پارت پنجاه و نهم :

نمی‌دانم با چه دل و جرعتی کلمات را به زبان راندم.
چانه ام می‌لرزید…
حس کردم چیزی درون چشمانش شکست…انگار یک آینه هزار تکه شود!
پلک زد…دستانش مشت شده بودند و عجیب بود که چلچراغ های سالن یکی پس از دیگری خاموش می‌شدند.
تمامی شمع ها و فانوس ها…
چشم که در چشمانم دوخت،تقریبا مردم…
به سختی زمزمه کرد:
_عاشقش شدی؟
ناباور نگاهم می‌کرد،انگار که به یک دشت آتش گرفته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    1

    وایییی روحاااااان🥺 بمیرم برای دلت مرد...

    ۴ ماه پیش
  • zahra

    0

    پشمام با هر پارت میریزه

    ۴ ماه پیش
  • مری

    1

    وایی بمیرم برات

    ۵ ماه پیش
  • دنیز؛

    2

    وای پشماممم اصن فکرشم نمیکردم وای چیشد الانننن

    ۷ ماه پیش
  • ماه"

    6

    الهی بمیرم برات :)

    ۱۱ ماه پیش
  • زن دیوا حتی اینجا

    7

    انقدر بدبخت روحانو سوزوندی که خودتم خاکستر شدی ویولت

    ۱۲ ماه پیش
  • محدثه

    1

    چیشد؟وات د......

    ۱۲ ماه پیش
  • بستنی گوگوری

    5

    گریه بچه در آورد دیگههه

    ۱ سال پیش
  • طرفدار دیوا و آریل

    0

    وات د ..... چی شد؟ یعنی ویولت پنجاه سال بیشتر عمر نمیکنه؟

    ۱ سال پیش
  • Niya

    2

    الهی بگردم برا پسرم گناه داره بچم یعنی چی💔

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    5

    موهای شیدام فرفریه یعنی دارم فکرای ناجوری میکنم در حد چییییی... از مرجان بعید نیست هرکاری 😂🦋

    ۱ سال پیش
  • Niya

    2

    ی روح همزمان تو چند جسم نمیره اخه

    ۱ سال پیش
  • الهه

    10

    این حتی از پارتای لالایی هم غمگین تر بود خدا😭عررررر

    ۱ سال پیش
  • Hasti

    1

    وای بچمم چقدر گناه داره:))

    ۱ سال پیش
  • عاطفه

    0

    همه ی قسمتها قشنگه❤️عاشق شخصیت ویولت و روخانم

    ۱ سال پیش
  • Tanaz

    9

    یوهووو تناسخش بود ولی مرجان رکب میزنه الان برعکس میشه😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!