هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت بیست و پنجم :
صدای آشنای امیرمسعود حواسم را جمع کرد.
در حالی که شانههای امیرحسین را گرفته بود، رو به او گفت:
– داداش، تو اینا رو نمیشناسی؟ فیلمشونه دیگه! شب ولنتاینی حتماً یه دوست پرستاری چیزی داشتن، آوردن سر کارمون بذارن. پارسال مگه ویولت نگفت تصادف کردم بیاین؟ رفتیم، دیدیم جشن گرفتن!
امیرحسین به سختی سرش را بلند کرد و گیج گفت:
– چرت نگو مسعود، یه چیزی شده… اینا چرا ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
0و همین دردشو بیشتر میکنه💔
۳ ماه پیشPARNIA
0مرجان چرا اینکارو با ما میکنی🙂😭😭😭
۳ ماه پیش....
0وای.... وای نمی دونم چی بگم؛ خیلی غمناک بود.. بیشتر از همه قسمتی که پارچه سفید و کنار می زنه دگرگونم کرد:))
۴ ماه پیشسارا
0آخ عزیییزم 😭😭
۵ ماه پیشHamraz
0وای خدایا الهی بمیرم😭😭😭
۵ ماه پیشدنیز؛
0الهی بمیرم گریه چیه دارم میمیرم وای 😭💔
۷ ماه پیشzahra
0وای وای نهه وای دلم اتیش گرفت برا امیر حسینن😭😭
۸ ماه پیشReyhane
1نفسم بند اومده از گریه.. الهی بگردم برای دردی که میکشی امیر حقتون این نبود انقد زود جدا شین از هم
۹ ماه پیشرخساره
2بخدا من اخرش سکته میکنم از رمانای تو
۹ ماه پیشGOLBARG
1کلمات در برابر احساسم سر خم میکنن😭😭😭 اشک چشمام مثل یه رود غمگین که منتظر رسیدن به دریاست راه گرفته؛ ولی هیچی به جز سراب پیش روش نیست...😭😭 میسپارمت به دریا....😭😭مرجانننن
۱۰ ماه پیشفرناز
0مرجان نمیدونم چی بگم فقط میشه گفت اشکمونو دراوردی😭😭😭😭😭😭
۱۰ ماه پیش"ماه
5آخ امیرحسین آخ.. این پارت یه دژاووی عمیق بود انقدر عمیق که کنترلی روی اشک و خاطراتم ندارم :))
۱۲ ماه پیشنهان
0آخه الان امیرحسین بعداز ناره چیکار کنه؟ چجوری تحمل کنه آخه..واقعا دلم براش سوخت
۱۲ ماه پیشزن دیوا حتی اینجا
2الان،تنها امیدم به اینکه آخرش ویولت و روحان بهم برسن اینه که چون امیر حسین و ناره نتونستن مال هم باشن پسسسس:روحان و ویولت باید بهم برسن🤌🦦
۱۲ ماه پیشحنا۸
2طفلی امیر🥺🖤
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Arina
4💔💔💔💔چیزایی که میخونم رو تو ایران خودمون تجربه کردیم