دوست داشتی؟
داستان کوتاه فانتزی گنبد کبود بانل از حمیرا بلیدئی، کاور اصلی رمان

داستان گنبد کبود بانل

  • زبان فارسی
  • 631 👁
  • 8 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان :

رمان گنبد کبود بانل، جلد اول، یک رمان فانتزی، رازآلود و درام است که داستان دختری مرموز به نام بانل را روایت می‌کند. بانل زیر گنبدی کبود زندگی می‌کند و از گذشته و هویت واقعی خود چیزی نمی‌داند. او با دو چشم متفاوت به دنیا نگاه می‌کند؛ یکی از آن‌ها کهکشان‌ها را می‌بیند و دیگری هیچ چیز را. بانل که سال‌ها با روایت‌های عجیب مردم درباره تولد و خانواده‌اش زندگی کرده، هر شب برای لحظه‌ای کوتاه دنیای آن سوی گنبد را می‌بیند. سرانجام با استفاده از تکه‌آینه‌ای که تنها یادگار مادر ناشناخته‌اش است، شکافی در گنبد ایجاد می‌کند و قدم به دنیایی ناشناخته می‌گذارد. اما آن سوی گنبد، چیزی فراتر از یک دنیای مرموز انتظار او را می‌کشد؛ نسخه‌های دیگری از بانل و صدایی که به او می‌گوید کلید گنبد درون خودش پنهان شده است. بانل باید پرده از رازی بردارد که می‌تواند حقیقت هویت و گذشته‌اش را برای همیشه تغییر دهد.

