پارت نود و نهم :

نگاهش گردش کوتاهی میان چشمانم می‌کند. لبخندی ندارد. اما خستگی چرا. آن هم به مقدار زیاد. انگار نه انگار که تازه از خواب بیدار شده. انگار خستگی‌هایش را صبح به صبح، مثل زرهی سنگین به تن می‌کند و همه‌ی تنش را لابلای این سنگینی می‌پیچاند؛ حتی نگاهش را. اصلا خستگی را مثل سرمه به چشم‌هایش می‌کشد که در هر پلک زدن، از نگاهش شره می‌کنند. اشکی را که از چشمم چکیده با انگشتش پاک می‌کند.
- عمو کج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    عزیزم خیلی شرایط سختی من تجربه کردم🥺

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خدا به عزیزانتون سلامتی بده❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!