هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت چهل و هشتم :
به لبهایش زل زدم…
چانهام میلرزید، تنم هم میلرزید.
فشار دستانش دور بازویم هر لحظه بیشتر میشد.
از وحشت، یخ زده و لرزان بودم.
خشمش هر لحظه بیشتر میشد.
ـ تو… اینجایی تا منو عذاب بدی… تو فرستاده شدی… تا شکنجهی من باشی…نفرین من بشی…
همهچیزم بشی و بعدش، محو بشی و بری…
با درد، در خودم مچاله شدم.
صدایش لحظهبهلحظه بلندتر میشد؛ در اوج ج
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
دنیز؛
4وای ویولت لطفا نرو وای نههه وای
۷ ماه پیشسحر
2وای نگو که بعد این قراره بهوش بیاد
۱ سال پیششبنم
4داره خاطراتش رو میبینههههه واااااااااای
۱ سال پیشFifi
2یعنی چی شده چرا این داستان اصلا قابل حدس نیست😭😭😭😭
۱ سال پیشMw.
2اغاز یه خاطره با بوسه ای که شروع کننده ویولت بود!👀
۱ سال پیشفاطی
2تصویر سازی این رمان خداااااس 😭❤️خسته نباشی مرجان ❤️
۱ سال پیشفاطمه
1وااای چههه باحااال 😍مرجان تو که همه رو جادو کردی با رمانات و خداایی به این خوبی شدی واسه بچه های رمانت، واسه ما هم بخشنده باااش ی بااار بیاااد به خوابم این روحااان🙄🥹
۱ سال پیشفریماه
0یعنی اون دختر به روحانی خیانت کرده و روحان کشتتش یا قضیه یه چیز دیگه بود
۱ سال پیشالهه
1وای این رمان خیلی خیلی خوبه خیلی وایب فیلم خاطرات یک خوناشام و میده و اهنگ salvatore لانا
۱ سال پیشAnita
5لعنتی مرجان چطور انقدر خوب مینویسی انگار خودم شدم ویولت دارم این صحنه ها رو میبینم. پ ن .لعنتی از اون لعنتی خوبا بود😁
۱ سال پیشفیونا
1نگو که داره به هوش میاد!
۱ سال پیشN.a
0من توانایی دیدن جدایی این دوتا رو ندارم مرجان....
۱ سال پیشپریا
1و حس می کنم پارت بعد دوتا بچم از هم جدا می شن😭😭😭😭
۱ سال پیشمرجان فن
1بوق دستگاه ؟مرجان توروخدا الان نه بزار پیش روحان بمونه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
0چرا با لمس روحان به یه خاطره پرت شد؟ مگه با لمس اشیاااااا نبوددددددددددد