پارت یازده :


در حال صرف شام بودند و سر و صدای بچه‌ها روی اعصابش. کم‌کم حوصله‌ی نورا سر رفت. از لفت و لیث بچه‌ها و دهان‌هایی پُر که مدام باز بود و بی‌خود می‌خندیدند‌. تا آمد مادر را به نام خواند، زن وارد اتاق شد:
-بابا همراه عمو و سمیر اومده نورا. عمواینا می‌خوان ببینتت و برن. شامت تموم شد؟
جای نورا، تمنا گفت:
-داره تموم می‌شه نازی جون.
نازیلا لبخندی به تمنا زد و از نورا پرسید:
-ببØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لام وقت بخیر مگ ما

    0

    سلام وقت بخیر مگه مایی که هزینه کردیم حق عضویت دادیم چرا مثل بقیه باید چندین ساعت منتظر پارت باشیم من عضو شدم ک زودتر بخونم

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم وقت بخیر. پارتها طبق قول داده شده آپ شدن

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️