پارت سوم :


تی‌شرت را از تنش بیرون کشید و گوشه‌ای انداخت. موبایلش را دست گرفت و روی تخت دراز کشید. طبق عادتی که داشت، وارد صفحه‌ی تلگرام شد و روی آواتار نورا زوم کرد. با نگاه کردن به تصویر نورا، خستگیش برطرف می‌شد. به این فکر نمی‌کرد حتی در خیال او هست یا نه! رفته‌رفته چشمانش گرم شد که موبایلش روی همان نگاه زنگ خورد. بلافاصله دگمه ورودی تلفن را فشرد:
-یادی از ما کردی زیبای سرکش!
صدای نورا توی گوشش پیچید. احساس کرد بی‌حال و حرصی‌ست:
-مامانم سر ظهری اسیرم کرده. تو این گرما از خونه زدم بیرون که برم پیش تمنا. اما خبر مرگش مهمون داره.
قند توی دل سمیر آب شد. از اینکه بخت یارش شده و شاید او را همان روز می‌دید. اما به روی خودش نیاورد:
-توام یه مهمونش.
-حوصله وراجی دوستان‌شو نداشتم.
-مگه دوستای مشترکتون نیستن.
-ول کن سمیر. تو کجا افتادی؟
-تو خونه روی تختم. چطور؟
-می‌خواستم ببینم شرکتی بیام اونجا. آخه بابا خونه‌اس.
-می‌خوای بری شرکت چیکار؟
-من باید مهمونی مامانو به هم بزنم تا یاد بگیره بدون مشورت با من عتیقه دعوت نکنه.
توی دلش خندید و انگشت لای مویش انداخت:
-کارت درسته. اما بیا خونه‌ی ما. منم از شرکت زدم بیرون.
نپرسید چرا، فقط گفت:
-گوش به زنگ باش تا رسیدم بیایی پایین کمکم. مامانم هر چی پول داشتم به اضافه‌ی سویچ و کارتامو دودر کرده. منم از بالکن پریدم تو حیاط و زدم بیرون.
سمیر به پیشانیش کوبید و صاف روی تخت نشست:
-طوریت نشد؟
جای جواب دادن به سوال سمیر، گفت:
-گوش به زنگ باش.
جستی زد و از روی تخت پایین پرید. تی‌شرتش را برداشت و پوشید.‌ وقتی توی سالن ظاهر شد، مادر و سارینا با تعجب نگاهش کردند. مادر پرسید:
-چی شد برگشتی؟ مگه نگفتی یه چرت می‌زنم می‌خوام برم بیرون؟
-مهمون داریم. از اونجایی هم که می‌دونم قیمه دوست نداره یه جوجه بدون برنج سفارش بدید تا میاد گرسنگی و گرما با هم دیوونه‌اش نکنه.
-کیه سر ظهر؟
سارینا جای سمیر گفت:
-نورا. حتما از دست مامانش فرار کرده داره میاد خواستگاری داداشم.
مادر چشم غره‌ای برای سارینا رفت، سمیر نیز در پی خنده‌ای شیطنت‌آمیز به سوی در حیاط. مسافتی بین خانه‌ی آن‌ها تا منزل عمویش نبود. طولی نکشید که ماشینی مقابل خانه‌شان ایستاد و نورا پیاده شد.
ماشین که از جلوی نورا رد شد، احساس کرد هنگام راه رفتن لنگ می‌زند.‌ جلو رفت و با نگرانی پرسید:
-چرا شل می‌زنی؟ نکنه باز از در و دیوار پریدی.
کیفش را تخت سینه‌ی سمیر کوبید:
-هر چی از دهنم در میاد بگم.
-به کی؟ خودت؟ عنکبوتی که از طبقه دوم می‌پری پایین؟
دردآلود به سمیر نگاه کرد:
-یه ملافه بستم به نرده‌ی بالا و پریدم تو بالکن طبقه‌ اول. از بالکن تا حیاط ارتفاعی نداشت. بد افتادم. فکر کنم مچ پام پیچیده.
