حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت هفتاد و دوم :
نازی دم اسبی زیبایی بست و بعد بالای سر گرد و بعد پخشش کرد. آرایش غلیظی هم روی صورتش داشت با آن رنگ مردمک چشمهای جذابش که میان صورتش میدرخشید.
شادی اجناسش را داخل کولهاش مچاله کرد و همراه نازی در ایستگاه پیاده شد. نازی روی صندلی مسافر نشست و شادی کنارش.
_چند وقته داری فروشندگی میکنی؟
_حسابش دیگه از دستم در رفته. یه هفت هشت سالی میشه.
_درآمدت خوبه؟
_حرف منو از زبون این و اÙ
لطفا صبر کنید...
