پارت شصت و نهم :

_مریم جونم وایستا.
مریم برگشت و لبخند زد. از همان لبخند‌های همیشگی که انگار روی لب‌های زیبای او جا خوش کرده بود. همین لبخند بود که دست گرمی کشید روی دل‌نگرانی‌های شادی تا آنها را در خود ذوب کند.
_سلام. امروز نوبت من بود. تو چرا اومدی؟ به کارت می‌رسیدی.
_اگه بدونی چه اتفاقایی افتاده؟ حالا همش رو برات تعریف می‌کنم.
شادی قضیه صبح رامین و دیدار علی و خواستن او و همه را ریز به ریز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️