هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت یازده :
در حال صرف شام بودند و سر و صدای بچهها روی اعصابش. کمکم حوصلهی نورا سر رفت. از لفت و لیث بچهها و دهانهایی پُر که مدام باز بود و بیخود میخندیدند. تا آمد مادر را به نام خواند، زن وارد اتاق شد:
-بابا همراه عمو و سمیر اومده نورا. عمواینا میخوان ببینتت و برن. شامت تموم شد؟
جای نورا، تمنا گفت:
-داره تموم میشه نازی جون.
نازیلا لبخندی به تمنا زد و از نورا پرسید:
-ببØ

لطفا صبر کنید...

لام وقت بخیر مگ ما
0سلام وقت بخیر مگه مایی که هزینه کردیم حق عضویت دادیم چرا مثل بقیه باید چندین ساعت منتظر پارت باشیم من عضو شدم ک زودتر بخونم