قسمتی از متن رمان داستان گنبد کبود بانل

. مسافری که دیگر خسته نبود
هامین، مسافری بود که بیست سال از عمرش را پایِ نقشه هایی گذرانده بود که به هیچ جا ختم نمیشدند. او نه شکارچیِ گنج بود، نه جوینده ی شهر های افسانه ای؛ او دنبالِ چیزی میگشت که اسم نداشت همان چیزی که پیرزنی در یک کاروانسرایِ ویران، شبِ تولدِ سی سالگی اش، در گوشش زمزمه کرده بود:
«برو زیرِ گنبدی که رنگش را فراموش کرده، و آنجا چیزی پیدا کن که برایش نقشه نکشیده اند»
هامین از آن شب، هرگز نخوابید نه به این معنا که چشم هایش بسته نمیشد، بلکه به این معنا که در خواب هم بیدار بود. او در رویاهایش، گنبدها را میدید: گنبدهای آبی، کبود، بنفش، حتی گنبدهایی که از جنسِ مه و دود بودند
اما هیچکدام، آن یکی نبودند .
تا اینکه یک روز، پایش به دهکده ای رسید که روی نقشه هایش نبود دهکده ای که سقف نداشت، اما سایه ای داشت سایه ی درختی چنان عظیم که تمامِ خانه ها را زیرِ برگهایش پنهان کرده بود مردم دهکده، زیرِ آن سایه، نه چتر میگرفتند، نه از باران فرار میکردند، نه حتی به آسمان نگاه میکردند. چون آسمان را درونِ شاخه ها میدیدند.
هامین پرسید: «این درخت، اسم دارد؟»
پیرمردی که داشت ریشه های بیرون زده ی درخت را آب میداد، بدون اینکه نگاه کند، گفت:
«اسمش را فراموش کرده ایم. اما بعضی ها بهش میگویند «آنسو». بعضی ها میگویند «همان دختر». بعضیها هم هیچ نمیگویند، فقط زیرش می نشینند و حرف میزنند.»
هامین دلش لرزید. او اسمِ «آنسو» را نه از زبانِ کسی، بلکه از یک خوابِ دیده نشده شنیده بود همان شبی که پیرزن در گوشش زمزمه کرد، او در میانِ خواب، اسمی شنید که حالا توی گوشش زنگ میزد: «آنسو... آنسو...»
بدون معطلی، کوله پشتی اش را کنارِ تنه ی درخت گذاشت، زیرِ شاخه ها نشست و پشتش را به پوستِ سفیدِ درخت تکیه داد تنه، سرد نبود، گرم بود؛ گرمایِ یک بدنِ زنده که نفس میکشد هامین دستش را روی پوستِ درخت کشید و برای اولین بار در بیست سال، احساس کرد که جایِ درستی نشسته.
چشمانش سنگین شد اما این سنگینی، مثلِ خوابِ معمولی نبود. سنگینی ای بود که از عمقِ خاک، از میانِ ریشه ها، از بالایِ شاخه ها، به مغزش نفوذ میکرد انگار درخت داشت به او میگفت: «بیا داخل»
هامین سرش را خم کرد و خوابید .
---
. کتابخانهای که درونِ درخت بود
وقتی چشمانش را باز کرد، نه زیرِ درخت بود، نه در دهکده او در راهروی بی انتها ی از کتابخانه ایستاده بود که سقفش آنقدر بلند بود که تهش گم میشد در تاریکیِ روشن قفسه ها از کف تا سقف، پر از کتابهایی با جلدهای نرم و خاموش بودند، کتابهایی که هیچکدام عنوان نداشتند، فقط یک پر روی جلدشان چسبیده بود: پرهای سفید، خاکستری، طلایی، و گاهی پرهایی که انگار از دلِ کهکشان کنده شده بودند
هامین نفس عمیقی کشید و بویِ عودِ کهنه و کاغذِ فرسوده، ریه هایش را پر کرد. اینجا، نه گرم بود، نه سرد؛ نه روشن، نه تاریک؛ درست مثلِ همان جایی که در خواب هایش آرزو میکرد برود.
از میانِ راهرو، قدم زد هر کتابی را که برمیداشت، باز میشد و تصاویری متحرک از زندگیِ آدمهایی را نشان میداد که زیرِ گنبدها زندگی کرده بودند بعضی خندان، بعضی گریان، بعضی در حالِ فرار از گنبدی که خودشان ساخته بودند اما هامین دنبالِ یک کتاب خاص بود؛ کتابی که در آن، دختری با موهای سیاه و چشمی کهکشانی، گنبدی را دورِ دهکده ای کشیده باشد .
پس از ساعتها یا شاید چند دقیقه، چون در این کتابخانه، زمان معنی نداشت به میزی رسید که وسطِ راهرو تنها ایستاده بود روی میز، یک کتاب قرار داشت که با بقیه فرق داشت: جلدش از پرهای سفید و طلایی بافته شده بود، و وقتی به آن نگاه میکردی، انگار پرها تکان میخوردند، انگار زنده بودند
هامین نفسش را حبس کرد و کتاب را باز کرد.
---
. چهار تصویر از زندگیِ گمشده
صفحه ی اول، تصویری بود از دختری با موهای سیاه، کنارِ چاهی در دهکده ای کوچک دختر داشت با انگشتانش روی هوا چیزی میکشید نوری که کم کم شکلِ یک گنبد را به خود میگرفت اما اشک از گوشه ی چپِ چشمِ کهکشانی اش جاری بود، بی آنکه صورتش را خیس کند زیرِ تصویر، نوشته ای بود با خطی ریز و کهنه:
«او میدانست که با کشیدنِ گنبد، خودش را از همه جدا میکند. اما ماندنِ آنها را به بودنِ خودش ترجیح داد.»
هامین انگشتش را روی اشکِ تصویر گذاشت و احساس کرد که نوکِ انگشتش خیس میشود این کتاب، فقط تصویر نبود؛ این کتاب، کتاب خاطره های بانلی بود.
صفحه ی دوم را ورق زد اینبار، تصویرِ دختر بود در کنارِ زنی روسفید که چهره ای چون مهتاب داشت زن به دختر نگاه میکرد و میگفت و هامین صدایش را میشنید، گویی در همان اتاق ایستاده:
«اگر گنبد را بسازی، هیچکس زیرِ آن نمیمیرد. اما تو هم هیچوقت بزرگ نمیشوی. برای همیشه کودک میمانی، در حالی که آنها پیر میشوند و تو را فراموش میکنند.»
دختر ،همان بانل قصه ما لبخندی زد که تهش غمی بی پایان بود:
«پس من برای همیشه کودک میمانم تا آنها بزرگ شوند. مگر نه اینکه مادرها هم برای بچه هاشون بزرگ نمیشن؟»