سمیر با حرصی فرو خورده گفت:
-حقته! لااقل دو سه هفته خونه‌نشین می‌شی و از دوره خبری نیست.
-دوره تو سرم بخوره‌. هفته‌ی دیگه مسابقه دارم.
-تو رو باید شوهر داد بلکه آدم شی.
-اعتراف کردی آدم نیستید و دخترا ازتون فرار می‌کنن؟
-اتفاقا آدم تحویل می‌دن‌.
با پای سالمش به ساق پای سمیر زد:
-کمکم می‌کنی بریم تو یا سر ظهری برم خونه‌ی یکی از زیدام؟
دستش را زیر بازوی نورا انداخت و فشارش داد. دادی کشید و برای سمیر لگدی پرت کرد:
-تو باشی حرف اضافه نزنی.
در حالی که کاملا به سمیر تکیه داده بود، لی‌لی‌کنان تا خانه را پیمود. زن‌عمو و سارینا با دیدن نورا سمتش رفتند:
-ببخشید! سر ظهر مهمون ناخونده شدم. همش تقصیر مامانه.
زن‌عمو گفت:
-قدمت روی چشم دختر. پات چرا اینطوری شده؟
سمیر جای نورا گفت:
-خانم برای فرار از دست مامانش از تو بالکن پریده تو حیاط. الحمدلله چلاغ شده.
زن لبش را گزید و با دست چپ پشت دست راستش زد:
-نگفتی عیب‌ و علتی پیدا کنی دختر؟
سمیر گفت:
-شکر خدا شَل شده یه مدت باید هُلش بدیم.
نورا این‌بار کوتاه نیامد:
-مواظب باش حرص کارا مامانمو سر تو در نیارما.
زن اخمی برای سمیر کرد و گفت:
-داره سر به سرت می‌زاره حالت جا بیاد زن‌عمو.‌ الان ناهارت می‌رسه بعدش می‌ریم درمونگاه یه عکس بندازیم ببینیم چی شده.
-گرسنه نیستم زن‌عمو. باید رو فرم باشم. همین حالا بریم دکتر. خبرم از شنبه تمرینات حرفه‌ای‌م شروع می‌شه.
زن با لحنی مادرانه گفت:
-یکی دو لقمه به جایی برنمی‌خوره. ماشالله رو فرمی. به امید خدا به مسابقات می‌رسی.
نورا دیگر حرفی نزد و به ماساژ دادن پایش ور رفت. به مچش که می‌رسید، آخش در می‌آمد و دستش را عقب می‌کشید. سارینا کنارش نشست و مچ پایش را گرفت. با ناله پایش را پس کشید:
-نکن!
-ویلچر لازمی نورا.
سمیر دست به سینه مقابلشان ایستاده بود:
-بشین رو ویلچر برو مسابقات معلولین.‌
نورا کوسن مبل را برداشت و سمت سمیر پرت کرد. سمیر که خندید، سارینا مجسمه‌ای سنگی دست نورا داد:
-اینو پرت کن طرفش لااقل دردش بیاد‌. کوسن درد نداره.
-پاشو از جانب من بکوب تو سرش.
-نه بابا گناه داره. دلم نمی‌خواد مامانم حلق‌آویزم کنه.
-پس غلط کردی پیشنهاد دادی.
دست نورا را گرفت و مهربانانه گفت:
-داریم سر به سرت می‌زاریم حالت خوب شه. رنگت پریده!
حرف سارینا باعث شد سه‌تایی بهم خیره شوند. احساس کردند نورا بغض کرده است. علتش را می‌دانستند. اما کاری از دستشان برنمی‌آمد‌. با ورمی که مچش کرده بود، باید دور مسابقات را خط می‌کشید. طولی نکشید که صدای زنگ آیفون برخاست و تیکی به تنشان داد...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    واقعا دختر باحالیه،ولی حالا حالاها به فکر ازدواج نخواهد بود 🤩

    ۴ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️