پارت هشتاد و یک :

همدم با گفتن: "خودت داری می‌گی اوسکول" می‌خندد. مقنعه‌ام را بالا می‌کشم و آن را روی سرم می‌گذارم.
- این که رو سرمه انگار هیچی نمی‌شنوم.
همدم می‌خندد و گوشه‌ی چشمان سبزش چین می‌افتد.
- دانشگاه هم که می‌رفتی همه‌ش گوشتو از مقنعه درمی‌آوردی. ترک کن عادتتو.
لبخندی به خاطره‌ی آن روزها می‌زنم و بازنگاه به همدم می‌دوزم. یکی از سبزه‌ها را به طرف همدم می‌کشم.
- این واسه تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    نمی دانم چرا اما یه قدری دوستت دارم، که از بیچارگی گاهی به حال خویش می گریم... شب دل کندنت می پرسم آیا بازمی گردی؟ جوابت هرچه باشد بر سوال خویش می گریم😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۴ ماه پیش
کپی شد!