لیست کلیه پارتهای رمان فیل و فنجان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان فیل و فنجان - پارت 61
رویا بود. با موهایی مواج و لباس هایی باز در تک تک عکس ها. در گروه دخترها و پسرهایی که مشخص بود ایرانی نیستند. چشمانم می سوختند. لب به دندان گرفته و سرم را بالا آورده و نگاهم را در نگاه یخ زده ی رویا انداختم. نگاهش را از عکس ها تا به چشمانم بالا کشید. در نگاهش هیچ نمی دیدم جز نگاه. سوزش چشمم بیشتر...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 62
با لبخندی روشن جواب داد. ـ نوکر شما سامانم. دستش را محکم تر فشار دادم و با لبخند گفتم: ـ آقا سامان گل مغازه ت پیج داره؟ ـ بله چطور؟ ـ هیچی برای چند روز آینده یه تخفیف بزن که مردم بیان ساعتای ده شب. گنگ پرسید. ـ چطور آقای فرهان؟ ـ شما بزن کاریت نباشه. راستی من نمک گیر این شهر شدم. و با چش...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 63
خانه در سکوت فرو رفته بود. ساعت مچی ام، عدد یک نیمه شب را نشان میداد. ماشین را در جای باقی مانده در حیاط پارک کرده و من هم به اتاقی به من اختصاص داده شده بود رفتم. خدارا شکر کردم که این خانه دوبلکس و بزرگ با کلی اتاق بود وگرنه این جمعیت باید همچون سربازخانه در یک ردیف می خوابیدند. به آرامی تمام...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 64
باران جرعه ای از چایش را خورد و متعجب پرسید. ـ چرا خاله؟ ملینا که آروم بوده. البته من اینجوری شنیدم. مارال آمد و استکان های خالی را برداشت و دم سینک ایستاد. ـ ملینا آروم بود ولی امان و صد امان از ویار زمان بارداری. تورج و پدر و مادر هم داخل آمدند. تورج با غرولند گفت: ـ بله باران خانوم همه. ا...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 65
با احساس نفس هایش بر روی انگشتانم تنم به آتش کشیده شد. خودم را لعنت کردم برای این کارم اما از طرفی، لذتی وصف ناشدنی تمام تنم را بر گرفته بود که لبخند از روی لبانم جدا نمیشد. اما پس از خوردن لقمه اش هم نگفت که چشمانم را باز کنم. با خنده پرسیدم. ـ هنوزم لقمه رو نخوردی؟ ـ نخیر. خندیدم و دستم را ز...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 66
رویا خجالت زده تر از قبل سر پایین انداخت. دل بی قرارم می خواست که تمامی او را در برگیرد اما او دست و پایم را بسته بود و نمی توانستم از خط قرمزهایش عبور کنم و می خواستم به آنها احترام بگذارم. دوباره آستینش را کشیدم و نگاهش را به سمت نگاه شاد و مشتاقم برگرداندم. در نگاهش همه چیز بود که غرق شدم در ...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 67
در حالیکه بازوانش را در آغوش گرفته بود ادامه ی حرف تورج را گرفت. ـ واقعاً قشنگه اما آدم سرسام میگیره از بس رنگی رنگیه. به نظرم ترکیب مینیمال امروزی بهتره و آدم احساس راحتی داره باهاش. همه سکوت کردند و پس از چند ثانیه رویا با لحنی دوستانه جوابش را داد. ـ بله خب هرچیزی مختص به زمان خودش هست و ای...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 68
زیپ بارانی را باز کرده و با یک حرکت آن را از تنم بیرون آوردم. تنم چون کوره ای می سوخت. چشمانم سنگین و سوزان بودند. موهایم به پیشانی ام چسبیده بودند. با پشت دست عرق روی صورتم را گرفته و موهای چسبیده را رو به بالا هدایت کردم. رویا عقب گرد کرد و از در بیرون رفت. پس از چند ثانیه با لیوانی آب برگشت. د...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 69
پا روی پا انداخته و با نوک انگشت روی دسته ی کنده کاری شده ی مبل ضرب گرفتم. ـ به یه آقای بامرام قول دادم که برم مغازه ش. ـ پدر پرسید. ـ کی هست حالا این آقا؟ ـ یه پسر جوون که یه کافی شاپ داره دنج و خوشگل. اونشبی با رویا خانوم رفتیم اونجا ازمون پول نگرفت و مهونمون کرد منم بهش گفتم آف بزنه، الان ...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 70
رویا را روی صندلی عقب نشانده و خودم هم کنارش جای گرفتم. خم شده و از داخل داشبورد آب معدنی را بیرون آوردم. دوباره سر جایم نشستم. خودم در انتهایی ترین نقطه نشستم و رویا را دراز کرده و سرش را روی پایم گذاشتم. آب معدنی را باز کرده و سعی کردم کمی از آن را درون دهانش بریزم اما همه ی آب از لای لبهایش به...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 71
