تخمین مدت زمان مطالعه : ۳۴ دقیقه ۳۷ ثانیه

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم نامه : تقدیم به مادرم که بیآنکه بداند،

با هر نفسش، گنبدی از مهربانی دورِ من کشید،

و من تازه فهمیدم که زیرِ سایهاش، سالهاست که خانه دارم.

به پدرم که در میانِ تاریکترین شبها،

برایم چراغی روشن نگه داشت،

بیآنکه منتظرِ روشناییِ من باشد.

به خواهرانم که در روزهایِ سکوت،

صدایم را شنیدند،

و در روزهایِ فریاد،

سکوتشان را به من قرض داد.

به برادرم که در روزهایِ سکوت،

کنارم ایستاد،

و در روزهایِ فریاد،

دستش را از دستم نکشید.

و به تو که این ورقها را با نگاهت لمس میکنی،

نه برای پایان، که برای ماندن.

باشد که این قصه،

دستِ تو را بگیرد

و به آن سویِ گنبدِ رنگارنگِ دلت ببرد،

جایی که هیچ نقاشی نرسیده است.

تقدیم به همه ی دلهایی که هنوز میخندند.

-------

زیر گنبدی که نه آبی بود و نه کبود، بلکه رنگی میان رویا و فراموشی، دختری زندگی میکرد به نام بانِل.

بانل موهایی به بلندی تاریخ داشت، مشکیِ پررنگی که وقتی باد میوزید، مثل پرندگان شب بال میزد چشمهایش اما عجیب ترین چیزِ دنیا بود؛ یکیش مثل کهکشانی بی ستاره میمانْد و دیگری مثل غروبِ یک سیاره ی ناشناخته مردم دهکده ی سایه ها، که زیر همین گنبد زندگی میکردند، میگفتند بانل را یک شهاب سنگ در گهواره اش گذاشته، به همین خاطر نه پدر داشت و نه مادر، فقط خاطره ای از یک نور سفید .

اما بانل یک راز داشت: هر شب، وقتی گنبد از شدتِ آبیِ روز خسته میشد و به بنفشِ گرگ ومیش میزد، بانل میتوانست برای یک لحظه از زیرِ گنبد بیرون را ببیند فقط یک لحظه و در آن یک لحظه، چشمِ کهکشانیِ چپش، چیزی را میدید که هیچکس دیگر ندیده بود فراسوی گنبد، گنبدی دیگر بود، با رنگی که به پوستِ ماه میمانست و روی آن، نقشهایی مثل دست خطِ یک غولِ عاشق حک شده بود.

یک شب، بانل تصمیم گرفت نه برای ماجراجویی، نه برای فرار، بلکه برای اینکه بداند آیا او همان دختری است که زیر گنبد جا مانده، یا دختری که باید روزی گنبد را بردارد؟

کیف چرمیِ کهنه اش را برداشت، یک تکه نانِ نمکزدۀِ همسایه ی پیر، یک شیشه ی خالی که قرار بود پر از رنگِ گنبدِ دیگر کند، و یک تکه آینه که مادرِ نداشته اش برایش به یادگار گذاشته بود.

وقتی به لبه ی گنبد رسید جایی که آبی به کبودی گره میخورد دستش را دراز کرد اما گنبد مثل آب بود؛ دستش از آن عبور کرد، ولی خودش نرفت

ناگهان صدایی از پشت سرش پیچید، صدایی که شبیه به وزشِ فرشِ کهنه بود:

«بانل... اگر از این گنبد بگذری، رنگِ چشمت عوض میشود. یکی از چشمانت دیگر کهکشان را نمیبیند. یکی از آنها، فقط من را میبیند.»

بانل برگشت. هیچکس نبود. فقط یک پرِ کبوتر روی زمین افتاده بود که زیرِ نورِ گنبد، آبی نبود، کبود نبود، بلکه سفیدِ مطلق بود. پر را برداشت و در جیبش گذاشت.

و برای اولین بار، لبخند زد و گفت:

«من نمیخواهم ببینم. میخواهم بدانم. فرقش را میدانی؟»

سکوت گنبد لرزید و بانل، با همان تکه آینه، یک شکافِ نازک در رنگِ گنبد ایجاد کرد. شکافی که از آن، بوی بارانِ سیاره ای دیگر میآمد...

---

بانل با تکه آینه، شکاف را بازتر کرد. اما دیواره ی گنبد مثل پارچه پاره نمیشد؛ مثل لبهای که بعد از سالها سکوت، باز میشد از آن سو، بوی بارانِ سیاره ای دیگر نبود... بوی خاکِ تازه کَنده شده بود، با رگه هایی از عودِ سوخته.

بانل نفس عمیقی کشید و پا گذاشت آنسو.

---

آنسوی گنبد، همه چیز برعکس بود .

اینجا روز نبود، شب نبود، بلکه «نیمروزِ ابدی» حاکم بود؛ نوری که سایه نمی انداخت آسمانش نه آبی بود و نه کبود، بلکه رنگِ کهنگیِ یک نامه ی عاشقانه را داشت مردم اینجا هم بانل داشتند! اما نه یک بانل، بلکه بانل های متعدد: کوتاه، بلند، لاغر، چاق، با روسری های رنگارنگ همه شان ایستاده بودند در یک میدان بزرگ، و همه شان خیره شده بودند به دختری که تازه از شکاف بیرون آمده بود .

پیرترینِ آنها که چروکهای صورتش مثل نقشه ی یک کهکشانِ فرسوده بود قدم جلو گذاشت و گفت:

«بانلِ صغری، خوش آمدی ،ما سی سال بود که منتظرت بودیم.»

بانل ماتش برد: «صغری؟ منتظر؟ من که هیچکدومتون رو نمیشناسم!»

