پارت هشتاد و سوم :
با صدای زنگ موبایل، شهرام از پنجره فاصله گرفت. گوشیاش را برداشت. دلارام بود.
- جانم آبجی؟
- سلام داداش، خوبی؟
- سلام عزیزم. بد نیستم. تو چطوری؟ چه خبر از شیدا و فرهاد؟
دلارام نفسی بیرون داد و گفت:
- منم مثل تو... بدک نیستم. شیدا بهتره، زنگ زدم ازت یه خواهشی کنم.
- جانم؟ شما امرکن آبجی!
دلارام آنسوی خط لبخند کمرنگی زد و گفت:
- یه زنگ به فرهاد بزن، همون حرفایی که به
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0هورااااا یزدان و منصور دارن میان💃💃عالی بود مرسی نگار جونم 😍❤️💋