشحالم رمانی رو پیداکردم که مثل همه تخیلاتمه🤩
۳ ماه پیشسارا
1چه باحاله از اولش جالبه 💚
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
2ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۳ ماه پیشNana
1به خاطر حرف ترنم لیوانه شکست؟؟؟؟
۳ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
آرهههه
۳ ماه پیشمحی
2رمان قشنگیه
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0ترنم خیلی باحاله عاشق عشقش به داداشش هستم🙂😂