هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت پانزده :
سایهاش سنگین شد روی سرش. دستش را سایهبان کرد روی چشمهایش تا به سمیر نگاه کند:
-بیا اینور.
سمیر مخالفش چرخید و اینبار به پهلوی دیگرش نشست. دستش را انداخت و بهش نگاه کرد. چشمانش را که شعلهور دید، نرمتر حرف زد تا او را از آن احوال پریشان بیرون بکشد:
-معمایی نگام نکن. من در عین پیچیدگی، سادهام.
سری تکان داد برایش:
-معلومه. فقط خطای تو اینه بد فکر میکنی.
سمیر که به
لطفا صبر کنید...