مازیار و باران خندیدند و پدر با دستانی رو به آسمان دعا کرد. ـ خدایا به حق بزرگی خودت مواظب این گوله ی نمک باش و از ما نگیرش. همگی با خنده آمین گفتند. استکان های خالی و ظروف ناهار توسط باران و ملینا شسته شدند. به سمت اتاقم رفته و پس از برداشتن لباس و حوله ام به سمت حمام طبقه دوم رفتم. در را بسته...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 72
مرد کارت را گرفت و با لهجه ی زیبای کردی اش گفت: ـ چقدر عالی. باعث سعادت ماست. خیلی هم به هم میاین. خدا خوشبختتون کنه. با لذتی وافر قدمی عقب گذاشته و دوشادوش رویا ایستادم. از ته دل جواب دادم. ـ خدا همه رو خوشبختی بده، من همین که این خانوم کنارم باشه خوشبختم. مرد کارت را کشید و پر از غرور نگاهم...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 73
دست روی دست پوران گذاشت. ـ الان کجا زندگی می کنی؟ چرا باید کار کنی؟ تو باید الان خونه باشی و مشغول درس خوندن. پوران بینی اش را بالا کشید و همانطور سر به زیر جواب داد. ـ مادرم که فوت شد پدرم از غم مادرم معتاد شد. بنای خیلی خوبیه اما خب گرفتار مواده. من و داداشم که از خودم بزرگتره جاهای مختلفی ک...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 74
تا به حال راجع مسائل احساسی ام با مارال حرف نزده بودم و او هم چیزی نگفته بود. راجع به رویا مطمئن بودم که هیچوقت رهایش نمیکردم اما راجع به او نسبت به خودم هیچ اطمینانی نداشتم. رفتارهایش همیشه ضدو نقیض بود. یک دل لب باز کردم. ـ من تا حالا درگیر مسائل احساسی نشده بودم اما رویا از همون روزی که دیدمش...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 75
مژده عصبانی بلند شد و سمت یخچال رفت. ـ باران خانوم اونی که هنری نداره تویی نه من. سپس وسایل صبحانه را از یخچال بیرون کشید و روی میز گذاشت. رویا لیوان های حاوی شیر قهوه را روی میز گذاشت. ـ زیاد خودتونو سیر نکنین چون ناهار یه ساعت دیگه س. بعدشم میریم بیرون. با بلند شدن صدای باندهای داخل پذیرایی...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 76
دست پدرام را که فشردم. چشمان نمناکش را به من دوخت. به مقصد رسیده بودیم. آرام به سمت قبرستان مد نظر که کمی از جاده ی اصلی دور بود رفته و نزدیک اولین قبر ایستادم. به نگاهی ناراحت به قبرهای سیاه و سفید حاضر در آنجا لب باز کردم. ـ برو و برای یه زندگی جدید آماده شو. تو فقط بخواه، ما اینجاییم که بشه. ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 77
قسمت بیستم اواخر خرداد ماه بود و کلافه از ندیدن سه ماهه ی رویا از باشگاه بیرون زدم. گرمای هوا به اوج خود رسیده بود و این حتی من را کلافه تر از پیش میکرد. کلاه لبه دارم را بر سر گذاشته و سمت ماشین رفتم که گوشی ام زنگ خورد با دیدن اسم پدر روی صفحه، اخمی ظریف میان ابروانم نشست. متفکر خواستم ج...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 78
خندان سرم را بالا آورده و نگاهش کردم. ـ عاشق همین غیرقابل پیش بینی بودنشم. اینکه میدونم هر لحظه از زندگیم قراره پر از هیجان باشه. اینکه میدونم توی فکرش مدام اینه که به بقیه کمک کنه و حواسش به بقیه باشه. حالا من میخوام جبران کنم. اون میتونه با خیال راحت حواسش به بقیه و من باشه و من میخوام مراقبش ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 79
رویا با نگاهی اخم آلود رو به من گفت: ـ علیک سلام جناب نامزد قلابی. لبخندی رضایتمند زدم. ـ علیک سلام گنجشکک من. چطور بدون دیدن من میخواستی پرواز کنی و بری؟ مگه فصل مهاجرت پرنده ها تموم نشده؟ کجا میخواستی بری باز؟ چپ چپ نگاهم کرد. ـ اول اینکه من گنجشک نیستم دوم اینکه کلی کار پیش اومده. در را ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان فیل و فنجان - پارت 80
. لبخند زدم. ـ اینجوری با این چشما نگاهم نکن. همینجوریشم دلم بی قرارت هست. با قلبی پر تپش و قدم هایی متزلزل از کنارش گذشتم و سمت صندوق رفتم. پشت سر دختر فروشنده چشمم به عطر خاص و همیشگی ام افتاد. رو به رویا پرسیدم. ـ اگر چیزی لازم داری بگو. با لبخندی محجوب سر تکان داد. ـ ممنونم همه چیز هست. ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