پیرزن خنده ای کرد که تهش بوی گریه میداد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو نمیشناسی، چون زیرِ گنبدِ کبود، خاطره هات را پاک کرده اند. اما ما همه، نسخه های دیگرِ توییم، بانل . هرکدام از ما یک راه را برای شکستنِ گنبد انتخاب کردیم... و شکست خوردیم. حالا نوبتِ توست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل به میانِ جمعیت نگاه کرد یکی از بانلها داشت با چوب، طرحی روی خاک میکشید؛ یکی دیگر داشت گریه میکرد و اشکهایش را در شیشه ای جمع میکرد؛ یکی هم داشت به آسمان خیره میشد و زیرلب چیزی زمزمه میکرد که شبیه به یک طلسم بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به جیبش برد، پرِ کبوترِ سفید را بیرون آورد پر ناگهان گرم شد، طوری که انگار زنده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن گفت: «آن پر، کلید نیست ،کلیدِ گنبد، چشمی است که یکبار همه چیز را دیده و یکبار هیچ چیز تو آن چشمی را داری که کهکشان را میبیند. اما برای شکستنِ گنبد، باید چشمت را به چشمی که هیچ نمیبیند، بدوزی یعنی باید به من نگاه کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل با چشم چپِ کهکشانی اش به پیرزن خیره شد ناگهان، پیرزن محو شد و به جای او، همان گنبدِ اول نمایان شد، با همان آبیِ نه چندان کبود. اما اینبار، روی گنبد نوشته هایی دیده میشد که قبلاً ندیده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زیرِ این گنبد، کسی زندگی نمیکند فقط خاطراتِ کسانی زندگی میکنند که گنبد را دوست داشتند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل فهمید: او زیرِ گنبد نبود خودش گنبد بود. آن موهای سیاه، تاروپودِ گنبد بودند آن چشمِ کهکشانی، روزنه اش. و آن چشمِ دیگر، قفلش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکه آینه، به چشمِ دیگرش نگاه کرد درون آن، نه غروبِ یک سیاره، بلکه تصویرِ خودش را دید با همان پرِ کبوتر در دست که دارد به خودش لبخند میزند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای اولین بار، بانل با خودش حرف زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس تا حالا، من از خودم فرار میکردم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنبد لرزید نه برای شکستن، بلکه برای در آغوش گرفتنِ بانل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرِ کبوتر شروع به لرزیدن کرد، نه از گرما، بلکه از صدایی که از درونش میآمد. صدایی شبیه به خنده ی یک پیرمردِ تنها، وقتی دارد برای خودش چای میریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل پر را روی کف دستش گذاشت ناگهان، پر نرم نرم شروع به باز شدن کرد، نه مثل یک پر، بلکه مثل یک درِ کوچکِ چوبی که به اتاقی مخفی راه دارد از میانِ تارهای سفیدش، دودِ آبی رنگی بلند شد که شکلِ مردی قد بلند با ریشی به بلندیِ یک شبِ بی ستاره را به خود گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام، بانلِ کوچک. من اسمی ندارم، اما کبوترها مرا «آخرینِ کتابدار» صدا میزنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل عقب کشید: «کتابدار؟ زیرِ گنبد که کتابی نبود!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد خنده ای عمیق کرد و انگار هزار صفحه ورق خورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زیرِ گنبدِ آبی، کتابها را نمیخواندند، بلکه آنها را زندگی میکردند هر کسی که زیرِ گنبد زندگی کرده، یک کتاب بوده، تو، بانل، یک کتابِ بدونِ عنوان بودی من آمدم تا به تو بگویم که چرا عنوان نداری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دستش را به سوی بانل دراز کرد، و کفِ دستش پر از نقش و نگارهایی بود که زیرِ نورِ نه آبی، میدرخشیدند. بانل نگاه کرد و دید که نقشها، همه ی خاطراتِ فراموش شده ی او هستند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ روزی که یک شهاب سنگ او را در گهواره گذاشت (نه تصادفی، بلکه عمدی، توسط یک زنِ روسفید).

