گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتاد و یک :
همدم با گفتن: "خودت داری میگی اوسکول" میخندد. مقنعهام را بالا میکشم و آن را روی سرم میگذارم.
- این که رو سرمه انگار هیچی نمیشنوم.
همدم میخندد و گوشهی چشمان سبزش چین میافتد.
- دانشگاه هم که میرفتی همهش گوشتو از مقنعه درمیآوردی. ترک کن عادتتو.
لبخندی به خاطرهی آن روزها میزنم و بازنگاه به همدم میدوزم. یکی از سبزهها را به طرف همدم میکشم.
- این واسه تو

لطفا صبر کنید...

آنههه
0نمی دانم چرا اما یه قدری دوستت دارم، که از بیچارگی گاهی به حال خویش می گریم... شب دل کندنت می پرسم آیا بازمی گردی؟ جوابت هرچه باشد بر سوال خویش می گریم😭😭😭