فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت شصت و ششم :
رویا خجالت زده تر از قبل سر پایین انداخت. دل بی قرارم می خواست که تمامی او را در برگیرد اما او دست و پایم را بسته بود و نمی توانستم از خط قرمزهایش عبور کنم و می خواستم به آنها احترام بگذارم.
دوباره آستینش را کشیدم و نگاهش را به سمت نگاه شاد و مشتاقم برگرداندم. در نگاهش همه چیز بود که غرق شدم در آن. در آن نگاه همه چیز بود. محبت، تردید، شک، غم و چیزی که از همه گنگ تر بود و من نمی توانستم آن را
لطفا صبر کنید...