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ روزی که اولین بار زیرِ گنبد را دید و تصمیم گرفت که فراموش کند تا کسی غصه نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ و روزی که خودش با دستهای کوچکش، گنبد را روی دهکده کشید تا از آنها در برابر «چیزی که از آسمان میآمد» محافظت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان بانل گرد شد: «پس... من خودم گنبد را ساختم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتابدار سری تکان داد: «برای محافظت از دهکده ! اما چیزی که از آسمان آمد، حالا داخلِ گنبد است. و هر شب که چشمِ کهکشانی ات بیرون را می بیند، درواقع آن موجود را می بینی که دارد فراسوی گنبد، گنبدِ دیگری میسازد تا تو را در آن حبس کند. او اسمش را گذاشته «گنبدِ انعکاس».»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل با صدایی لرزان پرسید: «آن موجود کیست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتابدار پر را بست و تبدیل به یک کبوترِ سفیدِ واقعی شد که روی شانه ی بانل نشست و در گوشش نجوا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آن موجود، خودِ تو هستی، بانل . اما نه تو که ایستاده ای، تو که میتوانستی باشی اگر گنبد را نمیساختی . او نسخه ی خشمگینِ توست که میخواهد همه چیز را به انعکاسِ خودش تبدیل کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه، زمین زیر پای بانل ترک خورد. از شکافها، نه خاک، بلکه آبِ شفاف بیرون زد که در آن، چهره ی خود بانل را دید اما با چشمانی کاملاً سیاه، و لبخندی که تهش هیچ چیز نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن بانلِ دیگر، از میانِ آب دستش را دراز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بیا داخل، تا با هم یکی شویم، دیگر نیازی به گنبد نیست، من خودم، گنبدِ تازه ای برایت ساخته ام که هیچکس نتواند از آن فرار کند، حتی خودت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر روی شانه ی بانل بال زد و یک پرِ دیگر انداخت، اینبار طلایی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل نفس عمیقی کشید نه از روی ترس، نه از روی ناامیدی، بلکه از روی خستگیِ یک عمر فرار دستش را دراز کرد و کف دستش را روی کف دستِ بانلِ سیاه چشم گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبِ شفاف آینه ای، سرد نبود. گرم بود. مثل پوستِ یک خواهرِ دوقلو که سالهاست همدیگر را ندیده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی انگشتانشان به هم رسید، دنیا دور سرش چرخید نه غش کرد، نه بیهوش شد، بلکه همه چیز را با دو چشمِ متفاوت دید: با چشمِ چپ، کهکشانها را دید که دارند مثل برگِ پاییز میریزند؛ با چشمِ راست، خودش را دید که دارد در آینه ی اتاقکِ کوچکش زیرِ گنبد، موهایش را شانه میزند، بی آنکه بداند دارد چه میشود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بانلِ سیاهچشم در ذهنش پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرام باش. اینجا هیچ دردی نیست. فقط انعکاسِ همه چیز است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل چشمانش را باز کرد حالا درونِ گنبدِ انعکاس بود جایی که هر سطحی، آینه بود. زمین، آینه. آسمان، آینه. حتی خودِ هوا هم مثل شیشهی صیقلی بود که صورتش را هزاربار به او نشان میداد . اما در این همه انعکاس، هیچکس دیگر نبود نه پیرزن، نه کتابدار، نه کبوتر فقط خودش، و بانلِ سیاهدچشم که کنارش ایستاده بود، دستشان هنوز به هم گره خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل گفت: «اینجا... خیلی ساکته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانلِ سیاه چشم لبخندی زد که تهش هیچ گرمی نداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سکوت، تنها چیزی است که زیرِ گنبدِ اصلی نداشتی همیشه صدا بود: باد، گریه ی بچه ها، نجوای همسایه ها، حتی صدای خودت که با خودت حرف میزدی . اینجا، فقط من و تو هستیم. و من حرف نمیزنم، مگر اینکه تو بخواهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل دستش را کشید تا صورتش را لمس کند، اما در آینه ها، نه یک صورت، بلکه هزاران صورتِ متفاوت از خودش دید: یکی گریان، یکی خندان، یکی خشمگین، و یکی کاملاً خالی . فهمید که اینجا، هر انعکاس، یک نسخه ی ممکن از اوست که هیچوقت نشده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، دلش برای صدایِ پرِ کبوتر تنگ شد برای همان کتابدارِ پیر که با لهجه ی عجیبش حرف میزد حتی برای پیرزنی که او را «بانلِ صغری» صدا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بانلِ سیاه چشم نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیا تو هم از من فرار کردی؟ یا من از تو فرار کردم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانلِ سیاه چشم برای اولین بار، مکث کرد انگار کسی تا حالا این سوال را از او نپرسیده بود دستش را رها کرد و به یکی از آینه ها خیره شد در آن آینه، تصویرِ یک دخترِ کوچک را دید که زیرِ باران نشسته و گنبدی از نور دور سرش کشیده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی که برای اولین بار، کمی شکننده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من... من از روزی فرار کردم که تو گنبد را ساختی چون تو با ساختنِ گنبد، به من گفتی که من برای محافظت کافی نیستم. پس رفتم و گنبدِ خودم را ساختم گنبدی که هیچکس در آن نیاز به محافظت نداشته باشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل جلو رفت و دستش را روی شانه ی بانلِ سیاه چشم گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما اینجا، هیچکس نیست که محافظت کنی فقط آینه ها هستند. تو تنها شدی، نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانِ سیاه، برای اولین بار، روشن شد نه به رنگِ کهکشان، نه به رنگِ غروب، بلکه به رنگِ اشک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل چشمانش را بست و با تمام وجود، نامی را صدا زد که تازه شنیده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کتابدار... آخرینِ کتابدار... کبوترِ سفید... اگر هنوز هستی، بیا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای یک لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوتِ آینه ها، که انعکاسِ صدایش را هزاربار به خودش برگرداند. اما ناگهان، از میانِ یکی از آینه ها—همان آینهدای که تصویرِ دخترِ کوچک زیرِ باران را نشان میداد یک پرِ سفید آویزان شد نه طلایی، نه معمولی، بلکه پرِ کهکشانی که ستاره ها رویش مثل شبنم نشسته بودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس، خودِ کتابدار از میانِ آینه بیرون آمد، اما نه به شکلِ دود یا مردِ پیر، بلکه به شکلِ یک کبوترِ غول پیکر با بال هایی که هرکدام هزاران چشم داشت چشمهایی که نه نگاه میکردند، بلکه میخواندند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر گفت، و اینبار صدایش نه در گوش، بلکه در استخوانِ بانل پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بانلِ کوچک، من فقط کتابدار نیستم. من حافظِ همه ی انتخاب هایی هستم که نکردی وقتی تو گنبد را برای محافظت از دهکده ساختی، من تمامِ راههایی را که نرفتی، در پرهایم جمع کردم حالا که مرا صدا زدی، باید یکی از آن راه ها را به تو بدهم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر بال هایش را باز کرد از میانِ هزاران چشمِ روی بالها، نوری بیرون زد و روی زمینِ آینه ای، سه سایه انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه ی اول، شکلِ بانل را داشت که زیرِ گنبدِ اصلی نشسته و برای بچه های دهکده قصه میگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه ی دوم، شکلِ بانل را داشت که دست در دستِ بانلِ سیاه چشم، دارد از میانِ آینه ها عبور میکند تا گنبدِ جدیدی بسازند که نه حبس باشد، نه فرار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه ی سوم، شکلِ هیچکدام نبود شکلِ یک درختِ تنها در بیابان بود که ریشه هایش به آسمان میرفت و شاخه هایش به زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سایه ی اول، بازگشت به روزهایِ ساده است، اما با این آگاهی که تو خودت گنبدی سایه ی دوم، آشتی با خشمِ خودت و ساختنِ دنیایی تازه است . اما سایه ی سوم... سایه ی سوم، راهِ کسی است که از بودنِ یک «خود» خسته شده و میخواهد به شکلی دیگر وجود داشته باشد درخت باشی، نه دختر .