حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت هشتاد :
همان که پدر علی گفته بود. این آقا دنبال کسی میگشت که بتواند اعتماد کند. مغازه را نمیشد به هر کسی که از راه میرسد سپرد.
ولی شادی هم هنوز مردد بود. به مترو که رسید، جنس زیادی نداشت. سوار نشد و روی یکی از صندلیها نشست. برعکس طول روز، بخت با او یار بود و زود همهاش را به فروش رساند.
حالا باید راهی بازار میشد تا جنس تهیه کند. اما از چه کسی؟ یاد روزی افتاد که تازهوارد بود و مغازه زند
لطفا صبر کنید...
