پارت هشتاد :

همان که پدر علی گفته بود. این آقا دنبال کسی می‌گشت که بتواند اعتماد کند. مغازه را نمی‌شد به هر کسی که از راه می‌رسد سپرد.
ولی شادی هم هنوز مردد بود. به مترو که رسید، جنس زیادی نداشت. سوار نشد و روی یکی از صندلی‌ها نشست. برعکس طول روز، بخت با او یار بود و زود همه‌اش را به فروش رساند.
حالا باید راهی بازار می‌شد تا جنس تهیه کند. اما از چه کسی؟ یاد روزی افتاد که تازه‌وارد بود و مغازه زند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️