پارت شصت و نهم :

پا روی پا انداخته و با نوک انگشت روی دسته ی کنده کاری شده ی مبل ضرب گرفتم.
ـ به یه آقای بامرام قول دادم که برم مغازه ش.
ـ پدر پرسید.
ـ کی هست حالا این آقا؟
ـ یه پسر جوون که یه کافی شاپ داره دنج و خوشگل. اونشبی با رویا خانوم رفتیم اونجا ازمون پول نگرفت و مهونمون کرد منم بهش گفتم آف بزنه، الان دیدم تو استوریش گفته که فردا شبه اما نمیدونه چرا گفتم آف بزنه. نه تا دوازده. پایه این بری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!