ریشه در آسمان، شاخه در زمین. نه زیرِ گنبد، نه درونِ آینه، بلکه خودت، یک گنبدِ زنده برای همه ی موجودات.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانلِ سیاه چشم پا پیش گذاشت و گفت: «من سایه ی دوم را میپسندم. باهم میسازیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بانل، به سایه ی سوم خیره شد. چیزی در آن درخت، او را به یاد پرِ کبوتر انداخت، به یاد همان شبی که زیرِ گنبد، بوی بارانِ سیاره ای دیگر را حس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کبوتر نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر درخت شوم، باز هم میتوانم بانل باشم؟ یا باید اسمِ تازه ای برای خودم انتخاب کنم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر خندهای کرد که مثل ورق زدنِ هزاران کتاب بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«درخت که اسم ندارد، بانل . درخت، خودش را با سایه اش معرفی میکند اما اگر میخواهی بدانی، اسمِ تازه ات میشود «آنسو» چون هم آنسویِ گنبدی، هم آنسویِ آینه ای، هم آنسویِ خودت»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل نفس عمیقی کشید نه از روی دلتنگی، نه از روی ترس، بلکه از روی آرامشی که بعد از سالها تصمیم گیری، بالاخره به سراغش آمده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بانلِ سیاه چشم نگاه کرد و گفت: «من از تو نمیگذرم تو رو با خودم میبرم اما نه به جای دیگری، به درونِ خودِ تازه ام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به کبوتر کرد: «سایه ی سوم را انتخاب میکنم اما به شرطی که بانلِ سیاه چشم هم بتواند در سایه ام زندگی کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبوتر بالهایش را باز کرد و هزاران چشم روی پرهایش، همزمان برق زدند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پذیرفته شد. درختِ آنسو، دو ریشه دارد: یکی در آسمان، یکی در زمین. بانلِ سیاه چشم، ریشه ی آسمانیِ تو خواهد بود. او دیگر خشم نیست، او حافظِ شبهایِ توست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمینِ آینه ای زیر پای بانل ترک خورد، اما اینبار نه برای فرو ریختن، بلکه برای روییدن. از میانِ شکافها، نه آب شفاف آینه ای، بلکه ریشه هایی از نور بیرون زدند که به سمت بالا پیچیدند. تنه ی درخت از استخوانِ بانل شکل گرفت سفید، صاف، با نقش های مارپیچ که یادآورِ موهای سیاهش بود شاخه ها مانند بازوانِ باز شده ای بودند که به سوی آسمانِ نه آبی دراز میشدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانلِ سیاه چشم در همان لحظه، تبدیل به مهی درخشان شد و در میانِ ریشه های بالایی درخت جای گرفت از آن پس، هر شاخه ای که به آسمان میرفت، نوکش یک چشمِ کوچکِ سیاه داشت که شبها مثل ستاره میدرخشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بانل... بانل دیگر نبود . اما «آنسو» بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد، زیرِ گنبدِ کبودِ اصلی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه های دهکده صبح که از خواب بیدار شدند، دیدند که گنبد دیگر سقف ندارد نه شکسته، نه برداشته شده، بلکه تبدیل به یک درختِ عظیم شده که سایه اش تمام دهکده را پوشانده .از شاخه هایش، پرهای سفید میریخت که هرکس یکی از آنها را برمیداشت، میتوانست یک خاطره ی فراموش شده را به خاطر بیاورد. پیرزنها یادِ عشقهای جوانی افتادند، بچه ها خوابهای شیرین دیدند، و حتی گاوها آرامتر شیر دادند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میانِ تنه ی درخت، یک تابلو بود که با خطی درشت و زیبا روی آن نوشته شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اینجا گنبد نیست اینجا خانه ایست که هرکس میتواند در زیر سقفش در امان باشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در زیرِ تابلو، یک پرِ کبوترِ طلایی خوابیده بود که اگر کسی آن را برمیداشت، صدایی در گوشش زمزمه میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بانل گفت که اگر روزی دلتنگش شدید، فقط کافیست به سایه ی درخت نگاه کنید او همانجاست، درست بینِ آبی و کبود، جایی که رنگها رو فراموش میکنند چه رنگی هستند دعوا رو هم همینطور»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالها بعد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسافری از راه دور به دهکده رسید زیرِ درخت نشست و از اهالی پرسید: «این درخت را چه کسی کاشته؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمردی که روزگاری بچه بود، به شاخه ها اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دختری به نام بانل. اما حالا اسمش را فراموش کرده ایم. هرکس به شکلی صدایش میکند من بهش میگویم «آنسویِ مهربانی».»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسافر سری تکان داد و زیرِ سایه درخت، چشمانش را بست برای اولین بار در سالها، خوابی ندید. چون خودِ خواب، بالای سرش ایستاده بود و با شاخه هایش او را نوازش میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در بالاترین شاخه، جایی که هیچکس نمیتوانست ببیند، دو چشم نشسته بود: یکی کهکشانی، یکی سیاه هر دو به هم نگاه میکردند و برای اولین بار، لبخند میزدند. چون دیگر نیازی به گنبد نبود خودشان، گنبدِ تمامِ گنبدها شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان فصل اول (گنبد کبود)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصلِ گمشده(نسخه هامین) : «هامین و رازِ ریشه هایِ خواب»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. مسافری که دیگر خسته نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین، مسافری بود که بیست سال از عمرش را پایِ نقشه هایی گذرانده بود که به هیچ جا ختم نمیشدند. او نه شکارچیِ گنج بود، نه جوینده ی شهر های افسانه ای؛ او دنبالِ چیزی میگشت که اسم نداشت همان چیزی که پیرزنی در یک کاروانسرایِ ویران، شبِ تولدِ سی سالگی اش، در گوشش زمزمه کرده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برو زیرِ گنبدی که رنگش را فراموش کرده، و آنجا چیزی پیدا کن که برایش نقشه نکشیده اند»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین از آن شب، هرگز نخوابید نه به این معنا که چشم هایش بسته نمیشد، بلکه به این معنا که در خواب هم بیدار بود. او در رویاهایش، گنبدها را میدید: گنبدهای آبی، کبود، بنفش، حتی گنبدهایی که از جنسِ مه و دود بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هیچکدام، آن یکی نبودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اینکه یک روز، پایش به دهکده ای رسید که روی نقشه هایش نبود دهکده ای که سقف نداشت، اما سایه ای داشت سایه ی درختی چنان عظیم که تمامِ خانه ها را زیرِ برگهایش پنهان کرده بود مردم دهکده، زیرِ آن سایه، نه چتر میگرفتند، نه از باران فرار میکردند، نه حتی به آسمان نگاه میکردند. چون آسمان را درونِ شاخه ها میدیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین پرسید: «این درخت، اسم دارد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمردی که داشت ریشه های بیرون زده ی درخت را آب میداد، بدون اینکه نگاه کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اسمش را فراموش کرده ایم. اما بعضی ها بهش میگویند «آنسو». بعضی ها میگویند «همان دختر». بعضیها هم هیچ نمیگویند، فقط زیرش می نشینند و حرف میزنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین دلش لرزید. او اسمِ «آنسو» را نه از زبانِ کسی، بلکه از یک خوابِ دیده نشده شنیده بود همان شبی که پیرزن در گوشش زمزمه کرد، او در میانِ خواب، اسمی شنید که حالا توی گوشش زنگ میزد: «آنسو... آنسو...