حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت هفتاد و نهم :
از ته دل نفس راحتی کشید و آرزو کرد خدا کند که همیشه بچهها کودکی کنند و قاطی دنیای بزرگترها نشوند. دنیایشان خیلی ساده و زیبا بود. حیف بود که کسی ناخواسته یا خواسته این زیبایی را برهم بزند.
کمی که دلش آرام گرفت بلند شد و به طرف خیابان رفت تا خود را به نزدیکترین مترو برساند. به تابلوی خیابانی که در آن بود نگاه کرد. اسم آن برایش آشنا بود.
شادی میدانست چند سال پیش در این محله مشغول کار ش
لطفا صبر کنید...
