پارت یک :

این داستان براساس واقعیت می باشد و قسمت کمی از رمان زائیده ذهن نویسنده است.
-------
مقدمه:
ندانم این چه رسم روزگار است
که دختر داشتن هم عیب و عار است
اگر گویى زنت زاییده دختر
براى مرد فحشى آبدار است
عداوت با زن و دختر در اعراب
ز عهد جاهلیت یادگار است
ز تازى پارسى کرده است تقلید
بدین قلاده گر اکنون دچار است
و گرنه آدمى چه ماده چه نر
بهین آثار صنع کردگار است
پروین اعتصامی
-------
قسمت اول :
گذشته :
یک دور، دور خودم چرخیدم . همیشه همین کار را میکردم . پارک کمی شلوغ بود .
دستشویی با اجر نمای زرد و سفید آخر پارک خودنمایی میکرد .دوباره با دقت دور و اطرافم را از زیر نظر گرداندم .هیچ کس تعقیب ام نمی کرد.
خیلی سریع خودم را به دست شویی رساندم .
بوی نامطبوع این مکان حالم را دگرگون کرد . دستم را جلوی بینی ام گرفتم و عق زدم .مجبور بودم .
در هفته سه بار این بساط را داشتم.
مقنعه از سر کندم و شال طرح دار آبی رنگ را از توی کیف بیرون کشیدم و روی سرم جایگزین کردم .
مقنعه را تا کردم و توی ‌کیف ام گذاشتم.استرس داشتم .همیشه این جابه جایی تلنگری غریب و تلخ به روحیاتم میزد .
وای اگر بابا یا مامان می فهمیدند...
وای اگر آشنا یا همسایه ایی من را میدید باید قبر خودم را با دستان خودم میکندم.
اما این استرس و این بدقلقی های درون ذهنم همه عادت شده بودند .
در آیینه پر لک و کثیفی بی اندازه ،خودم را برسی کردم .
تکه ایی از موهای سیاه ام را از زیر شال بیرون کشیدم و توی صورتم جا دادم.
انگار دختر های سوسول .
لبخندی از این تفکر روی صورتم جا خشک کرد .
صدای زنگ موبایل ام من را به خودم آورد. با شتاب موبایل ام را از توی زیپ کنار کیف ام بیرون کشیدم.
دلم غنج رفت برایش .
نامش را دخترانه ذخیره کرده بودم .چون میدانستم کسی به فاطمه سادات شک نمیکند که پسر است .
تماس را جواب دادم .
_ سلام عزیزم .
_ به روی ماهت دلبر ... کجایی ؟ من جای همیشگی ام ... نمیبینمت.
هول شدم .
صدای دلنشین اش من را هول میکرد .
_ الان میام ... یه دقیقه صبر کنی اومدم .
_ باشه .
بدون حرف تماس را قطع کردم .
تا زمانی که نقد هست نسیه چرا ؟
کیف را روی دوش انداختم و بدو بدو خودم را جای همیشگی رساندم .
مثل همیشه دویست شش سفید رنگش زیر تک درخت نارنج قرار داشت.
هفتگی سه بار این درخت نارنج شاهد دیدار ما بود .
زمانی که به ماشین نزدیک می شدم از ماشین پیاده شد و با رویی گشوده در را برایم باز کرد .
از همین جا نگاهم روی چشمانش مات شد.
چه چشمان درخشان و تابنده ایی !
قلبم دیگر سر جایش نبود .
هر زمان او را میدیدم همین بساط دلم بود و بس .
لب باز کردم :
_ سلا ...
هنوز سلام را کامل بر زبان نیاورده بودم که در میان بازوان نرم و مهربان اش در هم فشرده شدم .
_ سلام عروسک ... سلام دلبرم .
خجل زده خودم را از اغوشش بیرون کشیدم.
میدانستم لپ هایم گل انداخته .
_ عه فرجام .
_ جان فرجام .
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا برد .
نگاهم غرق در چشمان سبز فیروزه ایی اش شد .
بوسه ایی روی پیشانی ام گذاشت و گفت :
_ طاقت ندارم ... چرا نگاهت رو ازم میدزدی؟
باز هم خجالت کشیدم. تک خنده ایی کردم.
قدمی عقب گذاشت و در ماشین که باز بود را گرفت و گفت :
_ سوار شو دلبر .
با طمأنینه سوار شدم .
در را بست و سریع خود اش هم سوار شد. هیچ وقت ندیدم بابا برای مامان در ماشین را باز کند .یا او را در آغوش بگیرد یا به او دلبر یا حتی عزیزم بگوید .
اما من تمام این ها را دارم . هرچند اگر می فهمیدند زنده ماندنم صفر بود .
چرا در جامعه من ، چرا در خانواده من دعوای مامان و بابا عادی بود اما محبت کردن ، عاشق بودن بی آبرویی جای میگرفت ؟
فرجام پخش ماشین را روشن کرد .اهنگ شاد خارجی گوشمان را نوازش داد .
ناخداگاه سرم با ریتم اهنگ بالا و پایین شد .