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون معطلی، کوله پشتی اش را کنارِ تنه ی درخت گذاشت، زیرِ شاخه ها نشست و پشتش را به پوستِ سفیدِ درخت تکیه داد تنه، سرد نبود، گرم بود؛ گرمایِ یک بدنِ زنده که نفس میکشد هامین دستش را روی پوستِ درخت کشید و برای اولین بار در بیست سال، احساس کرد که جایِ درستی نشسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش سنگین شد اما این سنگینی، مثلِ خوابِ معمولی نبود. سنگینی ای بود که از عمقِ خاک، از میانِ ریشه ها، از بالایِ شاخه ها، به مغزش نفوذ میکرد انگار درخت داشت به او میگفت: «بیا داخل»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین سرش را خم کرد و خوابید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. کتابخانهای که درونِ درخت بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشمانش را باز کرد، نه زیرِ درخت بود، نه در دهکده او در راهروی بی انتها ی از کتابخانه ایستاده بود که سقفش آنقدر بلند بود که تهش گم میشد در تاریکیِ روشن قفسه ها از کف تا سقف، پر از کتابهایی با جلدهای نرم و خاموش بودند، کتابهایی که هیچکدام عنوان نداشتند، فقط یک پر روی جلدشان چسبیده بود: پرهای سفید، خاکستری، طلایی، و گاهی پرهایی که انگار از دلِ کهکشان کنده شده بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین نفس عمیقی کشید و بویِ عودِ کهنه و کاغذِ فرسوده، ریه هایش را پر کرد. اینجا، نه گرم بود، نه سرد؛ نه روشن، نه تاریک؛ درست مثلِ همان جایی که در خواب هایش آرزو میکرد برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میانِ راهرو، قدم زد هر کتابی را که برمیداشت، باز میشد و تصاویری متحرک از زندگیِ آدمهایی را نشان میداد که زیرِ گنبدها زندگی کرده بودند بعضی خندان، بعضی گریان، بعضی در حالِ فرار از گنبدی که خودشان ساخته بودند اما هامین دنبالِ یک کتاب خاص بود؛ کتابی که در آن، دختری با موهای سیاه و چشمی کهکشانی، گنبدی را دورِ دهکده ای کشیده باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از ساعتها یا شاید چند دقیقه، چون در این کتابخانه، زمان معنی نداشت به میزی رسید که وسطِ راهرو تنها ایستاده بود روی میز، یک کتاب قرار داشت که با بقیه فرق داشت: جلدش از پرهای سفید و طلایی بافته شده بود، و وقتی به آن نگاه میکردی، انگار پرها تکان میخوردند، انگار زنده بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین نفسش را حبس کرد و کتاب را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. چهار تصویر از زندگیِ گمشده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صفحه ی اول، تصویری بود از دختری با موهای سیاه، کنارِ چاهی در دهکده ای کوچک دختر داشت با انگشتانش روی هوا چیزی میکشید نوری که کم کم شکلِ یک گنبد را به خود میگرفت اما اشک از گوشه ی چپِ چشمِ کهکشانی اش جاری بود، بی آنکه صورتش را خیس کند زیرِ تصویر، نوشته ای بود با خطی ریز و کهنه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«او میدانست که با کشیدنِ گنبد، خودش را از همه جدا میکند. اما ماندنِ آنها را به بودنِ خودش ترجیح داد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین انگشتش را روی اشکِ تصویر گذاشت و احساس کرد که نوکِ انگشتش خیس میشود این کتاب، فقط تصویر نبود؛ این کتاب، کتاب خاطره های بانلی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صفحه ی دوم را ورق زد اینبار، تصویرِ دختر بود در کنارِ زنی روسفید که چهره ای چون مهتاب داشت زن به دختر نگاه میکرد و میگفت و هامین صدایش را میشنید، گویی در همان اتاق ایستاده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگر گنبد را بسازی، هیچکس زیرِ آن نمیمیرد. اما تو هم هیچوقت بزرگ نمیشوی. برای همیشه کودک میمانی، در حالی که آنها پیر میشوند و تو را فراموش میکنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر ،همان بانل قصه ما لبخندی زد که تهش غمی بی پایان بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس من برای همیشه کودک میمانم تا آنها بزرگ شوند. مگر نه اینکه مادرها هم برای بچه هاشون بزرگ نمیشن؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن روسفید، دستش را روی موهای بانل کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو مادرشان نیستی، بانل تو خودِ گنبدی مادر، کسی است که میتواند گنبد را بردارد وقتی باران تمام شد تو میتوانی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل جواب نداد فقط دستش را بلند کرد و گنبد را کامل کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین احساس کرد که گلویش گرفته او هم در زندگی اش، گنبد هایی ساخته بود برای کسانی که دوستشان داشت گنبدهایی از سکوت، از دوری، از خودخواهیِ پنهان اشک از گوشه ی چشمش جاری شد، بیآنکه اخم کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صفحه ی سوم را ورق زد اینبار، تصویرِ درختِ آنسو بود، اما نه در دهکده، بلکه در میانِ طوفانی سهمگین باد چنان میوزید که شاخه ها تا نیمه خم شده بودند، و ریشه ها از زمین کنده میشدند روی یکی از شاخه های بالایی، بانلِ سیاه چشم ایستاده بود، با چشمانی که مثلِ دو چاهِ عمیق تاریک بود، و فریاد میزد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«طوفان را تحمل کن ! من دارم از آسمان محافظت میکنم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرِ درخت، مردم دهکده جمع شده بودند و دستهایشان را به سمتِ ریشه ها دراز کرده بودند تا درخت را نگه دارند پیرزن ها، بچه ها، حتی گاوها. همه داشتند به درخت تکیه میدادند، بی آنکه بدانند که خودِ درخت، همان دختری است که روزی برایشان گنبد ساخت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین دستش را روی تصویر گذاشت و احساس کرد که بادِ طوفان، موهایِ واقعی اش را تکان میدهد. این کتاب، او را به دلِ خاطره برده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس، صفحه ی آخر را ورق زد. اما صفحه، خالی بود. هیچ تصویری، هیچ نوشته ای، هیچ رنگی، فقط سفیدیِ محض .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین ناامید نشد دستش را روی کاغذ گذاشت و چشمانش را بست و ناگهان، زیرِ انگشتانش، نوری گرم شکل گرفت نوری که از درونِ کاغذ میجوشید، انگار خودِ کاغذ، پوسته ای بود روی زخمی که تازه التیام یافته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشمانش را باز کرد، تصویرِ چهارم، آرام آرام روی صفحه نقش بست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. تصویرِ چهارم: گفتوگویِ بانل با پیرزن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویر، بانل را نشان میداد، اما نه به شکلِ دخترِ گریانِ کنارِ چاه، نه به شکلِ درختِ طوفانزده، بلکه به شکلِ نوری میانِ دو رنگ—رنگی که بینِ آبی و کبود شناور بود. او در برابرِ پیرزنی ایستاده بود که همان زنِ گنبدِ انعکاس بود همان که به او گفته بود «بانلِ صغری»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن نگاهی به بانل کرد، نگاهی که همزمان پیر و جوان بود، و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بانل، وقتی درخت شدی، یک چیز را فراموش کردی این که درخت ها هم روزی میمیرند برگ هایشان میریزد، تنه ی شان پوسیده میشود، ریشه هایشان به خاک برمیگردد اما تو نمیمیری، چون خودِ مرگ را درونِ ریشه هایت پنهان کرده ای. روزی که کسی زیرِ سایه ات از ته دل بخندد نه از روی ادب، نه از روی تعجب، بلکه از ته دلِ خالی از غم مرگ آزاد میشود و تو میتوانی دوباره بانل شوی نه آنسو، اگر بخواهی اما اگر نخواهی، میتوانی برای همیشه درخت بمانی و شاهدِ خنده های دیگران باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل، با همان نورِ شناور، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و اگر من نخواهم دوباره دختر شوم؟ اگر خنده ها را ببینم و باز هم درخت بمانم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن لبخندی زد که تهش بویِ نم خاک باران زده داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آن وقت، تو از درخت بودن هم فراتر رفته ای. آن وقت، تو خودِ خنده میشوی. نه درخت، نه دختر، نه گنبد خودِ لحظه ای که کسی از ته دل خوشحال است و آن لحظه، هیچ اسمی ندارد، چون برای نامیدنش، باید خودت آن باشی»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویر محو شد. صفحه، دوباره خالی شد. اما اینبار، هامین احساس کرد که چیزی درونِ سینه اش باز شده، مثلِ یک پنجره که سالها قفل بود و حالا نسیم از آن میوزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او کتاب را بست، اما وقتی خواست روی میز بگذارد، کتاب ناگهان تبدیل به یک پرِ نقره ای شد که روی کفِ دستش سنگینی میکرد، سنگینیِ یک خاطره ی تازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. بیداری در زیرِ سایه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین با یک جهش از خواب پرید. نفس نفس میزد، عرق از پیشانی اش میچکید، و قلبش چنان میکوبید که انگار تازه دویده بود اما وقتی به اطراف نگاه کرد، دید که هنوز زیرِ همان درخت نشسته، پشتش به تنه ی سفید تکیه داده، و کوله پشتی اش کنارش است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چیزی فرق کرده بود.