زن روسفید، دستش را روی موهای بانل کشید و گفت:
«تو مادرشان نیستی، بانل تو خودِ گنبدی مادر، کسی است که میتواند گنبد را بردارد وقتی باران تمام شد تو میتوانی؟»
بانل جواب نداد فقط دستش را بلند کرد و گنبد را کامل کشید .
هامین احساس کرد که گلویش گرفته او هم در زندگی اش، گنبد هایی ساخته بود برای کسانی که دوستشان داشت گنبدهایی از سکوت، از دوری، از خودخواهیِ پنهان اشک از گوشه ی چشمش جاری شد، بیآنکه اخم کند .
صفحه ی سوم را ورق زد اینبار، تصویرِ درختِ آنسو بود، اما نه در دهکده، بلکه در میانِ طوفانی سهمگین باد چنان میوزید که شاخه ها تا نیمه خم شده بودند، و ریشه ها از زمین کنده میشدند روی یکی از شاخه های بالایی، بانلِ سیاه چشم ایستاده بود، با چشمانی که مثلِ دو چاهِ عمیق تاریک بود، و فریاد میزد:
«طوفان را تحمل کن ! من دارم از آسمان محافظت میکنم!»
زیرِ درخت، مردم دهکده جمع شده بودند و دستهایشان را به سمتِ ریشه ها دراز کرده بودند تا درخت را نگه دارند پیرزن ها، بچه ها، حتی گاوها. همه داشتند به درخت تکیه میدادند، بی آنکه بدانند که خودِ درخت، همان دختری است که روزی برایشان گنبد ساخت .
هامین دستش را روی تصویر گذاشت و احساس کرد که بادِ طوفان، موهایِ واقعی اش را تکان میدهد. این کتاب، او را به دلِ خاطره برده بود .
سپس، صفحه ی آخر را ورق زد. اما صفحه، خالی بود. هیچ تصویری، هیچ نوشته ای، هیچ رنگی، فقط سفیدیِ محض .
هامین ناامید نشد دستش را روی کاغذ گذاشت و چشمانش را بست و ناگهان، زیرِ انگشتانش، نوری گرم شکل گرفت نوری که از درونِ کاغذ میجوشید، انگار خودِ کاغذ، پوسته ای بود روی زخمی که تازه التیام یافته.
وقتی چشمانش را باز کرد، تصویرِ چهارم، آرام آرام روی صفحه نقش بست:
---
. تصویرِ چهارم: گفتوگویِ بانل با پیرزن
تصویر، بانل را نشان میداد، اما نه به شکلِ دخترِ گریانِ کنارِ چاه، نه به شکلِ درختِ طوفانزده، بلکه به شکلِ نوری میانِ دو رنگ—رنگی که بینِ آبی و کبود شناور بود. او در برابرِ پیرزنی ایستاده بود که همان زنِ گنبدِ انعکاس بود همان که به او گفته بود «بانلِ صغری»
پیرزن نگاهی به بانل کرد، نگاهی که همزمان پیر و جوان بود، و گفت:
«بانل، وقتی درخت شدی، یک چیز را فراموش کردی این که درخت ها هم روزی میمیرند برگ هایشان میریزد، تنه ی شان پوسیده میشود، ریشه هایشان به خاک برمیگردد اما تو نمیمیری، چون خودِ مرگ را درونِ ریشه هایت پنهان کرده ای. روزی که کسی زیرِ سایه ات از ته دل بخندد نه از روی ادب، نه از روی تعجب، بلکه از ته دلِ خالی از غم مرگ آزاد میشود و تو میتوانی دوباره بانل شوی نه آنسو، اگر بخواهی اما اگر نخواهی، میتوانی برای همیشه درخت بمانی و شاهدِ خنده های دیگران باشی.»
بانل، با همان نورِ شناور، پرسید:
«و اگر من نخواهم دوباره دختر شوم؟ اگر خنده ها را ببینم و باز هم درخت بمانم؟»
پیرزن لبخندی زد که تهش بویِ نم خاک باران زده داشت:
«آن وقت، تو از درخت بودن هم فراتر رفته ای. آن وقت، تو خودِ خنده میشوی. نه درخت، نه دختر، نه گنبد خودِ لحظه ای که کسی از ته دل خوشحال است و آن لحظه، هیچ اسمی ندارد، چون برای نامیدنش، باید خودت آن باشی»
تصویر محو شد. صفحه، دوباره خالی شد. اما اینبار، هامین احساس کرد که چیزی درونِ سینه اش باز شده، مثلِ یک پنجره که سالها قفل بود و حالا نسیم از آن میوزد.
او کتاب را بست، اما وقتی خواست روی میز بگذارد، کتاب ناگهان تبدیل به یک پرِ نقره ای شد که روی کفِ دستش سنگینی میکرد، سنگینیِ یک خاطره ی تازه.
---
. بیداری در زیرِ سایه
هامین با یک جهش از خواب پرید. نفس نفس میزد، عرق از پیشانی اش میچکید، و قلبش چنان میکوبید که انگار تازه دویده بود اما وقتی به اطراف نگاه کرد، دید که هنوز زیرِ همان درخت نشسته، پشتش به تنه ی سفید تکیه داده، و کوله پشتی اش کنارش است .
اما چیزی فرق کرده بود.پ .
درخت، دیگر مثلِ قبل نبود روی بالاترین شاخه، جایی که هیچکس نمیتوانست به راحتی ببیند، یک جوانه ی تازه زده بود جوانه ای به رنگِ موهای سیاهِ بانل، با رگه هایی از نورِ کهکشانی و زیرِ درخت، یک برگِ نقره ای روی دامنِ هامین افتاده بود که قبلاً آنجا نبود .
هامین برگ را برداشت. روی آن، با خطی که میدرخشید، نوشته شده بود:
«هامین، تو خاطره های مرا خواندی. حالا من خاطره ی تو را میخوانم بگو چه گنبدی در زندگیت ساخته ای که هنوز نشکسته ای؟»
هامین لبخند زد، اما اشک از گوشه ی چشمش جاری شد او گنبدی ساخته بود از سفرهای بی پایان، از فرار از خانه، از نپذیرفتنِ عشقِ ساده گنبدی که اسمش بود: «من هنوز نرسیدهام»


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 8 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات داستان گنبد کبود بانل

  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جلددوم داره؟یاهمین ی جلده؟

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️