دوست داشتی؟
رمان محکوم به مرگ تدریجی اثر مهسا باقری

رمان محکوم به مرگ تدریجی

  • زبان فارسی
  • 79.9K 👁
  • 185 ❤️
  • 119 💬

خلاصه رمان عاشقانه محکوم به مرگ تدریجی

هنوز هم نمی‌دانم به کدامین گناه به کدامین جرم به تاوان کدام دل شکسته‌ای به این سرنوشت دچار شده‌ام...! وقتی بدانی کیفرت فقط باید مرگ باشد؛ ابدیت باشد؛ اما بگویند حکم چیز دیگریست؛ زنده ماندن... زندگی بخشیدن...! مبهوت میمانی خشکت می‌زند به جنون می‌رسی... می‌گویی جالب است منی که باید مرگ کیفرم باشد؛باید زنده بمانم؟ وسیله‌ای هم باشم برای نفس دادن به کسانی که خوش بینانه امیدوارند به وفای دنیا...؟! آن وقت است که می‌فهمی چه مجازات سختی است! زنده بودن! می‌گویند مگر مرگ نمیخواستی؟خب این هم مرگ؛ زنده بودن توجه کن زنده بودن نه زندگی کردن و این مرگ است یک مرگ تدریجی...! و من محکومم به مرگ تدریجی....

قسمتی از متن رمان محکوم به مرگ تدریجی

هر دو نفس عمیقی کشیدند و تشکر کردند.. از کنارشان گذشتم و به سمت استیشن رفتم..بعد از نوشتن گزارش عمل..به اتاقم رفتم...بعد از چهار ساعت روی پا ایستادن پاهایم درد میکردند..روی کاناپه کنار اتاقم نشستم و پاهایم رادراز کردم؛عینکم را از روی چشمانم برداشتم و سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم...نمیدانم چند دقیقه گذشت که با صدای در به خودم آمدم و صاف نشستم
-بفرمایید..
در باز شد و آرام در حالی که یک سینی محتوی دو فنجان قهوه دستش بود داخل آمد..
-سلام خسته نباشی..
-سلام ممنون...
کنارم نشست..
-گفتم خسته ای یه قهوه واست بیارم
- دستت درد نکنه خوب موقعی اومدی!!
فنجان را به سمتم گرفت..
-شیرینش کردم!!
-ممنون
-عمل چطور بود؟
-خوب بود..راستی صبح قبل از عمل ندیدمت؟!
-دوساعت مرخصی گرفتم. رفتم یه سر پیش خالم حالش خوب نبود میخواست ببینتم..
-خدا بد نده..انشالله که زود خوب میشن..
- انشالله...یه استراحت بکن باید سرکشی کنی..!!
سری تکان دادم که دوباره گفت..
- راستی از شنبه قراره رزیدنت های جدید بیان...قراره توام باهاشون سروکله بزنی..پس خواهشا حواست به این اخلاق چیز مرغیت باشه..!!
خندیدم و از جا بلند شدم...
-چون تو گفتی باشه..!!
بعد از رفتنش با برزین تماس گرفتم..
-الو؟
- سلام برزین جان کجایی؟
-سلام خواهری..با آرش فست فودیم چطور ؟
اخم هایم در هم رفت زیاد از این پسر خوشم نمی آمد..با وجود این گفتم
-باشه..سلام برسون!!
-امشبم دیر وقت میای خونه..؟!
- نه زودتر..عمل عصرم کنسل شد..کار خاصی ام ندارم..!!
- اوکی
-کاری نداری عزیزم؟
-نه آبجی فعلا
-فعلا
تماس را قطع کردم و موبایلم را داخل جیبم گذاشتم..نگرانش بودم از آرش خوشم نمی امد به نظرم کمی سر به هوا بود..و گاهی ندانم کاری هایش روی اعصاب ....اما شرف داشت به آن پسر خاله اش کیان...بارها به برزین گوشزد کرده بودم روابطش را با کیان محدود کند...
کیان پسر عیاش و خوش گذرانی است که پشتش به ثروت پدرش گرم است..و مطمئنم حتی برای مدرک مهندسی اش ذره ای تلاش نکرده...عزیز ترین افراد زندگی ام دو برادرم بودند بعد از دوازده سال که خودم همه جوره هوایشان را داشتم نمیتوانستم بگذارم..کسی زندگیشان را بیشتر از این بهم بریزد...نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم...رو به لیلا(منشی ام) گفتم..
-میرم بیمارامو چک کنم...دکتر زندی تماس نگرفتند؟؟
لبخند مهربانی زد...لبخند عجیب به این دختر می آمد..
-اتفاقا همین الان میخواستم بهتون بگم..منشی ایشون تماس گرفتند؛گفتند یه ساعت دیگه سالن اجتماعات برای همه ی پزشکان جلسه ای گذاشتند..
-ممنون
-خواهش میکنم
کنار استیشن ایستادم..و به آرام و گلاره که مشغول حرف زدن بودند سلام کردم..گلاره بلند شد و با خوشرویی جوابم را داد..رو به ارام گفتم
-بلند شو دنبالم بیا آرام
-ایش انگار خدمتکار شخصی خانومم که دستور میده دنبالم بیا..!!
خندیدم..
-اینم افتخار بزرگیه..
دستش را روی دهانش گذاشت و چشمانش را گرد کرد
-خیلی رو داری به خدا..
-پاشو خودتو لوس نکن یه ساعت دیگه باید برم سالن اجتماعات..میای یا با گلاره برم؟؟
گلاره در حالی که میخندید گفت :من میام خانوم دکتر
آرام سریع بلند شد
-بیخود چه زود شوهر مردمو میدزده...
.
.
بعد از چک کردن وضعیت زینب خانم و بقیه بیمارانم..آرام گفت: راستی از بهراد جون چه خبر؟!
متعجب ابرو بالا انداختم
-بهراد جون؟
- بابا دکتر رادفرو میگم..
- اهان..نمیدونم..مگه باید من خبر داشته باشم؟
- خبر داشتی عجیب بود..
- خب پس چی میگی؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان محکوم به مرگ تدریجی
  • مـهرو