پ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درخت، دیگر مثلِ قبل نبود روی بالاترین شاخه، جایی که هیچکس نمیتوانست به راحتی ببیند، یک جوانه ی تازه زده بود جوانه ای به رنگِ موهای سیاهِ بانل، با رگه هایی از نورِ کهکشانی و زیرِ درخت، یک برگِ نقره ای روی دامنِ هامین افتاده بود که قبلاً آنجا نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین برگ را برداشت. روی آن، با خطی که میدرخشید، نوشته شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هامین، تو خاطره های مرا خواندی. حالا من خاطره ی تو را میخوانم بگو چه گنبدی در زندگیت ساخته ای که هنوز نشکسته ای؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین لبخند زد، اما اشک از گوشه ی چشمش جاری شد او گنبدی ساخته بود از سفرهای بی پایان، از فرار از خانه، از نپذیرفتنِ عشقِ ساده گنبدی که اسمش بود: «من هنوز نرسیدهام»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به درخت نگاه کرد و با صدایی که میلرزید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من هم گنبد دارم اما شاید وقتش رسیده که آن را بردارم. نه برای اینکه بمیرم، برای اینکه خنده هایم را به تو بدهم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای اولین بار در بیست سال، هامین از ته دل خندید نه از روی شوخی، نه از روی تعجب، بلکه از روی رهایی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درخت لرزید، یک شاخه ی کوچک، خم شد و نوازشی روی سرِ هامین کشید . و از بالای درخت، صدایی آمد، نرم مثل پریدنِ یک کبوتر، اما عمیق مثل ریشه های هزارساله:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خنده هات را گرفتم. حالا من هم میتوانم یک روز بمیرم تا دوباره بانل شوم. اما نه حالا. حالا، بگذار ببینم که تو گنبدت را چطور برمیداری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین برگِ نقرهای را در جیبِ سینهاش گذاشت، نزدیکِ قلبش. و قسم خورد که تا روزی که درخت دوباره دختر شود، زیرِ سایه اش بماند، نه برای تماشا، بلکه برای خندیدن هر روز، از ته دل، تا مرگ در ریشه ها آزاد شود و بانل، اگر خواست، برگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. شبی که ستاره ها روی شاخه ها نشستند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، وقتی دهکده خواب بود، هامین کنارِ تنه ی درخت نشست و برایش از سفرهایش گفت از گنبدهایی که دیده بود، از آدمهایی که زیرِ آنها زندگی میکردند، از رنگهایی که فراموش کرده بودند. درخت حرف نمیزد، اما برگهایش گاهی تکان میخورد، انگار که دارد گوش میدهد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در میانِ صحبت های هامین، یک پرِ دیگر از درخت افتاد اینبار پرِ طلایی هامین آن را برداشت و در جیبِ دیگرش گذاشت. میدانست که این پر، پاسخِ درخت است به خنده هاش: «من هم تو را دیدم، هامین. تو هم زیرِ سایه ی منی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او چشمانش را بست، اما اینبار نخوابید فقط گوش داد به صدایِ برگها، به صدایِ بادی که از میانِ شاخه ها میگذشت، به صدایی که شبیه به نجوایِ یک دختر بود، از دور، از آنسویِ گنبدها:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هامین... سفرت تمام شد. حالا نوبتِ ماندن است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین در جواب، فقط لبخند زد. همان لبخندی که از ته دل بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایانِ فصلِ گمشده (نسخه ی هامین)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم گنبد کبود (بازگشت بانل)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. صبحی که سایه ها تکان خوردند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز، دهکده با بویِ باران بیدار نشد با بویِ نور بیدار شد نوری که از میانِ برگهای درختِ آنسو میتراوید، اما نه مثلِ همیشه. اینبار، نور رنگ داشت؛ رنگی که نه آبی بود، نه کبود، نه حتی سفید. رنگی بود که هیچکس تا حالا ندیده بود، چون تا حالا هیچکس آن را حس نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین که سی و هفت شب زیرِ درخت خوابیده بود، اول از همه بیدار شد. چیزی روی گونه اش نشست؛ نرم، گرم، و سنگین. وقتی چشم باز کرد، دید که یک برگِ نقرهای روی صورتش افتاده، اما اینبار برگ خشک نبود تَر بود، مثلِ اشکِ تازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شد و به درخت نگاه کرد. تنه، که همیشه سفید و صاف بود، حالا رگه هایی از نورِ کهکشانی روی خودش داشت، رگه هایی که میدرخشیدند و میپالیدند، مثلِ رگهای گردنِ کسی که دارد میدود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میانِ شاخه ها، صدایی آمد، نه مثلِ باد، نه مثلِ پرنده، بلکه مثلِ نفسِ عمیقِ کسی که سالها حبسش کرده هامین برگ را محکم در دستش گرفت و به سمتِ تنه دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه، مردم دهکده یکی یکی از خانه هایشان بیرون زدند. پیرمرد هایی که درخت را آب میدادند، بچه هایی که زیرِ سایه توپ بازی میکردند، زنانی که لباس هایشان را زیرِ شاخه ها پهن میکردند همه ایستادند. سکوت، چنان سنگین شد که صدای افتادنِ یک پر از بالای درخت، مثلِ رعد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزنی که سالها پیش به بانل گفته بود «بانلِ صغری»، از میانِ جمعیت جلو آمد. او حالا پیرتر شده بود، با چوب دستی ای که سرش یک پرِ کبوتر بسته بود. به تنه ی درخت نگاه کرد و با صدایی که میلرزید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«امشب، سی و هشتمین شبی است که هامین زیرِ درخت خوابیده. درخت، خنده های او را جمع کرده. من بویِ مرگ را از ریشه ها حس میکنم یعنی که مرگ، آزاد شده یعنی که بانل، دارد انتخاب میکند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه نگاهشان به تنه دوخته شد رگه های نور، تندتند میپالیدند، و پوستِ درخت، مثلِ پاره ای که از پشت دوخته شده باشد، کمکم شروع به باز شدن کرد، از پایین، از جایی که ریشه ها به زمین میرسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه با صدای شکستن، نه با غرش، بلکه با نجوایی که انگار کتابی داشت ورق میخورد، تنه از وسط باز شد. و از میانِ شکاف، نوری آمد که نه چشم را کور میکرد، نه آرام بود؛ نوری که میخواند، مثلِ نگاهِ کسی که دارد برای اولین بار دنیا را می بیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. بیرون آمدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین جلو رفت. دستش را به سمتِ شکاف دراز کرد، اما نیازی نبود. چون از میانِ نور، اول یک دست بیرون آمد دستی که نه پوست داشت، نه رنگ، بلکه از جنسِ مه و پر بود. اما کمکم، انگشتانِ آن دست، رنگ گرفتند: رنگی به رنگِ ماهِ کامل، با نوکِ انگشتانی که تهشان ستاره های کوچک میدرخشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس، بازو، شانه، و بعد، موهایی که از شکاف سرازیر شدند موهایی به بلندیِ تاریخ، مشکیِ پررنگ که انگار تار و پودِ شب از آنها بافته شده بود. و بعد، صورت بانل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان چشمِ چپِ کهکشانی که کهکشانها تویش میچرخیدند، و همان چشمِ راست که مثلِ غروبِ یک سیاره بود. اما اینبار، فرق داشت: دیگر غم در آنها نبود. نه از آن غمی که زیرِ گنبد داشت، نه از آن خشمِ پنهانی که در گنبدِ انعکاس بود. حالا در چشمانش، چیزی نشسته بود که اسمش را فقط کسانی میدانستند که از ته دل خندیده بودند: آرامشِ پس از انتخاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل، پاهایش را از شکاف بیرون گذاشت. پاهایش برهنه بود، و وقتی روی خاکِ دهکده گذاشت، سبزه از زیرِ پایش رویید، بیآنکه بذری کاشته شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او ایستاد. قدش نه بلندتر از قبل بود، نه کوتاهتر. همان دختر بود، با همان لباسِ ساده ی کهنه، با همان گوشواره ی پر که از مادرِ نداشته اش به یادگار داشت. اما چیزی در ایستادنش تغییر کرده بود: دیگر پشتش خم نبود. دیگر شانه هایش را جمع نکرده بود. او ایستاده بود، مثلِ کسی که تازه فهمیده زمین، زیرِ پاهایش مالِ خودش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جمعیت نگاه کرد، چشمش به هامین افتاد. لبخند زد، لبخندی که تویش بویِ برگِ نقره ای بود، و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام، هامین. خنده هایت را شنیدم. از ته دل بود. ممنون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین نفسش را حبس کرده بود. با صدایی که میلرزید، گفت: «ت... تو بانلی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل سری تکان داد و زیرِ لب خندید: «بودم. هنوز هم هستم. اما حالا یک چیز دیگر هم هستم. نمیدانم اسمش چیست. شاید «خانه ای که خودش در را باز کرد».»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. دیدار با پیرزن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزنِ با چوب دستی، آرام آرام جلو آمد. چشمانش پر از اشک بود، اشکی که نه از غم، بلکه از دیدنِ چیزی میآمد که فکرش را نمیکرد زنده ببیند. جلوی بانل ایستاد، نگاهش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بانلِ صغری... چه فرقی کردها ی. نه مثلِ آن روز زیرِ گنبد، نه مثلِ آن شب در گنبدِ انعکاس. چه شد که برگشتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل به ریشه های درخت نگاه کرد، که هنوز از شکافِ تنه نمایان بودند، و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«وقتی درخت بودم، فکر میکردم که بودن یعنی ایستادن. اما هامین خندید و من فهمیدم که بودن، یعنی حرکت کردن، یعنی ریختن برگ های کهنه، یعنی اجازه دادن به مرگ که بیاید تا زندگی دوباره شکل بگیرد. من مرگ را درونِ ریشه ها پنهان کرده بودم. اما خنده یِ هامین، آن را آزاد کرد. و من خودم را از نو انتخاب کردم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن دستش را بلند کرد و گونه ی بانل را نوازش کرد. پوست بانل، نه سرد بود، نه گرم، بلکه هم دما با هوا انگار که بخشی از طبیعت شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرزن گفت: «و حالا؟ دوباره میروی زیرِ گنبد؟ یا میمانی؟ یا درخت میشوی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل به آسمانِ نه آبیِ دهکده نگاه کرد همان آسمانی که روزی زیرِ گنبد پنهانش کرده بود. نفس عمیقی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه زیرِ گنبد میمانم، نه درخت. من حالا خودم، یک راهم. راهی که هرکس میتواند از آن عبور کند تا به گنبدِ خودش برسد. میمانم، اما نه برای محافظت، برای همراهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. بعدازظهرِ اولین روز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز، بانل با مردم دهکده نشست و برایشان از سفرش گفت نه از گنبدها، نه از آینه ها، بلکه از درخت بودن؛ از اینکه چطور میتوانی سالها بایستی و ببینی و هیچ نگویی، تا اینکه یک روز، یک خنده یِ صادق بیاید و ریشه هایت را تکان دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها دورش جمع شدند و از او پرسیدند که آیا هنوز میتواند گنبد بکشد؟ بانل لبخند زد، دستش را بلند کرد و روی هوا، یک دایره ی نورانی کشید که نه حبس میکرد، نه جدا، بلکه مثلِ یک پنجرهدیِ باز بود که از آن، بویِ بارانِ سیارهای دیگر میآمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین کنارش نشسته بود و سکوت کرده بود. اما سکوتش، سکوتِ کسی بود که حرفهایش را بعداً خواهد گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب، وقتی خورشید داشت زیرِ شاخه هایِ درختِ خالی فرو میرفت، بانل به هامین نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هامین، تو مرا با خنده ات آزاد کردی. حالا من به تو یک چیز میدهم: پرِ طلایی را که داری، نگهش دار. هر وقت گنبدی توی دلت ساختی که نمیخواستی، پر را تکان بده. من میآیم و بهت کمک میکنم که درش را باز کنی، نه اینکه بشکنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هامین پرِ طلایی را از جیبش درآورد. زیرِ نورِ غروب، میدرخشید. او به بانل نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«و تو؟ اگر باز هم روزی خواستی درخت بشوی، من زیرِ سایه ات مینشینم و میخندم تا باز هم بیایی بیرون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل خندید. خنده ای که تمامِ دهکده آن را شنیدند. و در آن خنده، همه حس کردند که گنبدهای درونشان، یک ترکِ ریز برداشته اند ترکی که از آن، نور عبور میکرد، نه زور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. شبی که درخت، دوباره رویید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمه شب، وقتی همه خواب بودند، بانل به سمتِ تنه یِ خالیِ درخت رفت. شکاف هنوز باز بود، اما دیگر نوری از آن نمیآمد. بانل دستش را روی پوستِ سفید گذاشت و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ممنون که سالها مرا در خودت نگه داشتی. حالا تو هم میتوانی استراحت کنی. یا اگر خواستی، دوباره روینده ای، اینبار برای خودت، نه برای من.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همان لحظه، از میانِ شکاف، یک جوانه ی تازه سبز شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوانه ای که نه از بانل بود، نه از هیچکس، بلکه از خودِ درخت. درخت، تصمیم گرفته بود که دوباره زندگی کند، اینبار نه به عنوانِ خانه، بلکه به عنوانِ خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل به جوانه لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس ما هر دو، راهِ خودمان را پیدا کردیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او برگشت به دهکده، زیرِ ستاره هایی که حالا دیگر از میانِ شاخه هایِ نازکِ درختِ جوان پیدایش بودند. و برای اولین بار، نه زیرِ گنبد، نه درونِ آینه، نه در قامتِ یک درخت، بلکه به عنوانِ بانلِ خودش، زیرِ آسمانِ واقعی خوابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایانِ فصل (بازگشت بانل)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصلِ گمشده ی دیگر: «ریشه ی آسمانی»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبِ سی و هشتم، وقتی درخت شکافت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی بانل از میانِ تنه ی درخت بیرون آمد، هامین و مردم دهکده فقط او را دیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من، راویِ خاموشِ داستان، چیز دیگری دیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست در لحظه ای که تنه شکافت، یک سایه ی دیگر از میانِ شکاف بیرون نلغزید، بلکه به سمتِ بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان سایه ای که روزی در گنبدِ انعکاس، بانلِ سیاه چشم نام داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او حالا نه شکلِ زن داشت، نه شکلِ دود. او تبدیل شده بود به یک رگه ی نورِ تیره که درونِ تنه ی درخت پیچید و به سمتِ بالاترین شاخه دوید. وقتی بانل پا به خاکِ دهکده گذاشت، بانلِ سیاه چشم در نوکِ بلندترین شاخه نشست و تماشا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه با چشمانی که میسوزانند، بلکه با چشمانی که میفهمند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.تماشا از بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن شب به بعد، بانلِ سیاه چشم دیگر با کسی حرف نزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به شکلِ سایه ای بر روی تنه ی درختِ جوان درآمد؛ سایه ای که وقتی خورشید میتابید، نه زیرِ درخت، بلکه رویِ تنه دیده میشد، انگار که خودِ درخت، یک روحِ دوقلو دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او تماشا میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

