پارت پانزده :

سایه‌اش سنگین شد روی سرش.‌ دستش را سایه‌بان کرد روی چشم‌هایش تا به سمیر نگاه کند:
-بیا اینور.
سمیر مخالفش چرخید و این‌بار به پهلوی دیگرش نشست. دستش را انداخت و بهش نگاه کرد. چشمانش را که شعله‌ور دید، نرم‌تر حرف زد تا او را از آن احوال پریشان بیرون بکشد:
-معمایی نگام نکن. من در عین پیچیدگی، ساده‌ام.
سری تکان داد برایش:
-معلومه. فقط خطای تو اینه بد فکر می‌کنی.
سمیر که به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️