فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت شصت و چهارم :
باران جرعه ای از چایش را خورد و متعجب پرسید.
ـ چرا خاله؟ ملینا که آروم بوده. البته من اینجوری شنیدم.
مارال آمد و استکان های خالی را برداشت و دم سینک ایستاد.
ـ ملینا آروم بود ولی امان و صد امان از ویار زمان بارداری.
تورج و پدر و مادر هم داخل آمدند. تورج با غرولند گفت:
ـ بله باران خانوم همه. ایشون ویار داشتن اما حدس بزن ویارشون چی بود؟
باران لبخندی زد و با سری کج شده جواب
لطفا صبر کنید...
