گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت نود و نهم :
نگاهش گردش کوتاهی میان چشمانم میکند. لبخندی ندارد. اما خستگی چرا. آن هم به مقدار زیاد. انگار نه انگار که تازه از خواب بیدار شده. انگار خستگیهایش را صبح به صبح، مثل زرهی سنگین به تن میکند و همهی تنش را لابلای این سنگینی میپیچاند؛ حتی نگاهش را. اصلا خستگی را مثل سرمه به چشمهایش میکشد که در هر پلک زدن، از نگاهش شره میکنند. اشکی را که از چشمم چکیده با انگشتش پاک میکند.
- عمو کج

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0عزیزم خیلی شرایط سختی من تجربه کردم🥺