• بانل را دید که با بچه های دهکده قصه میگفت و لبخند میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

• هامین را دید که هر شب زیرِ درخت مینشست و برایش از سفرهایش میگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

• مردم را دید که زیرِ شاخه هایِ تازه روییده، آرامتر زندگی میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

• پیرزن را دید که هر روز صبح به درخت آب میداد و زمزمه میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بانلِ صغری، چقدر خوب که برگشتی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و هر بار که صدایِ «بانلِ صغری» را میشنید، رگه ی نورش برای یک لحظه تیره تر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه از حسادت، نه از خشم. از تنهاییِ تازه ای که نمیدانست با آن چه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.شبی که باران گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شب، بارانِ سهمگینی دهکده را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد چنان میوزید که شاخه هایِ درختِ جوان تا نیمه خم شدند. مردم به خانه هایشان پناه بردند، اما بانل زیرِ درخت ایستاده بود و دستش را روی تنه گذاشته بود تا درخت را نگه دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میانِ رعد و برق، بانلِ سیاه چشم از بالای شاخه ها پایین آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه به شکلِ سایه، بلکه به شکلِ نوری شکننده که باران از میانش میگذشت و خیس نمیشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او کنارِ بانل ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل، بدون اینکه نگاه کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«میدانستم که هنوز هستی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانلِ سیاه چشم با صدایی که دیگر تهدیدآمیز نبود، بلکه مثلِ زمزمه ی برگهای خیس بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من همیشه بودم. فقط تو انتخاب کردی که دیگر مرا نبینی. حالا که برگشتی، من کجا بروم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل دستش را از روی تنه برداشت و به سمتِ بانلِ سیاه چشم دراز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کجا میخواهی بروی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه چشم به باران نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمیدانم. من از خشمِ تو زاده شدم. وقتی تو درخت شدی، من ریشه ی آسمانی ات شدم. وقتی تو برگشتی، من... دیگر ریشه نیستم. من یک سایه ی بیخانه ام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. انتخابِ بانل سیاه چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل به چشمانِ سیاهِ او نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار، در آن چشمانِ بی ستاره، چیزی دید که قبلاً ندیده بود: ترسِ از نبودن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو خشمِ من نبودی. تو بخشی از من بودی که نمیخواستم ببینم. آن بخشی که میدانست محافظت، گاهی حبس است . آن بخشی که میخواست من را نجات دهد، اما راهش را بلد نبود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه چشم لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس... من بد نبودم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل خندید، خنده ای که باران را برای یک ثانیه متوقف کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه، تو بد نبودی. تو من بودی که خودش را باور نداشت. حالا که من خودم را باور دارم، تو میتوانی هر چیزی که میخواهی باشی. میتوانی بمانی، میتوانی بروی، میتوانی تبدیل به یک درختِ دیگر شوی، یا میتوانی... تبدیل به یک ستاره شوی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه چشم به آسمانِ بارانی نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ستاره؟ من که نور ندارم. من تاریکی ام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل دستش را روی شانه ی سیاه چشم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تاریکی هم ستاره دارد . اسمشان را گذاشته اند «سیاهچاله». اما سیاه چاله ها، کهکشانها را میبلعند تا ستاره های تازه متولد شوند. تو میتوانی یک سیاه چاله ی مهربان باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. وداع و تولدِ تازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه چشم برای اولین بار، لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی که نه از روی تمسخر، نه از روی خشم، بلکه از روی رهایی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به بانل نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من میروم. نه به خاطر اینکه تو مرا نمیخواهی، بلکه به خاطر اینکه میخواهم ببینم اگر خودم باشم، نه انعکاسِ تو، چه شکلی میشوم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل سری تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برو. اما بدان که هر وقت خواستی برگردی، زیرِ همین درخت جایت هست. نه به عنوانِ سایه، نه به عنوانِ خشم، بلکه به عنوانِ خودت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه چشم به آرامی از زمین بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نورش، دیگر تیره نبود. او کمکم داشت به نوری بنفش تبدیل میشد—رنگی میانِ آبیِ بانل و سیاهیِ خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به سمتِ آسمان رفت، از میانِ باران، از میانِ ابرها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و وقتی به اوج رسید، برای یک لحظه، مثلِ یک ستاره ی تازه درخشید و بعد، محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نه به معنایِ نابودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به معنایِ پراکنده شدن در سراسرِ آسمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن شب به بعد، هر وقت کسی زیرِ درختِ آنسو از ته دل میخندید، یک جرقه ی ریزِ بنفش در آسمان چشمک میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهالی میگفتند این، ستاره ی جدیدی است که نامش را «خواهرِ بانل» گذاشته اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بانل میدانست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او یک ستاره نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او خودِ خنده است که حالا در آسمان پخش شده، تا هر کسی که غم دارد، یک جرقه از آن را به قلبش راه بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحِ بعد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که باران بند آمد، بانل به درختِ جوان نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی بلندترین شاخه، یک جوانه ی جدید زده بود، اینبار نه سبز، نه نقره ای، بلکه بنفشِ تیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانل دستش را دراز کرد و جوانه را نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و زیرِ لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس تو تصمیم گرفتی که درختِ خودت باشی. نه ریشه ی آسمانیِ من، نه سایه ی من. خودت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آن روز، مردم دهکده دیدند که درختِ آنسو، برای اولین بار، دو رنگ دارد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شاخه، نقرهای، که یادگارِ خنده های هامین است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شاخه، بنفشِ تیره، که یادگارِ سیاه چشمی است که رفت تا خودش شود و سرنوشت دیگری جدا از بانل برای خود رقم بزند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایانِ جلد اول

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک خط از بانل، خطاب به تو:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هر کسی که داستانم را میخواند، یک سیاه چشم درونِ خودش دارد. آن را نکش. به آن راهی بده تا به ستاره تبدیل شود .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پایانِ این کتاب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواننده ی مهربان،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کتاب، قصه ی بانل را گفت. از گنبد تا درخت، از درخت تا آسمانِ واقعی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هامین هنوز در سفر است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ماهکان، آنکه روزگاری بانلِ سیاه چشم نام داشت، میانِ ستاره ها منتظرِ کسی است که به کمک نیاز داشته باشد تا به او کمک کند تا گنبد خود را بشکند و به آزادی برسد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زودی در همین برنامه دوتا جلد های بعدی منتشر خواهند شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما اگر هیچکدام را نخوانی،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جلد برایت کامل است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون گنبد، برای حبس نبود؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای این بود که بدانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میتوانی از آن عبور کنی،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر وقت که خواستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایانِ این جلد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آغازِ راهی به سویِ جلد های دیگر این رمان و رمان های دیگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمیرا بلیدئی(بانل)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️