فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت شصت و نهم :
پا روی پا انداخته و با نوک انگشت روی دسته ی کنده کاری شده ی مبل ضرب گرفتم.
ـ به یه آقای بامرام قول دادم که برم مغازه ش.
ـ پدر پرسید.
ـ کی هست حالا این آقا؟
ـ یه پسر جوون که یه کافی شاپ داره دنج و خوشگل. اونشبی با رویا خانوم رفتیم اونجا ازمون پول نگرفت و مهونمون کرد منم بهش گفتم آف بزنه، الان دیدم تو استوریش گفته که فردا شبه اما نمیدونه چرا گفتم آف بزنه. نه تا دوازده. پایه این بری
لطفا صبر کنید...
