حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت شصت و نهم :
_مریم جونم وایستا.
مریم برگشت و لبخند زد. از همان لبخندهای همیشگی که انگار روی لبهای زیبای او جا خوش کرده بود. همین لبخند بود که دست گرمی کشید روی دلنگرانیهای شادی تا آنها را در خود ذوب کند.
_سلام. امروز نوبت من بود. تو چرا اومدی؟ به کارت میرسیدی.
_اگه بدونی چه اتفاقایی افتاده؟ حالا همش رو برات تعریف میکنم.
شادی قضیه صبح رامین و دیدار علی و خواستن او و همه را ریز به ریز
لطفا صبر کنید...