    3

    سلام خدا قوت، تشکر از نویسنده رمان با این رمان عالی شون😍💜من با اینکه 9ساله رمان میخونم با این هفتمین رمانِ رمانتیک و صد البته زیبا پر احساس بود که خواندم فکر میکنم براساس واقعیت بود بهراد که عشق بود

    ۴ سال پیش
  • ...

    4

    میشه اون 7 تا رمان خوب دیگه ایی که خوندی رو بگی 🥲 منم عاشق رمانم اما خب رمان خوب کمه ممنون میشم بگی❤

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    4

    رمان هکر قلب اسطوره کیش و مات. سنگ و تیشه قشنگ بودن به نظر من

    ۳ سال پیش
  • نگار

    0

    رمان عشق تا جنون این مرد امشب میمیرد شوره زار ماتیسا

    ۱ هفته پیش
  • الهه

    1

    دومین باری بود که این رمان زیبا رو خوندم وبازهم از خوندنش لذت بردم خیلی عالی و جذاب وآموزنده ست توصیه میکنم حتما بخونید خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۴ هفته پیش
  • ساناز

    46

    بعضیا خیلی بد بینن الان زمانمون عوض شده قدیم نیست که یکم روشن فکر باشید و این نظر شخصی خودمه یکی هم تو رمانا هر دختری لاک پررنگ بزنه ناخن بلند و لباس کوتاه بپوشه هرزه اس یکم توجه کنید وروشن فکر باشید

    ۵ سال پیش
  • الهام

    119

    مگر زشتی دروغ با گذشت زمان زیبا می شود که بد حجابی و بی بند و باری با گذشت زمان زیبا شود

    ۴ سال پیش
  • *رها*

    11

    احسننننننت

    ۳ سال پیش
  • ماه پنهان

    6

    جمله تو باید با طلا نوشت،احسنت

    ۳ سال پیش
  • Masa

    30

    متاسفانه توی جامعه ما مفهوم و درک درستی نسبت به واژه حجاب نیست ! زینت بخشیدن به ظاهر بد حجابی نیست ! کاش از سی جزٕ قرآن جز این یک کلمه به مسائل دیگر هم بپردازیم ! مسلمان بودن فقط در ظاهر نیست !

    ۳ سال پیش
  • ....

    31

    کسی که همون جور که دوست داره لباس می پوشه بی بندوبار و بد حجاب نیست پس به اون با حجابایی که زیر چادر هر کاری میکنم چی باید گفت؟!

    ۳ سال پیش
  • *

    0

    احسنت به شما

    ۳ سال پیش
  • بیتا

    1

    عجب، دروغ و زشتی فازش با بی حجاب بودن چیه؟ 🫤🫤

    ۵ ماه پیش
  • رضوان

    0

    چه تفکر آشغالی.

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    0

    رمان زیبایی بود ارزش خوندن داره

    ۳ ماه پیش
  • Mah

    0

    آخرش درست تموم شد؟ با نامه احسان تموم میشد؟ چرا اینجوری بود پایانش !!

    ۴ ماه پیش
  • اعظم

    0

    خیلی حوصله سربربوداصلا جاذبه نداره که ادم روبه خوندن ترغیب کنه بازم دست نویسنده اش دردنکنه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    در کل عالی بود دست مریزاد باید گفت به نویسنده محترم

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    خیلی قشنگ بود پیشنهاد میدم حتما بخونید

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    من رمان زیاد خوندم. این یکی از قشنگ ترین و پخته ترین هاست. بعد از چند سال برای بار دوم خوندم و باز لذت بردم👍👍👍

    ۴ ماه پیش
  • فافا

    3

    قشنگ بود ابکی نبود

    ۵ ماه پیش
  • نازیلا

    0

    زیبا بود و ممنون از نویسنده عزیز موفق باشی و امیدوارم باز از شما رومانهای خوب و قوی بخونم

    ۵ ماه پیش
  • آوا

    1

    خوب بود یه جورایی میشه گفت متوسط نه عالی ولی بازم ممنون از نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • سارینا

    0

    رمان عالی بود مخصوصا اراده ی مهلا ولی آخرش رو یک زره زیبا تر پایان میدادید مثل حدااقل ازدواج میکردند

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان قشنگی بود دوسش داشتم.رابطه خواهر برادری رو خیلی دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    از همه نظر عالیییییی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!