چه شادی و شوری داشت کنارش بودن .
فرجام نیم نگاهی به من انداخت که با ریتم اهنگ سر تکان میدادم ، صدای اهنگ را بالا تر برد .
هیجان من بالاتر رفت .با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت ؛همراه خواننده با صدای بلند شروع به خواندن کرد .
خنده بلندی سر دادم .
انگار اهنگ ‌شاد و ،وجود فرجام باعث ترشح دوپامین و اکسی توسین درونم شده بود .
چه لذتی داشت کنارش بودن .
اهنگ به پایان رسید .
اهنگ دیگری پلی شد که فرجام پخش را خاموش کرد .
متعجب شدم اما با دیدن مجتمع تجاری لبخند ام عمیق تر شد . دستش را روی دستم گذاشت .
_ میدونم بولینگ دوست داری .
حال :
هیچ کس جای من نبود تا بداند چه رنجی میکشم ، همانطور که من جای او نبودم که به خاطر خودخواهی ام بدانم او چه رنجی را خواهد کشید .
به راستی او چگونه من را بخشید ؟
هیچ وقت نفهمیدم و نبودم و نمی دانستم که در دل دردمند و بی پناهش چه غم مهلک و دردناکی داغ زده .
چمدان ام را روی زمین براق و تمیز فرودگاه کشیدم ، نگاهم را بین جمعیت که غربت را در سلول هایم تزریق میکرد چرخاندم .
اینجا هیچ چیزش شبیه ایران نبود .
بین جمعیت ایستادم .نمی دانستم چگونه در چشمانش نگاه کنم .
خجالت میکشیدم .
اما در این ماجرا فقط من نقش نداشتم .همه مقصر بودند .
از دور دختر ریز جسه ایی را دیدم که غم آشنایی را همراه خودش می آورد. قبلا میگفت :
_ دوست دارم موهایم را کوتاه کنم و رنگ فانتزی آبی بزنم .
به او می خندیدم می گفتم:
_ با بیست و شش سال سن چه فکر هایی میکنی .
میخندید و جوابم میداد .
_ به سن نیست به دله .
اکنون با بلوز و شلوار جین سیاه و موهای کوتاه که رنگ فانتزی آبی داشتند ، داشت به من نزدیک میشد.
اشک در چشمانم جست .
خجالت کشیدم.
به سمتم دوید .
خود را در آغوش آرامش یافتم .
صدایم زد .
_ نها .
گذشته :
آخرین توپ را برداشتم ، سنگین بود اما به خاطر زیاد بازی کردن دیگر سنگینی اش به چشمم نمی آمد.
توپ را با سرعت پرت کردم .
توپ با سرعت ده پین سفید را پخش کرد .
با دیدن این صحنه از فرط خوشحالی جیغی کشیدم .
از این یک ساعتی که به بازی پرداخته بودیم این دومین بار بود که توانسته بودم تمام پین ها را پخش کنم .
ورجه وورجه کنان به سمت فرجام رفتم که داشت به شیطنت هایم میخندید .
_ دیدی ... دیدی همش پخش شد .
سر بینی ام را بین انگشتش گرفت و کمی فشار داد .
_ چه عالی ... دیگه برگردیم .
دستش را میان دست های ظریف ام سر داد که با انگشتانم دستش را احاطه کردم .
از مجتمع خارج شدیم.
خبری از آفتاب نبود .
آسمان تاریکی اش را به رخم میکشید .
به ساعت روی مچم نگاه انداختم .
ساعت هفت و چهل پنج دقیقه بود .
ترسیدم !
گفته بودم از شش تا هشت کلاس دارم .
تا برمیگشتم هشت و نیم میشد .
دستم را از بین دستان فرجام بیرون کشیدم .
ایستاد .
تعجب کرد .
پرسید :
_ چی شده ؟
_ باید سریع برگردم ... دیرم شده .
_ گفتی کی باید خونه باشی ؟
_ هشت و نیم .
فرجام بیخیال دستم را دوباره بین دستان اش گرفت .

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    سلام پارت زیبای بود

    ۱۱ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    ❤

    ۹ ماه پیش
  • سحر

    1

    سلام خب تا اینجایی که من خوندم خوب بوده ممنون از نویسنده اش

    ۳ سال پیش
  • عالی

    2

    عالی

    ۳ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Faeze

    1

    خوب تا اینجا

    ۳ سال پیش
  • لیلا

    1

    خوندم خیلی عالی من عاشق این جور رمان ها هستم

    ۳ سال پیش
  • لیلی

    1

    عالیییییی

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    1

    من الان فقط ی پارت رو خوندم ولی خب از این رمان خوشم اومد

    ۳ سال پیش
  • الناز

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️